دانشمند محترم آقای احمد آرام که کتاب مستطاب “یونانیان و بربرها” را با استادی و حذاقتی که از خصوصیات معروف ایشان است به ترجمه رسانیده اوّل فصل به فصل در “کتاب هفته” منتشر ساختند و اکنون به صورت کتاب به عالم دانش و ادب عرضه میدارند از بندۀ پرست مقدمّهای درخواست فرمودند و هر چند صلاحیتی برای این کار در خود سراغ نداشتم ولی امتثال امر ایشان را بر خود واجب دانسته شکسته بسته مطالبی به رشتۀ تحریر درآمد که اینک از نظر خوانندگان عظام میگذراند و به مصداق و اذامرّوا باللّغو مرّوا کراماً از مؤلف بزرگوار و مترجم محترم و خوانندگان گرامی امید عفو دارم.
همیشه گفتهاند و هر روز میبینیم که کارهای دنیا چه بسا ضدّ و نقیض است. من هیچ ندان که با همۀ نادانی منکر فلسفه و مخالف تاریخ هستم باید بر کتاب امیر مهدی بدیع که سر تا بپا دانش و معرفت است و تألیفاتش همه در بارۀ فلسفه و تاریخ است مقدمه بنویسم.
برعکس نهند اسم زنگی کافور. خوشبختانه بدیع نیزکاملاً از آن قماش فضلا و دانشمندانی است که از روی اعتقاد تام و تمام میگوید دانشم بجایی رسیده که همینقدر میدانم و در زمینۀ فلسفه و تاریخ هم در حقیقت بطرز و سبک (وارونه) فیلسوف و مورّخ است یعنی در هر قدمی که برمیدارد حتّی بفلاسفۀ بزرگ ایرادهای دندانشکن وارد میسازد و با صراحت قاطع به اثبات میرساند که عدهای از مورخین یا مغرض بودهاند و یا نادان و در هر صورت به اشتباه سخن راندهاند و چنانکه گفتهاند تنها چیزی که تاریخ به ما میآموزد این است که تاریخ هم چیزی به ما نمیآموزد .
بدیع در مطالعۀ آثار فلسفی و تاریخی به ظواهر اکتفا نمیکند و بطون مطالب را میشکافد وآنچه را هر دیدهای نمیبیند مینگرد و بر حسب آنچه دریافته است داوری مینماید.
بدیع که خود توشۀ گرانبهایی از علم (بمعنای امروزی این کلمه) و از فلسفه دارد در بارۀ فلسفه و علم چنین مینویسد:
از ارسطو گرفته تا برسد به بایکون و از دکارت گرفته تا برسد به لاک و از هیوم تا برسد به کانت و از هگل تا برسد به برگسون و همچنین از کوپرنیکو تا به گالیله و نیوتن و اینشتین هر بار که یک مرد با همت و با شهامتی پای جرأت در پیش نهاده و در صدد برآمده است که طومار معلومات انسانی را تنظیم نموده صورت جامعی بردارد و بر طبق آن در بارۀ صحت و سقم احکام و فتاوی آدمیان نظری بدست بیاورد. اگر آن مرد فیلسوف بوده است به این نتیجه رسیده است که بحرانی در میان است که صورت بحران وجدانی دارد همچنانکه هر وقت یک مرد صاحب مغزی که دارای فکری خارقالعاده بوده است به منظور بیان سیستم جهانی فرضیۀ تازهای عرضه داشته است از نو علم دچار همان بحران وجدانی گردیده است. [1]
بدیع باز در جای دیگر همین کتاب مینویسد:
میراثی که از گذشته به ما رسیده گنجینۀ گرانبهایی است از فرهنگ (کولتور) و فکر که به هزاران سنت آراسته گردیده و همین سنتها نیز خود انعکاس امیدواریها و ناتوانیها و عقیدۀ استوار و ایمان راسخ نسلهای بیشماری است و ما نیزاین میراث را با عشق و علاقهمندی میپذیریم و همواره درصددیم که آن را حفظ نموده بر زیبایی آن بیفزاییم ولی افسوس که این کاخ رفیع دارای استواری و استحکامی نیست و هر قرنی که میگذرد یکی دو بار ارکان آن را متزلزل میسازد بطوری که مدام بیم آن درمیانست که یکسره سرنگون گردد [2]
خواننده این سطور که شاید از مطالعۀ چنین بیاناتی یکّه بخورد مطالبۀ دلیل و برهان خواهد نمود و کاملاًهم حق دارد ولی درین صورت باید نقداً به این مقدمۀ کوتاه و ابتر قانع شده به خود آثار آقای بدیع مراجعه نماید تا بر او ثابت و مسلّم گردد که بدیع سرسری حرفی نزده است و هر آنچه گفته مبنی بر دلایل و براهین متقن است و مبنی بر عقاید و آرا علما و دانشمندانی از زمرۀ اوّل از خود فرنگیها میباشد. بدیع از “منطقیون علم” [3] صحبت میدارد و شاید بهترین صفت و عنوانی که بتوان به خود او داد همین “منطقی علم” باشد و اگر بخواهیم که این در صورتی است که فلسفه را تا اندازهای از علم جدا بشماریم چنانکه راقم این سطور جدا میشمارد. چیزی که هست بدیع طبعاٌ و یا در نتیجۀ تاٌمّل و اندیشه مأیوس و بدبین نیست چنانکه میگوید:
حتی جهل و نادانی ما را بر آن باز میدارد که از جاده و جاپاهایی که گذشتگان ما که آنها نیزمانند ما زندگی میکردهاند و نسل پس از نسل با همان مسایل بغرنج و پیچیده ای دست به گریبان بودهاند که هنوز امروز نیز به مغز ما چکش میزند زیاد دور نشویم [4]
شاید فرق بدیع و همفکران بدیع با خیام نیشابوری در همین باشد که بدیع مردی است “امیدوار” چنانکه در وصف مردان بزرگ و بزرگواری که معمار ترقّی علم و دانش بوده اند مینویسد:
در خدمت به فرهنگ و (کولتور) به مقصود خود رسیدند چونکه توانستند به کار خود ایمان داشته باشند و در آن راه استقامت بورزند و پا فشاری کنند. [5]
