
- مسعود ارشادی فر
- این نوشته در هجدهم خرداد ماه گذاشته نوشته شد. دو ماهی پس از آن، یکی از نویسندگان آن، مسعود ارشادی فر، درگذشت. روانش شاد — فروهر.
پسوندها و پیشوندها از گوشههای بنیادی و واژهساز زبان پارسی هستند که همواره در پژوهشهای دستوری، از جایگاه ویژهای برخوردار بوده اند. دو پسوند ”ل“ و ”ال“ در زبان پارسی کاربرد گستردهای داشته اند ولی شوربختانه هیچ کسی دراین دورۀ درازی که از نگارش دستور زبان پارسی می گذرد، چشمی به آنها نداشته است.
در شناسای پسوند گفته اند که در پایان واژه می آید و ازآن، نام، چگونام، کنشبند، جاینام و … می سازد. ما در این بررسی از واژهنامۀ دهخدا کمک گرفتیم و در راستای نگهدارش سخن دهخدا، شناسای واژهها را بی کم و کاست از واژهنامه آورده ایم. به دنبال هر واژه، نمونۀ گزارهای را آوردیم که به گمان ما شناسای درست واژۀ ساخته شده بر پایه دستور می باشد.
پسوند ”ل“
پسوند ”ل“ در پایان واژه می آید و همان واژه را می شناساند که در جای نادرست بکار رفته است. نمونهها:
شاید بتوان گفت که دول همان داو است که هیچگاه فرا نمی رسد:
- دَوَل — دو. [دَ / دُو / دُ] (اِ) مخفف داو، نوبت بازی قمار و غیره (داوطلب).
- دول — [دَ وَ] (اِ) (اصطلاح عامیانه) مماطله. تأخیر در اجرای امری، دَول دادن ؛ از سر باز کردن و به تأخیر انداختن امری و از زیر آن دررفتن و شانه خالی کردن.
کپل کسی را گویند که به کپ مانند شده است:
- کُپُل — چاق، فربه. از کُپ یا کُپه کردن.
- کپ — [ک ُ] (اِ) به زبان شیرازی قرابۀ بزرگ شیشهای و کوچکش را کبچه گویند.
- کپل — [ک ُ پ ُ] (ص) (در تداول عامه) آدمی کوتاه و فربه. (یادداشت مؤلف). دارای اندام گوشتین. آکنده گوشت. که اندام به گوشت آکنده دارد.
- كپه كردن — بر روی هم انباشتن و توده كردن.
تپل کسی را گویند که به توپ مانند شده است:
- پُل — (توپُل) چاق، مانند توپ. توپ. (اِ) لغت فارسی است در اردوی هندی مستعمل و آن یکی از آلات جنگ است و شاید به مناسبت صوت آن ”تُپ“ این نام بدو داده شده باشد. تپل — [ت ُ پ ُ] (ص) گرد و فربه و این كه تپل (توپل) همانندی دارد با توپِ بازی. با افزایش پسوند ”ل“.
بغل همان بغ است که برای در آغوش کشیدن کسی یا چیزی با بازوان می سازند:
- بغل — بغ. [ب َ] (اِ) کنده و گود را گویند (برهان). زمین کنده و مغاک (ناظم الاطباء). به معنی گو، یعنی مغاک که زمین پست و خالی باشد.
- بغل — [ب َ غ َ] (اِ) زیر مفصل شانه و بازوی انسان و حیوان، جناح (منتهی الارب). کنار و پهلو و جانب (ناظم الاطباء). تنگ . طرف و سمت (ناظم الاطباء). آغوش (ناظم الاطباء). آگوش.
مچل کسی را گویند که چون مچی، نشانی می شود تا همگان برای شوخی به او روی کنند:
- مچل — مچی. [م َ] (اِ) تخممرغ که به نشانه، در لانه یا در غیر آنجا گذارند تا مرغ هر بار بر روی آن تخم گذارد.
- مچل — [م َ چ َ] (ص) آدمی که مورد تمسخر عدهای قرار می گیرد. کسی که او را دست می اندازند. آدمی که بر اثر شوخی دیگران اوقاتش تلخ شده و از کوره دررفته است: «این یارو مچل خوبی است». یا «دیشب فلانی را مچل کردیم» (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده). || (اِ) خوراکی و تنقلی است که در هنگام کشیدن تریاک و شیره می خورند و در این صورت در برابر ”مزه“ است برای عرق خوران (فرهنگ لغات عامیانۀ جمالزاده).
- مچیل — [م َ] (اِ) به لهجۀ مردم تهران، تخمی که در جایی نهند تا مرغ همیشه بدانجا تخم نهد. مَچَل — بی ”ل“، مچی، به تخممرغی گویند که در جایی می گذارند تا مرغان دیگر فریب خورده، گمان کنند که آنجا (مچیل یا مچل) است.
