روزی مردی دلتنگ از دوری خویشانش، به دیارش باز میگشت. پس از سفری دراز و بس خسته کننده، اندک اندک لکهای سبز بر زمینهای خاکی نمایان شد و دل مرد را شاد ساخت. پس، اسبش را شتابی داد تا زودتر به دیدار آشنایان برسد. اما هنگامی که به دهاش نزدیک و نزدیکتر گشت، دید که بر روی همه چیز گرد ویرانی نشسته. کوی و برزن پر بود از شکستهآجر، سقف خانهها سوخته و چشمهها بی آب. مردمان، ژندهپوش و بیمارگونه، به اینسو و آنسو میرفتند بیاینکه به کسی نگاهی اندازند.
مرد با ترس از اسبش (...)