و این در صورتی است که بدیع در کتاب دیگر خود موسوم به “پندار در بارۀ اتّساع پذیری لایتناهی حقیقت” [6] میگوید که حتّی فیلسوف بزرگی مانند کانت وصول به حقیقت مطلق را غیرممکن میداند و بدیع این محال بودن و عدم امکان را به شرح ذیل توصیف و تفسیر مینماید:
محال بودنی است بلاشرط و لاعلاج و قطعی. محال بودنی است ناشی از ساختمان ما و تار و پود ما. محال بودنی است که وصول به مطلقیت را به روی ما و ادراک ما مسدود میدارد چونکه کشف حقیقت مطلق فرع شرایط و کیفیاتی است که شرایط و کیفیات لازم را برای حصول به معرفت آفاقی منتفی میدارد [7]
به این دلیل شاید بتوان دلیل دیگری هم افزود و آن این است که انسان مخلوق نباشد. و باز در کتاب “پندار در بارۀ اتّساع پذیری لایتناهی حقیقت” (جلد دوم صفحۀ ۱۵۷) از زبان کانت در باب کتاب مشهورش “انتقاد بر عقل خالص” [8]:
کتاب (نقد خرد محض) بدین منظور تألیف نیافته است که برتری عقل خالص را در زمینۀ حیات معنوی و اخلاقی انسان مدلل دارد بلکه برای اینکه به اثبات برساند که عقل ناتوان است و هرگز نمیتواند باین مقصد عالی و “ایدهآل” که حقیقت مطلق نام دارد برسد.
از فلاسفه و حکمای گذشته بدیع که خود نیز هم فیلسوف و هم عالی (به معنی امروزی این کلمه) است در تأیید نظر خود از علمای معاصر بنام نیز شواهدی میآورد و از آن جمله از قول اینشتین مینویسد:
«تنها چیزی که بتواند مصدق و موید نظرو آراء اصولی ما [9] و “سیستم” این نظرها و آراء باشد همین است و بس که آنها مظهر مجموع تجربیات ما هستند والا از این گذشته دلیل دیگری بر حقانیت آنها در دست نداریم . [10]
با وجود این بدیع را نمیتوان بدبین خواند چونکه پس از پیمودن مراحلی که به امام فخر رازی عنوان «امام المشکّکین» داد به این نتیجه (نزدیک بود از قلم جاری شود به این حقیقت) میرسد که :«حقیقت فردا از پستان خطا و اشتباه دیروز شیر میخورد.» [11]
و کسی را که چنین کلامی از دهانش بیرون آید نمیتوان بدبین دانست. بدیع همین نظر را شعار و ایمان و رکن امیدواری و اطمینان خاطر خود قرار داده است و در خلال تألیفاتش آنرا به صد زبان پرورانده است. آنچه از مطالعۀ آثار بدیع به دست میآید قبل از همه چیز این است که این مرد ایرانی و جوان همدانی تیغ برّان نکتهسنجی و صرّافی و انتقاد در کف دارد و بیپروا و بدون رعایت بتپرستی پوست و جلد معانی و قضایا را با استادی میکند و با عباراتی بسیار ساده و دلنشین که به راستی مصداق سهل و ممتنع است و با صراحتی که اختصاص به افراد زبده و نخبۀ نترس و بیطمع دارد مغز را از پوست درآورده شسته و روفته در جلو چشم خواننده میگذارد و همان طریقی را میپیماید که ۹ قرن پیش از او غزالی طوسی پیمود یعنی سعی دارد که چشم و گوش مردم زود باور را باز نماید و حتّیالامکان پارهای از عقاید و افکاری را که ما مخلوق چشم و گوش بسته کورکورانه پذیرفته و مانند کلام غیر مخلوق بالای سر خود نهادهایم لااقل متزلزل سازد و حتی اذکروا مو تا کم بالخیر را پشت گوش انداخته بزرگان گذشته را نیز از این قاعده مستثنی ندانسته معتقد به احترام کاذب نیست بلکه معتقد است که طرف هر قدر معزّز و محترم باشد اگر قدمی به خطا و غلط رفت شرط احترام حقیقی این است که بیپرده (یا از پس پرده) به او فهمانید که به لو آن کس افلاطون و ارسطو و یا دکارت و لایبنیتر نام داشته باشد.
راقم این سطور در مقدّمۀ بر چاپ ششم “یکی بود و یکی نبود” [12] خطاب به هموطنان جوان خود چنین گفته بود: «چه بسا افکار و عقاید ما حکم این خانههایی را دارد که کودکان از خاک و گل و شن در ساحل دریا میسازند و هر چند آن را همپایۀ کاخهای بلند و استوار بدانند به اندک باد و کوچکترین موجی سر نگون میگردد» و این دستور منسوب به حضرت بودا را برایشان نقل نموده بودم که: «ما نباید گفتهای را به صرف اینکه دیگران گفتهاند باور نماییم. ما نباید اخبار و احادیث دیگران را تنها به اسم اینکه از قدیم به ما رسیده است باور کنیم. ما نباید گفته و نوشتۀ دانشمندان و خردمندان را بپذیریم. ما نباید گمان نمائیم که پارهای اندیشههای پریشان چون صورت آشفتگی و پریشانی دارد از خدایان و عالم غیب رسیده و آنها را قبول نمائیم. ما نباید به استدلالهای خودمان اطمینان داشته باشیم. ما نباید تنها به ملاحظۀ شباهت و قیاس چیزی را بپذیریم. ما نباید کلام استاد و پیر و مرشد است بپذیریم. اما ما باید تنها آنچه را که به عقل و فهم و ادراک خودمان [13] صحتش با لرّأیو العیان برایمان مسلّم و محقق گردیده است قبول کنیم». بدیع بالفطره روندۀ همین طریق و سالک همین طریقه است و انسان وقتی کتابهای او را میخواند در مقابل دلایل صریح و استوار او مدام به خود میگوید عجبا که ما در پس پیشنمازهای گمراهی نماز میخواندهایم و خود ملتفت نبوده ایم.