- مچیل — جای تخمگذاری.
کچل سری و یا چیزی را می گویند که چون کچ سپیدَ ست و نشانهای بر آن نیست:
- کَچَل — بدون ”ل“ کچ، ابزاری سپید رنگ است، هنگام بازی نرد، تاس را درآن ریخته و به یاری آن، تاس را می انداختند. و شاید به انگیزۀ همانندی تاس و بی مو و رنگ و کالبد کچ، واژۀ کچل، برابر با بی مو ساخته شده است.
- کچه — [ک َ چ َ] انگشتر بی نگین خانه را گویند یعنی حلقهای باشد از طلا و نقره و غیره که بر انگشت کنند و بدان شبها بازی کنند و کچهبازی همان است. کچل — [ک َ چ َ] (ص) شخصی را گویند که سر او موی نداشته باشد و زخم یا داغهای زخم داشته باشد و او را به عربی اقرع خوانند (برهان). به معنی کل است که در سر مو ندارد.
آبله مانند آب است اما آب نیست:
- آبله — آب. (اِ) (اوستائی آپ ap، سانسکریت آپ َ apa، پارسی باستانی آپی api، پهلوی آپ ap) مایعی شفاف بی مَزه و بوی که حیوان از آن آشامد و نبات بدان تازگی و تری گیرد.
- آبله — [ب ِ ل َ / ل ِ] (اِ) برآمدگی قسمتی از بشره به علت سوختگی یا ضرب و زخم و گرد آمدن آب میان بشره و دمه یعنی جلد اصلی. تاوَل. مَجْل. مَجْله. نفط. جدر. بثره. دژک. خجوله. نفاطه.
- آبله — جای کوچکی زیر پوست که درآن آب گرد می آید. ”ه“ نشانۀ کوچکی ست. مانند: دمباله (دنباله).
جنگل جایی که انگار همه چیز مانند میدان جنگ به هم ریخته است:
- جنگ — [ج َ] (اِ) جدال و قتال (برهان). کارزار. ستیزه. نبرد. ناورد. پیکار. غزوه. حرب. رزم. هیجاء، و با لفظ کردن و آوردن و پیوستن و افتادن و داشتن مستعمل می شود.
- جنگل — [ج َ گ َ] (اِ) زمین وسیعی پر از درختهای انبوه. جای پر درخت و بیشه و وسعت زیادی از زمین مشجر (ناظم الاطباء). اجتماع درختهای زیاد در یک محل بطوری که بپوشانند زمین را و زمینی که پوشیده شده باشد از درخت و نی و علف (ناظم الاطباء). در جنگل معمولاً درختان کوچک و بزرگ و تنومند بطور نامنظم و همچنین علفهای خودرو فراوانند.
دمل یا دمبل مانند دم از تن کسی بیرون زده است اما دم نیست:
- دُمَل — بدون ”ل“ همان دُم است. (چیزی افزوده شده). دم. [دُ] (اِ) دمب. عضوی از حیوان که در منتهای خلفی وی قرار دارد. و آن از تعداد مهرههای استخوان در دنبالچه بوجود آمده است. انتهای دم به شکل دستهای مو در پشت پاها آویخته بود و در پرندگان به شکل پرهائی که در پایان بدن آنها روئیده است.
- دمل — [دُ م َ] (ع اِ) ریش. ج، دِمْلان (منتهی الارب، ناظم الاطباء، آنندراج). مغنده. دنبل. دمبل. قرحه که برآید و میان آن چرک کند و گاه سر باز کند و گاه محتاج نشتر شود.
- دُمبل / دُنبَل — همان دُمل ست.
- دم، دمب (دنب) نیزآمده است — دمب. [دُ] (اِ) دم. دنب. ذنب (یادداشت مؤلف). رجوع به دم شود.
- دمبال — [دُ] (اِ مرکب) دم و دمب و ذنب (ناظم الاطباء). دنبال. || پشت و پس و عقب (ناظم الاطباء).
کاهل کسی را گویند که چون کاه سست و بی ارزش است:
کاهل — کم شده، کم کننده، تنآسا، تنپرور، تنبل. کاه. (اِ) هندی باستان کاشه، پهلوی کاه ، کُردی که. علف خشک را گویند. ساقه گندم و جو خشک شده و در هم کوفته. قطعات خشک ساقۀ گندم و جو و برخی گیاهها ؛ کاهی است تباه این جهان ولیکن در پیش خر و گاو زعفران است.
- کاهل — [هِ] (ص) تنآسان . تنپرور. تنبل (یادداشت مؤلف ). سست.
