نامم احمد است؛
نام فامیلی پناهنده؛
زادۀ لنگرود هستم؛
در محلۀ راه پشتۀ لنگرود به دنیا آمدم؛
بچگیام را در راه پشته گذراندم؛
نوجوانی و آغاز جوانیام را در جادۀ چمخاله؛
به ورزش والیبال و فوتبال عاشقانه علاقهمند بودم و در هر دو رشته با تیممان قهرمان لنگرود شدیم؛
اهل تفریح و نشاط و مزاح بودم و هستم؛
سرشار از خاطرههای شیرین هستم؛
قدیمیها مرا خوب می شناسند و از شیطنتهای من در مدرسه و شهر گفتنیهای بسیار دارند؛
دبستان را در مدرسۀ پهلوی، صدیق اعلم و سپس در کورش به پایان بردم؛
دبیرستان را در داریوش، امیرکبیر، بامداد و دوباره در امیر کبیر با موفقیت تمام کردم؛
در مهر ماه سال ۱۳۵۷ برای ادامۀ تحصیل به آلمان آمدم تا با دست پر برگردم؛
اما ندانستم که می آیم و می مانم؛
و ایام جوانم را در غربت ِ تلخ می مانم؛
۲٥ بهار از من گذشته بود که از شهر دوست داشتنیام برای فردای بهتر به آلمان آمدم؛
اما تا چشمم را باز کردم ۳۷ ساله شده بودم؛
و با کولهباری از رنج، دربدری، بیخانمانی، بر باد دادن جوانی، تحقیر و … دوباره به نقطۀ آغاز رسیدم؛
گرد پیری و حرمان و دوری از وطن مرا در خود گرفته و شکسته بود؛
با تنی خسته و دلی از درد، به عشق وطنم وارد دانشگاه شدم؛
در ۴۸ سالگی به اخذ پایاننامۀ دکترای شیمی از دانشگاه کلن نایل شدم؛
دوسال به عنوان دستیار پروفسور در دانشگاه کلن تدریس و خدمت کردم؛
و هم اکنون معلم هستم و در کنارش خاطرات تلخ و شیرین خودم را می نویسم؛
مسایل سیاسی روز را تحلیل می کنم و در قامت مقاله انتشار می دهم؛
گاهأ شعر می سرایم؛
اما در زنده کردن شادیها و شادمانیهای نیاکامان از هر عرصه ای فعالتر هستم؛
تا کنون ۱٨ مقالۀ معتبر در مورد اعیاد کهن به نگارش در آوردم که در اکثر سایتهای اینترنتی موجود هستند؛
هم اکنون در شهر کلن آلمان، زندگی در غربت را ادامه می دهم.