بدیع انسان را «حیوانی عاقل ولی فاسد» [14] میخواند وغایت آمال او را «حسن ادارۀ دنیا» [15] میداند به منظور اینکه وسایط و اسبا در تأیید این نظر مینویسد:
کسانی که ممکن است ازین سخن “فرمول” تعجب نمایند باید بخاطر بیاورند که حتی افلاطونی که مظهر کامل بی غرضی و گذشت بود و نیکی را فقط وفقط برای خود نیکی میخواست در کتاب “جمهوری” و در “قوانین” که شالوده و استخوان بندی تمام تألیفات او به شمار میرود و سایر آثارش در حقیقت مقدمه ایست بر این دو کتاب و نتیجه ایست که از آن دو کتاب به دست میآید افلاطون در این دو کتاب ونتیجه ایست که از آن دو کتاب بدست میآید افلاطون در این دو کتاب در حق بردگان و غلامها با بیرحمی و بی انصافی تمام سخن رانده است. [16]
در حق ارسطو نیز میگویند:
... کسانی که ممکن است سخنان من مایۀ تعجب آنها گردد باید به خاطر بیاورند که ارسطو، آدمی که قریب به بیست قرن بر جهانی سلطنت و حکمروائی داشت واستاد و معبود مطلق مردمی بود که حقی برای فکر وتفکر قائل بودند. قبل از هر چیز همان کسی است که کتاب «ارغنون» را تألیف کرده است یعنی «معظم ترین آلتی که تاکنون برای اسارت و تعبد بدست انسانی ساخته شده است. [17]
بدیع در این مورد این کلام را از معلّم اوّل یعنی از همین ارسطو نقل میکند: «غلام آلتی است جاندار همچنانکه آلت غلامی است بیجان». [18]
در فوق در طی بیان طرز فکر و کار بدیع نام غزالی به میان آمد. غزالی از بزرگان فکر و حکمت و معنی است و همان کسی است که مورّخ انگلیسی در حقّش گفته است که «اگر در عهد دکارت که در اروپای عصر کنونی مؤسس فلسفۀ جدید شناخته شده است کتاب “احیاالعلوم” به زبان فرانسه ترجمه شده بود هر آینه مردم میگفتند که دکارت “احیاالعلوم” را سرقت کرده و مطالب خود را از آن کتاب اقتباس کرده است» [19] وعجیب است که پس از آنهمه قرون باز یک جوان ایرانی در همان راهی وارد شده است که غزالی آن را میپیموده است و برای اینکه با طریقۀ غزالی آشنائی بیشتری پیدا نمائیم شاید بیمناسبت نباشد که پارهای از سخنان او را در اینجا نقل نمائیم تا آشکار گردد که بدیع درین قرن چهاردهم هجری همان راهی را میپیماید که غزالی در نهصد سال پیش میپیموده است:
از سخنان غزالی:
عشق تحقیق و کنجکاوی در نهاد من سرشته بود. تشنگی به ادراک حقایق از آغاز جوانی با من همراه بود. از دیرباز به دریافت حقیقت هر چیزی تشنه بودم. این تشنگی به ادراک حقایق از آغاز جوانی با من همراه بود. از دیرباز به دریافت حقیقت هر چیزی تشنه بودم. این تشنگی اختیاری من نبود بلکه فطری و جبلی من بود. من ذاتاً غریزۀ تقلید و تعبّد نداشتم و روحم به تقلید آرام نمیگرفت و به پیروی این و آن بدون دلیل بسنده نمیتوانستم کرد و از اینرو پیوسته در پی اجتهاد و حقیقت جوئی بودم و همواره فکر میکردم و میخواستم هر چیزی را چنان که هست دریابم.پیش خود گفتم که من باید نخست بدانم که حقیقت علم چیست … این نکته بر من آشکار شد که علم آنگاه علم حقیقی یقینی و اطمینان بخش است که شک و شبهه و غلط و پندار را به هیچ وجه در آن راهی نباشد و به تشکیک هیچ مشکّک در ارکان آن خلل راه نیابد.
محسوسات به من میگفت که از کجا که ایمانت بضروریات نیز مثل اطمینان به حسّیات نباشد [20] آیا احتمال نمیدهی که بالاتر از عقل هم حاکمی باشد که احکام عقل را ابطال کند … دستم از ضروریات هم برید و اطمینانم از آنها نیز سلب شد زیرا گفتم حکومت عقل خطاهای حس را آشکار داشت حالا آیا ممکن نیست که حاکمی زبردستتر از عقل باشد که بتواند اشتباهات عقول را آشکار سازد. [21]
کسی که کم وبیش با آثار قلمی بدیع آشنا باشد و این اقوال غزالی را بخواند چه بسا ممکن است تصّور نماید که صدای بدیع که به گوشش میرسد. چیزی که هست غزالی طوسی با فلاسفه و بزرگانی سر و کار داشت و طشت مخالفت با آنها را بر لب بام تحقیق و استدلال میزد که قرنها از زمان آنها گذشته بود و میتوان گفت هفت کفن پوسانده بودند در صورتی که هموطن جوان ما بدیع همدانی با فلاسفه و حکمائی دست به گریبان گردیده که هنوز تربتشان خشک نشده است و در سرتاسر کرۀ ارض طرفداران پروپا قرص بسیار و علمداران دراز دست و سخت کوشندۀ فراوان دارند و لابد پیه آن را بر بدن خود مالیده است که مصائبی را که بر سر غزالی آوردند تا خانهنشین شد بر سر او نیز که سالهاست خانهنشین گردیده و در دهکدۀ اسکونا در قسمت اینالیائی سوئیس دامن از جمع فراچیده است بیاورند.