تنبل تا پیش ازسدۀ هفتم، با افسون و جادوهمراه بوده است و همگرا با برداشتی افسونگونه. پس ازسدۀ هفتم، عطارنیشابوری در برداشت کاهل ازآن بهره جسته است:
- تنبی — [ت َ ن َب ْ بی] (ع مص) ادعای غیبگوئی کردن (ناظم الاطباء). رجوع به تنبؤ شود.
- تنبل — [تُم ْ ب ُ / تَم ْ ب ُ] (اِ) حیلت و مکر بود (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۱۴). مکر و حیله (فرهنگ جهانگیری، فرهنگ رشیدی، انجمن آرا، آنندراج). حیله و نیرنگ و مکر و فریب و جادوئی.
پسوند ”ال“
پسوند ”ال“ به پایان واژه افزوده می شود و واژۀ نوین، چیزی را می شناساند که به واژۀ پیشین مانند است. نمونهها:
چنگال به ابزاری گویند که مانند چنگ است:
- چنگال — چنگ مانند، نام ابزار. چنگ. پنجه و انگشتان مردم (برهان، آنندراج، ناظم الاطباء). انگشتان (لغت محلی شوشتر نسخۀ خطی ذیل لغت ”دول کرش“). کف دست و انگشتان چون برای گرفتن چیزی فراهم آمده باشند.
- چنگال — [چ َ] (اِ) (از چنگ + آل، پسوند) پنجۀ مردم. پنجۀ دست (برهان، جهانگیری، غیاث اللغات، آنندراج، شرفنامۀ منیری، انجمن آرا، ناظم الاطباء). دست. مشت. پنجۀ آدمی چون کمی خم.
جنجال به همهمهای گویند که چون فریاد گاو است و از آن چیزی در نمی یابیم:
- جنجال — (جنگال) جنگ و ستیزه. جنج. [ج َ] (اِ) آواز و صدا و فریاد گاو را گویند (برهان، آنندراج).
- جنجال — [ج َ] (اِ) جار و جنجال، سر و صدا. آواز. هیاهو. آشوب. شلوغی. ازدحام. همهمه (ناظم الاطباء).
دنبال به چیزی و یا کسی می گویند که مانند دم چسبیده است و رها نمی شود:
- دنبال / دمبال — چون دم (دنب) به کسی یا چیزی چسبیده و آویزان شده.
- دمبلان / دنبلان.
روال واژهای است که به تازگی ساخته شده و از دستور گذشته پیروی نکرده است:
- روال — بی ”ال“ بن کنش ”رویدن“ و ”روش“ است. راه. رو. [رَ / رُو] (نف مرخم) رونده (آنندراج). رونده و همیشه بطور ترکیب استعمال می شود مانند پیشرو یعنی پیش رونده.
- روال — [رَ] (اِ) در این اواخر بوسیلۀ نویسندگان و منشیان ساخته شده است و از آن معنی ترتیب و سبک و اسلوب و روش اراده کنند (یادداشت مؤلف).
پوشال یا پوچال به چیزی گویند که چون پوچ بی ارزش است:
- پوچ — (ص ) کاواک. پوک. بی مغز. میان تهی: پستۀ پوچ. گردکان پوچ. بادام، تخمه، فندق پوچ. || هیچ. مهمل. ناچیز. سخت کم. بسیار قلیل. و رجوع شود به پُچ.
- پوشال — (اِ مرکب) (از پوچ یا پوک یا پوش + آل، حرف نسبت) چیزهای سبک و میانتهی و هیچکاره چون تراشه و رندیدۀ چوب و خردۀ نجاری. الیاف و ساقههای برخی رستنیها چون برنج و جز آن. پوچال. رندش. || پر و پوشال، از اتباع است به معنی آنچه از مرغ به جای ماند پس از ”اورید کردن“ آن از پر و چینهدان و امعاء دور افکندنی آن.
- پوچال — (اِ مرکب) (از پوچ + آل، پسوند نسبت) آنچه از دم رندۀ نجار پیدا آید و مانند آن. پوشال.
- پوشال — بی ”ال“ بن کنش ”پوشیدن“ و ”پوشش“ است. پوشاننده.
گودال به جایی گویند که مانند گود ژرف است:
- گودال — جایی گود مانند. گود. [گ َ / گُو] (اِ) به معنی گو باشد که جای عمیق و پست و مغاک است (برهان). اصلا از آرامی و سریانی مأخوذ است (تقیزاده، یادگار ٦:۴ ص ۲۲، حاشیۀ برهان قاطع چ معین). حفره. چاله. غائر. غائره. || (ص) عمیق. دورتک. دوراندر. دورفرود.
- گودال — [گ َ / گُو] (اِ) زمین پست و مغاک و جای عمیق (ناظم الاطباء). چاله. حفره. حفیره. کریشک. رجوع شود به گود.
