دی واژه انباره دل از پس بس پندار است
دی سازه پالوده دل از شرر دیدار است
دی راز میان من و آن یار بلنداختر بی تکرار است
دی در صدف قاف به دریای دل بیدار است
دی همره آن یار کزو گشت سر دار بلند
دی مشعل سوزان بسی فرهاد است
دی را به من و ما، پدرم روزی گفت
کز کوه به هموندی وهمن به جهان گفت اشا
راهی است بسان گذر آب به خاک
گرچه بسیار بود پر خم و پر درد و پر از ابر بهار
چون که آیینه شوی پاک و فرزانه شوی
تازه دل همره آن دلدار است
سخنت شهد لب دلبری دلشدهها دلجو باز
بسرا از غزل و نغمه و آهنگ، هزار آینه ساز
به همان سان که پدر گفت به آواز بلند گاتها
خواهمت گفت سرودی که در آن رازی هست…