بدیع در کتاب “فکر متود در علوم” با احترام هر چه تمامتر از اشخاصی سخن میراند که مفتون فکر و اندیشه و تأمل و مراقبت هستند و بقول مولوی “صیقل” دیدهاند و آنها را «مجذونین اندیشه» میخواند [22] و راقم این سطور معتقد است که خود او را نیز میتوان به همین عنوان خواند. بدیع همین کتابی را که در فوق اسم بردیم با دو بیت کوتاه از شاعر افسانه سرای فرانسوی لافوتنن که حیوانات را به زبان میآورد شروع نموده است. این دو بیت سخنان بزرگان خودمان را از قبیل خیام و عطّار و مولوی و حافظ به خاطر میآورد و ترجمۀ شکسته بستۀ آن از این قرار است: «هنگامی که فیلسوفی معتقد است که مدام حواس انسانی او را میفریبد فیلسوف دیگری سوگند یاد میکند که هرگز حواس ما ما را نفریفته است.» آنگاه بدیع با زبانی که “جنگ هفتاد و دو ملّت” حافظ خودمان را به خاطر میآورد چنین مینویسد:
از لحاظ منطق علمی هم هر کس متاع خود را به بازار میآورد و میستاید و منکر خواص و تأثیر و استواری متاع دیگران است و با لجاجت نفرت آمیزی که با جوش و خروش آمیخته است و چه بسا خودنمائی و یکدندگی [23] و غرض و مرض و جانبداری پلید و شنیع نیز در آن دخالت تامه دارد در همه جا تنها روح و معنی را می بیند در حالی که کس دیگری تنها و تنها به جسم و ماده معتقد است و لاغیر و باز ثالثی پیدا میشود که هم روح و هم ماده را به کنار نهاده منحصراً به “پدیده” “فنومن” ایمان دارد.
سپس بدیع میافزاید :
آنوقت است که زید با اطمینان هر چه تمامتر میگوید که هوش انسانی ضعیف و ناتوانست و بدون آنکه بتواند مشکلی را از مشکلات حل نماید همه چیز را بصورت باطل درمیآورد و در همان وقت عمر و با یقین هر چه تمامتر میگوید که “درون بینی” (که فرنگیها آنرا “انتوئیسیون” [24] میخوانند) وجود خارجی ندارد و اختراع طایفۀ شعر است و چیز دیگری نیست و شعرا از ادراک علم عاجزند. آنوقت ثالثی هم پیدا میشود و میگوید که سگ من هم دارای عقل است و لهذا علم باید زائیده و مخلوق چیز دیگری به غیر از عقل و خرد باشد که شاید (دیالکتیک) نام دارد. بالنتیجه پس از آنکه هر راهی در جلو پای انسانی مسدود شد سرانجام حقیقت به صورت ملعبهای از فورمولها درمیآید و ریاضیات عبارت میشود از مجموعهای از «سمبولها» و فلسفه نیز کارش منحصر میگردد به تفسیر و تأویل همین سمبولها و حکمت الهی به نوبت خود حکم کالمعدوم را پیدا مینماید. [25]
بدیع دنبالۀ مطلب را چنین میآورد:
آنوقت است که در نتیجۀ این انکارهای متوالی عالم به علم حساب دیگر به جز زبان اعداد و ارقام زبان دیگری را نمیفهمد ومیگوید: «عدد ساده تنها چیزی است که خداوند منان آفریده است» و علمائی که طرفدار علوم تجربی هستند به منطق ریشخند میزنند و منطقیون به نظر حقارت و اکراه به تجربه مینگرند و آمارچیها که نوچهها و نوسواران میدان علم و دانش شدهاند به همه چیز به نظر تمسخر نگاه میکنند. [26]
وقتی بدینجا میرسیم نالۀ بدیع به گوشمان میرسد که میگوید:
به راستی که این احوال غم افزاست. چرا ما نباید انسان را چنانکه هست و وجود دارد در مد نظر بگیریم یعنی هوشمند و حساس. چرا ما نباید هوش انسانی را همچنانکه هست بپذیریم یعنی متنوع و تغییرپذیر و گوناگون. [27] چرا ما باید آن را شقه و تکهتکه نموده سپس تنها عضوی از اعضای آن را به جای تمام آن بدانیم (یعنی جزو را بجای کل بگذاریم) چرا ما نباید هوش را در عین حال دارای قوۀ شعور باطنی و نهائی و منطقی و حساس و متخیل بدانیم. [28]
ما ایرانیان که از چشمۀ زلال و فیاض مولوی روم آب معرفت نوشیدهایم و کم و بیش باعقل کلّ و عقل خرد و جزء آشنا شدهایم مقصود هموطن جوانمان بدیع را به آسانی درمییابیم.
با اینهمه چنانکه در سابق بدان اشارهای رفت بدیع بدبین و شکّاک و به قول فرنگیها “سینیک” نیست و به همین نظر کتاب بزرگ خودش را “پندار در بارۀ اتساع پذیری لایتناهی حقیقت” با این جمله به پایان میرساند: «سر انجام باید از خود پرسید از روزی که سخن از علم و معرفت در میان آمده است آیا مقصود از علم چه بوده و چیست جز اینکه آنرا عبارت بدانیم از بوجود آوردن مسائل و قضایا و یافتن راهحلهائی که بتواند به این کارگر عظیم الشان معجز آفرین که روح انسانی نام دارد کمک برساند.» [29]
اکنون که با روح و اندیشۀ بدیع کمابیش آشنا شدهایم لابد در خود احساس رغبتی به آشنائی بیشتری با این مرد ارجمند و دانشمند مِیکنیم. بدیع از هموطنان ماست که دست روزگار او را از یار و دیار به دور انداخته است و اکنون در دهکدهای به نام اسکونا در مشرق خاک سوئیس در قسمتی که به زبان ایتالیائی سخن میرانند و تسان نام دارد زندگی میکند.