گردال به چیزی و یا نگاری گویند که گرد مانند باشد:
- گِردال — چیزی گِرد گونه. گرد. [گ ِ] (اِ) دور و حوالی. اطراف (از برهان). گرد و فراهم و دور چیزی (آنندراج). پیرامون. پیرامن.
زغال به چیزی گویند که چون زاغ سیاه باشد:
- زاغ / زغن — پرندهای به رنگ سیاه. زاغ. (اِ) مرغی باشد که به عربی غراب گویند و آن سیاه می باشد و منقار سرخی دارد (برهان قاطع). غراب (منتهی الارب). بر شکل کلاغ کوچک بود که هیچ جای او سفید نباشد و پایهای او سرخ باشد. || زغ. [زَ] (اِ) زاغ . کلاغ (ناظم الاطباء). زاگ. (اِ) گوهری است کانی که به نمک ماند و معرب آن زاج است (برهان قاطع). زاج معرب زاگ است (از المعرب جوالیقی). و نیز خاصیت آن است میان زاگ، که او خاکی است و میان مازو کو بار درخت است که چون با یکدیگر آمیخته شوند، سپس از آنک هر دو زردند، سیاه به غایت شوند (جامع الحکمتین ص ۱٦۹ از حاشیۀ دکتر معین بر برهان قاطع).
- زغال — [زُ] (اِ) انگِشت و چوب سوختهای که پیش از آنکه کاملاً بسوزد آن را خاموش کرده باشند (ناظم الاطباء). زگال (برهان). زگال. ژگال. شگال. شگار. چوب و دیگر اندامهای گیاهی و نیز انساج حیوانی نیمسوخته که قسمت اعظم ترکیبات آنها تبدیل به کربن شده باشد. انگشت. توضیح آنکه این کلمه را به غلط ذغال نویسند.
- زگال/ زغال — سیاه رنگ است.
کوپال به چیزی گویند که چون کوپ باشد:
- کوپ — (اِ) به معنی کوه باشد و به لغت زند و پازند هم کوه را کوپ گویند.
- کوپال — گردن سطبر و گنده را نیز گفته اند. (برهان).گردن سطبر و قوی.
تاول به چیزی گویند که چون تاو گرم و سرخ باشد:
- تاول — تاب (تاو) گرما، حرارت.
- تاول — (تاو + ل) حرارت دیده، آتشگون، سرخ شده. و نیز آورده اند: تاب (تاو)+ ول / وَل: گل.
- تاول — چون گل آتش سرخ.
هشدار
درراستای آن چه گفته شد باید به هوش و آگاه باشیم که:
- واژههای عربی را با واژههای پارسی،یکسان نگیریم. مانند جدال، جلال، جَمَل، عمل، سبیل…
- در واژههائی چون: پشمآلو، خوابآلو، زنگالو (سیاه روی)… ”د“ ازکنشِ آلود، افتاده است.
- گاه ”و“ را به پایان برخی واژهها می افزائیم تا كوچكی را نمایان كنیم. مانند: گِردالو، کوچولو، سبیل، کُپُلو(کپلی)، تُپُلو (تپلی)…
- بنجُل از دو واژۀ بن و جُل ساخته شده است. چیزی که ریشهاش کهنه و پوسیده است.
- نامهائی داریم که از یک واژه با آمیزش نام علی ساخته شده اند. چون چراغعلی، ریزعلی، کلعلی. و گاه از سر شوخی واژههائی آمیخته بر همین آهنگ می سازند. و از آنجا که نامهای ساخته شده بیشتر گفتاری هستند تا نوشتاری، گمان می کنیم واژه را با نام علی آمیخته اند! مانند: خنگَلی، زلفلی… ولی ”لی“ درپایان واژههائی این گونه، چگونام و دارائی را می رساند:
- خنگلی: کسی که خنگ و کودن است. وشاید واژۀ خنگ، همان اسب باشد!
- زلفلی: کسی که سرش چنان موی دارد که بر پیشانی ریخته است. به کچل می گویند زلفلی! و یا:
- خنگول، که گاه کوچکی و خردی را نیز با خود دارد. مانند: شنگول و منگول (منگوله) و زنگوله، از شنگ و منگ و زنگ.
- منگوله: از سر منگی این سوی و آن سوی، تاب می خورد.
- جنگولک، جنگولک بازی درآوردن: جنگهای کوچک و بی ارزش درست کردن.
امیدست آن چه در این نوشتار، نمونهوار آمد، بتواند راهنمای خوب و درستی برای اندیشمندان، آموزگاران، پژوهشگران و دوستداران زبان پارسی باشد تا به یاریش گامهای پسین را استوارتر بردارند.