راقم این سطور با آنکه اکنون چند سالی میشود که از ارادتمندان ایشان به شمار میآید هنوز نعمت و لذّت دیدار ایشان را نداشته و تنها به وسیلۀ مکاتبه از درک فیض وجود سر تا بپا معنای ایشان برخوردار بوده است.
برای تهیۀ همین دیباچه از ایشان اطلاعاتی دربارۀ زندگانی و تحصیلات و کارهایشان خواستم در جواب نوشتند: «راجع به زندگانی خود چه عرض کنم که قابل خواندن باشد. از روی راستی و حقیقت چیزی که قابل عرض باشد ندارم. اصل آنست که در کتاب آوردهام و مابقی جزئیات شخصی و بیاهمیت است. شخصاً عقیده دارم که کتاب را باید از صاحب آن جدا دانست و به صورت موجودی مجرّد وتنها دید هرچه مؤلف بیشتر فراموش شود حقیقت یا کذب مطلب نمایانتر است».
بد یع در دنبال جملۀ فوق باز مینویسد:
در تقلید از آمریکائیها رسم شده است که روی کتاب عکس مؤلف عدۀ بچهها و نام همسر… و نمرۀ حساب بانک و اسامی شهرهائی را که دیده و کتبی را که نخوانده است چاپ میکنند. این البته از برای آنها خوبست ولی ما را با این کارها چه کار:در حلقۀ مغانم دوش آن صنم چه خوش گفت
با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
گر خرقهای ببینی مشغول کار خود باش
هر قبلهای که باشد بهتر ز خودپرستیخود را هرگز چیزی ندانسته و نمیدانم. آنچه را دوست دارم و برای آن اهمیت و اعتباری قائلم آنست که کم و بیش در کتابهایم آوردهام و مابقی هیچ است.
سپس بدیع چنین افزوده است:
امسال درست چهل سال است که میخوانم و یاد میگیرم و امروز در کتابخانۀ خودم مثل چهل سال پیش در مکتب استاد پشت کتاب مینشینم و قلم در دست درس میخوانم و جدّیت میکنم تا آنچه را نفهمیدهام بفهمم و هر روز با همان شعف و شوق و لذّت که روزهای اوّل الفبا را یاد میگرفتم … بازیگران سیاست و سینما و سایر حقّهبازان بقدر کافی با “شرح زندگانی” خود مردم را غافل میکنند و بس است:غیر معشوق ار تماشائی بود
عشق نبود هرزه سودائی بود
عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
بدیع در دنبالۀ مطلب باز مینویسد:
از روزی شیفته و دلباختۀ افلاطون شدم که این جمله را در “فدون” خواندم آنجائی که فدون از سقراط میپرسد: «سقراط ما ترا به چه طرز مایلی که به خاک بسپاریم» و سقراط در جواب میگوید: «هر طور دلتان میخواهد تا آنجا که بر من تسلّطی دارید و من از دست شما بیرون نیفتم» و حقیقت این است که من نه تنها صاحب و مؤلف کتابهایم را جزآن شخصی میدانم که در این ساعت این نامه را به سرکار مینویسد بلکه یقین دارم فکری که کتاب را نوشته در کتاب است نه در من. ممکن است این سخن بیمعنی و مضحک به نظر آید ولی چه میتوان کرد که وقتی یکی از کتابهایم را به دست میگیریم آنرا کاملاً صددرصد از دیگری میدانم و در همان ساعتی که جملۀ آخر کتابی را مینویسم حسّ میکنم که از برایم دری بسته میشود که دیگر باز نخواهد شد و اگر باز شود در دیگری خواهد بود.
در بارۀ پدر گرامی و خانوادۀ بدیع سابقاً در ضمن مقالهای که با عنوان “زرتشت دین و گفتار زرتشت” در مجلۀ “راهنمای کتاب” (شمارۀ فروردین ۱۳۴۱) به چاپ رسیده است به اختصار مطالبی مذکور گردیده است. بدیع الحکما پدر امیر مهدی بدیع از اهالی همدان از اخیار بود و هر کس او را از دور و یا نزدیک شناخته ازو به خوبی یاد کرده است و همان کسی است که چندین سال شاعر بسیار عزیز و تصنیفساز بسیار پاکمنش و بزرگوار ما عارف قزوینی را در خانۀ خود در همدان بر دیدۀ خود نشانید.
امیر مهدی بدیع در ۲۱ صفر سال ۱۳۳۳ هجری قمری مطابق با ۱۲۹۴ هجری شمسی (هشتم ژانویه ۱۹۱۵ میلادی) در همدان به دنیا آمده است. وی ۱۴ سال در دانشگاه و ۱۲ سال در مدرسه بوده است. اما چنانکه خود میگوید «چهل سال است که سر درس استادان کوچک و بزرگ» نشسته است. باز میگوید که «آنچه خواندنی بوده است خوانده ام و آنچه که در مدرسه یاد گرفتهام در مقابل خرمنی که در کتابها دیدهام هیچ است». میگوید: «وقتی به شمارۀ سالهای عمر توجّه میکنم میتوانم بگویم که فلان سال در فلان دانشگاه بودم ولی در چه روزی لائوتسه را کشف کردم حکایتی است که به قلم نمیآید. آنچه ازین حکیم چینی آموختم هزار بار بیشتر از آن چیزهائی ارزش دارد که از گونزت [30] یاد گرفتم».
بدِیع تحصیلات ابتدائی و دورۀ اول متوسطه را تا سال چهارم در همدان طی نموده است (از ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۳) و از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۷ تکمیل تحصیلات متوسطه را در پاریس نموده است و سپس به تحصیل علم فیزیک و ریاضیات مشغول گردیده و از سال ۱۹۳۷ تا۱۹۴۰ در لوزان علوم فنّی و فیزیک تحصیل کرده است. در سالهای ۱۹۴۰ و ۱۹۴۱ در رم به تحصیل زبان و ادبیات پرداخته و از آن پس تا سال ۱۹۴۷ در زوریخ (سوئیس) به تحصیل ریاضیات عالی و فلسفۀ علوم مشغول بوده است. از ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ دیگر برایش از ایران پول نمیرسید و خود در این باره میگوید: «گرفتار چه مشقّتی بودم هرگز تکرار نخواهم کرد چون اگر هم در بیست و چهار ساعت بیش از یکبار خوراک نمیخوردم وکفشم کف نداشت و تمام زمستان اطاقم گرم نشد شادترین و سربلندترین محصلین مدرسه بودم و یکبار از آن وضعیت مأیوس و گرفته نشدم وخوشترین سالهای عمرم هستند».
چنانکه شاید خوانندگان این دیباچه بدانند یکی از تألیفات با وزن بدیع در زبان فرانسه “فکر متود در علوم” عنوان دارد که در سال ۱۹۵۲ در سوئیس به چاپ رسیده است. این کتاب که تاکنون جلد اوّل آن به چاپ رسیده است نخستین قسمت تحقیقات مطوّل ومفصّلی است که به خواست پروردگار باید به تدریج به چاپ برسد و مجلّدات هفتگانۀ آن دارای عناوین ذیل خواهد بود:
- قسمت اول: تقدم اندیشۀ مشرق زمین
- جلد اول: عبارتست از همین «فکر متود در علوم» که حکم مقدّمه را دارد و به چاپ رسیده است.
- جلد دوم: مشرق زمین (پیشقدمان بینام و افسانهای)
- جلد سوم: یونان (تکوین ایدهآل علم)
- جلد چهارم: برگشت به مشرق زمین (بحران بزرگ اخلاقی، از پولوس مقدّس تا به غزالی)
- قسمت دوم: تقدم اندیشۀ مغرب زمین
- جلد پنجم: زمان پیش از کانت (از طوماس مقدّس تا دکارت و از گالیله تا لاپلاس)
- جلد ششم : پس از کانت (از هگل تا برگسون و از کوشی تا پوانکاره)
- جلد هفتم :علیرغم کانت.
بدیع در خصوص این کتاب مینویسد که موضوع این کتاب را که “فکر متود در علوم” باشد مدرسۀ عالی فنّی زوریخ موسوم به پولیتکنیک در سال ۱۹۴۲ به طور مسابقه بین دانشجویان و دانشیارها مطرح نمود و رسالۀ بدیع در ۱۹۴۴ تنها برندۀ این مسابقه گردید و از برای سال مزبور شورای عالی مدرسه جایزۀ قسمت ریاضیات و فیزیک و مدال مدرسه به نام ایشان تخصیص دادند.
بدیع از ۱۹۴۴ تا ۱۹۵۲ در مدّت هشت سال سایر مجلدّات این کتاب را تهیه نمود که اکنون برای چاپ حاضر است و تنها مقدّمۀ آن تاکنون به چاپ رسیده است. بدیع مینویسد تنها کسی که به این کتاب علاقه نشان داد گاستون باشلار [31] است که در بارۀ آن چنین نوشت:
کتاب آقای مهدی بدیع سرآغاز دورۀ تازهایست و چشمانداز بزرگی را در مقابل چشم ما میگشاید. در زوایای ژرف این کتاب عمیق انسان به لذّت معرفت دست مییابد، لذتی که بدون آن علم و دانش جاندارترین ریشۀ خود را از دست میدهد. از آن گذشته، به راستی که چه کتاب زیبائی! چه اندازه رعایت احترام سخن چاپ شده به عمل آمده است. کافی است که انسان چنین کتابی را بگشاید تا فوراً احساس احتیاج کند که باید وظیفۀ سپاسگزاری را به عمل آورد.
بدیع میگوید وقتی مردی چون باشلار که «پس ازبرگسون شاید بزرگترین فیلسوف فرانسه باشد، چنین فتوائی در بارۀ کتاب من داد، از برای من جبران سکوت دیگران را کرد». از آن پس بدیع سرگرم تهیۀ کتابهای دیگری بوده است به زبان فرانسه که سه جلد آنها با عناوین زیر تاکنون به چاپ رسیده است:
- “پندار در بارۀ اتساع پذیری لایتناهی حقیقت” [32] در دو جلد:
- “زرتشت ، آئین و گفتار” به زبان فرانسه که در فوق بدان اشاره ای رفته است.
- “یونانیان و بربرها” که اکنون ترجمۀ فارسی آن تقدیم پیشگاه دوستداران دانش و ادب میگردد.
بدیع مینویسد که در این سنوات اخیر مشغول تألیف کتبی بوده که به زودی باید به چاپ برسد و از آن جمله است کتابی به عنوان “شوش بر ضد آتن” [35] و کتاب مهّم دیگری به عنوان “سکوتهای علم” [36] که به قول خود مؤلف «درین بیست سال اخیر مشکلات دیگران و خود را در آن جمع آوری» نموده است و «خوب میرساند که تا چه حدّ هنوز در اوّل دفتریم».
بدیع در مدرسۀ عالی پولیتکنیک زوریخ شاگرد پرفسور تردول [37] شیمیدان معروف بوده است و میگوید: «روزی در لابراتور شیمی روی میز کارم اشعار شکسپیر را دید. ترشروئی کرد و گفت: «“من نمیخواهم این نوع کتابها را درینجا ببینم. باید از شیمی و یا شکسپیر یکی را اختیار کرد”.» بدیع در جواب گفته بوده است: «برای اختیار باید اوّل این هر دو را بشناسم. پس از شناختن اختیار خواهم کرد». بدیع درین باب مینویسد: «بدیهی است که جواب من برای او در حکم گستاخی بود و عصبانی شد که چرا چنین جوابی دادهام ولی امروز پس از مرور شهور و سنوات دستگیرم شد که اصلاً نباید یکی را اختیار کرد بلکه هر دو لازم است و امروز آخرین کتاب ریاضی را و آخرین ترجمۀ لائوتسه را با یک لذّت میخوانم. یکی نان است و دیگری نمک. آن هم نمیدانم کدام نان است و کدام نمک».
کتاب “یونانیان و بربرها” نخستین کتابی است به قلم بدیع که به فارسی ترجمه شده است. باید امیدوار بود که سایر آثار این مرد شریف نیز به تدریج به فارسی برگردد و هموطنان بخوانند و فیض و لذت یابند. در داستان “شاهکار” که متجاوز از بیست سال پیش به چاپ رسیده است چنین میخوانیم:
… ملّتی که ابناء آن در ظرف هر قرنی اقلاً دو سه فقره شاهکار علمی و ادبی و فلسفی و هنری بوجود نیاورد جزو ملتهای بیدار وارجمند به شمار نمیآید و سزاوار دوام و بقا نیست یعنی وجود و عدمش برای مردم دنیا یکسانست . «در دفتر زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت.»
چنین ملّتی در واقع به منزلۀ مردی است که نان به خانه نیاورد و طفیلی سفرۀ دیگران باشد و حکم آن اعرابی مفتخوار سر و پا برهنه را دارد که دم موشی را گرفته در دیگ طعام حاجیان میاندازد ومیگوید «حاجی، اَنا هم شریک»
خدا را شکر که درین سالهای اخیر کتابهای خوب و با وزنی از طرف دانشمندان و صاحبان قلم ما انتشار یافته است که بها و اعتبار بینالمللی دارد ودیگر کسی حق ندارد که ما و مملکت ما را به ورشکستگی معنوی متّهم سازد.
وقتی کتاب “یونانیان و بربرها” در اروپا انتشار یافت، روزنامهها و مجلات مقالاتی در آن باب نوشتند ومؤلف را ستودند. پارهای از آن مقالات به قلم دانشمندان و اساتید بنام بود. بعضی از صاحبان این مقالات که نتوانسته بودند شانۀ خود را از زیر بار تعصّب موروثی قرون بیرون بیاورند ایراد وارد ساخته بودند که آمدیم و در جنگهای ایران و یونان ایرانیان فاتح ومظفّر وفیروز شده بودند آیا در این صورت یونان و دنیا دارای چه سرنوشتی میگردیدند. نمیدانم بدیع جوابی داده است یا نه ولی آیا نمیتوان جواب داد که در هر صورت یکی از نتایج فتح ایرانیان که به احتمال قوی تحقّق مییافت این بود که کمکم مذهب زرتشت در میان یونانیان رواج مییافت و اوّل خود یونانیان و بعد از یونانیان ملّتها و اقوام دیگری که تابع و طفیلی تمدّن آنها بودند چند قرن زودتر از مرحلۀ بتپرستی و ربّ النّوع پرستی و جاهلیت رسته به مقام خداپرستی میرسیدند ولو از لحاظ سلطۀ حکومتی در زیر فرمان ایرانیان در میآمدند هیچ استبعادی ندارد که میتوانستند باز با آزادی کافی به خدمات بزرگ خود به فکر و دانش و هنر ادامه بدهند و خلاصه آنکه همچنانکه از لحاظ سیاسی و حکومت و پارهای حقوق مدنی مردان آزادی بودند یعنی آزادی جسمانی داشتند فکر و روح و مغز آنها هم از عبودیت پارهای اوهام و خرافات مذهبی رهائی مییافت و مردمانی واقعاً آزاد میگردیدند.
باید دانست که خود بدیع هم منکر تمدّن یونانیان نیست بلکه برای آن احترام قایل است چنانکه مثلاً کلام دانشمند معروف فرانسوی سنتبو [38] را در جبهۀ یکی از فصول یکی از کتابهای خود جا داد ه است و ترجمۀ فارسی کلام مزبور ازین قرار میشود: «یونان که حلقه ایست زرین در سلسلۀ ادوار و ازمنه» و باز در جای دیگری از همان کتاب مینویسد: «اگر علم را ابتکار یونانیان ندانیم و اگر تصدیق نمائیم که عطش معرفت و احتیاج به دانستن در میان مردم دنیا قبل از حکمای یونان هم وجود داشت باز باید به این حقیقت اعتراف نمائیم که یک چیز وجود دارد که اساساً یونانی است و انحصار به آنها دارد و آن عبارتست از این که اهالی ایوانی در صدد بر آمدند که معرفت و دانش را از افسانههای خرافاتی و مذهبی عاری سازند و جامۀ انسانی بر قامت آن بپوشانند تا هر آدم با شعوری که قابل فکر کردن باشد بتواند بدان دست بیابد» [39]. باز در دنبال همین موضوع مینویسد:
کسی که متجاوز از پنج قرن قبل از میلاد مسیح جرأت داشت بنویسد … بله ، اگر گاوها و اسبها دارای دست و پنجه بودند و میتوانستند به کمک دست و پنجۀ خود نقاشی کنند و مانند آدمیان آثار هنری بیافرینند شک نیست که اسبها تصویر خدایان را به صورت اسب ترسیم میکردند. چنین کسی که گزنفون نام دارد سزاوار تحسین و ستایش است چون وی فهمید که هر آنچه نوع بشر در بارۀ دنیا و خالق دنیا میاندیشد با استواری زوال ناپذیری ثابت میدارد که حکم انسان در بارۀ اشیاء مبنی بر همان چیزی است که خود در آن وارد میسازد [40] و شک نیست که چنین شخصی قدم بزرگی به سوی قضاوت آفاقی برداشته است یعنی به سوی انقلاب معنوی خارقالعاده ای که در قرن پنجم تحقّق یافت.
این قبیل سخنان در کتابهای بدیع کمیاب نیست و به خوبی میرساند که این دانشمند ایرانی منکر خدمات گرانبهائی که یونانیان به تمدّن و معرفت نمودهاند نیست چیزی که هست بدیع معتقد است که همچنانکه هیچ فرزندی بیپدر نمیشود یونانیان هم دانش و معرفت را از مردم دیگری که بر آنها تقّدم داشتند آموختهاند (لااقل قسمتی از آن را) و آن مردم اقوام و ملت مشرق زمین بودهاند علی الخصوص ساکنین سواحل نیل و فرات و برای اثبات این عقیده دلایل و براهین بسیاری اقامه میکند که بسیاری و بلکه تمام آنها به زبان و قلم خود یونانیان جاری شده است و به راستی همچنانکه خود بدیع پس از بیان مفصل این ادلّه و براهین و ارائۀ شواهد و مآخذ متعدّد میگوید: «باید واقعاً کور و یا مغرض بود تا بتوان پا به روی حق و انصاف نهاد و مانند کسانی که هنوز درین شیوه پافشاری میکنند منکر گردید که فرهنگ و“کولتور” یونانی مدیون تمدّنهائی است که قبل از یونانیان وجود داشته است.» [41]
بدیع با منطقی که به احتمال قوی از یونانیان به ما رسیده است تظر و “تز” خود را به اثبات میرساند و شخص من اگر این کتاب را به جای بدیع که سرور عزیز و هموطن گرامی من است هر بیگانۀ دیگری نوشته بود میپذیرفتم ولی بهتر است سخن را درین باب کوتاه ساخته و داوری را به خوانندگان بازگذاریم.
بدیع گذشته از مقامی که در علم و حکمت و تاریخ دارد در ادبیات خودمان و بیگانگان دست بلندی دارد و گذشته از چند زبان بیگانه که از آن جمله است یونانی و لاتینی و به احتمال قوی عبری فارسی را نیز بسیار خوب مینویسد وعشق و علاقۀ زیادی به ادبیات فارسی دارد چنانکه اخیراً یکی از نسخههای فارسی بسیار ممتاز خود را که عبارت بود از دیوان امیرشاهی سبزواری به خطی منسوب به میرعلی هراتی به خرج خود به صورت بسیار مرغوبی در سوئیس به چاپ عکسی رسانید و به دوستان هدیه فرستاد. مقدار زیادی از اشعار فارسی به خصوص از مولوی از حفه دارد و در نامههایش میآورد. عاشق سخنان خواجه عبدالله انصاری است و سخنان او را با آنچه در بارۀ او نوشتهاند جمع آورده است و از مطالعۀ آن در گوشۀ انزوای خود کیف و لذّت میبرد.
بدیع عشق به شعر را بجائی رسانیده است که در تألیفات علمی و تاریخی خود نیز از نقل ادبیات بزرگان نظم خودداری ندارد چنانکه مثلاً در آغاز فصلی از کتاب “فکر متود در علوم” این کلام ویکتور هوگو را در بالای صفحه نشان داده است: «هیچ چیز برای آفرینش آینده مانند خواب و خیال نیست.» [42]
بدیع از ذوق ادبی گذشته زیبائی پرست و یا به اصطلاح خودمان “اهل سلیقه” هم هست و همچنانکه در طی همچنین مقاله از زبان باشلار فیلسوف بزرگ معاصر فرانسوی شنیدیم کتابهایش را نه تنها از لحاظ لفظ و معنی به بهترین صورتی از مخیله به روی کاغذ میآورد که چشم و ذهن و ضمیر را مینوازد و به قول باشلار «کافی است که انسان چنین کتابی را بگشاید تا فوراً احساس احتیاج نماید که باید وظیفۀ سپاسگزاری را به عمل آورد». ما نیز همین احتیاج را احساس میکنیم و با یکدنیا اخلاصمندی به هموطن عزیز و دانشمند و هرگز نادیدۀ خود از صمیم قلب تهنیت میگوئیم و از فیض و لذت روحانی که از مطالعۀ آثار گرانبهای او برایمان حاصل گردیده است سپاسگزاری مینمائیم و از خداوند خواستاریم که به او تندرستی و شادمانی خاطر عطا فرماید تا رفتهرفته آثار دیگر خود را هم به چاپ برساند و هدیۀ اصحاب با عشق و شور باطنی که نسبت به یار و دیار دارد رهسپار میهن محبوب خود فرماید و دانشمند گرامی چون حضرت احمد آرام بدانها جامۀ زرین فارسی پوشانیده تقدیم پیشگاه هموطنان معرفت پرور نماید.
نگارنده هر گاه بدیع را در مقابل مخیلۀ خود مجسم میسازم او را در کلبۀ درویشی خود در قصبۀ زیبا ولی دور افتادۀ اسکونا، مستغرق در دریائی از کتاب و اوراق و گل و ریحان میبینم که هزار اندیشه در خاطر دارد و هزار نقشه که همه با فکر و منعی و دانش و حکمت و معرفت سرو کار دارد در طومار ذهن مرتسم میسازد و قیافۀ افسرده و متفکّر و متأثرش در آئینۀ تصوّرم منعکس میگردد که او قبال کوتاهی عمر و قدرت محدود انسانی و سستی ارکان جسم و تن و آشوبهای احتمالی دوران و بیوفائی روزگار و سست عهدی مردم دنیا این بیت حافظ شیراز را که لبریز از معانی ژرف است آهسته و آرام زیر لب زمزمه میکند:
خیال حوصلۀ بحر میپزد، هیهات
چهاست در سر این قطرۀ محال اندیش
ژنو، ۱۸ آذر ۱۳۴۲
سید محمّد علی جمال زاده
