پذيرش > History & Chronology > در همکاری با آدمیت

در همکاری با آدمیت

یادش به خیر!

شنبه ١٤ ژوئن ٢٠٠٨، نوشتۀ Homa NATEGH

مرید خاص توام، خود نپرسی از پیِ چه؟
از آنکه طبع تو را توسن سخن رام است
مجیر بیلقانی [1]

JPEG - 56.7 kb
سفر او به پاریس، به روزهای پرسه زدن در خیابان شانزه لیزه.

پیش از آنکه آغاز همکاری با آدمیت را به دست دهم، چند سطری می آورم در پیش‌زمینه‌های این آشنائی و آن همکاری. نخست باید یادآور شوم که به سالهائی که در پاریس در کار نوشتن رسالۀ دکتری‌ام در بارۀ سید جمال‌الدین اسدآبادی بودم، با برخی از آثار فریدون آدمیت هم آشنا شدم. بویژه با فکر آزادی در نهضت مشروطیت [2] که در رساله‌ام به تفصیل یاد کرده ام. باز، به نقل از همو، بخشی از اندیشه‌های ملکم را هم در آن رساله جای دادم. دیگر اینکه در کتابخانۀ ملی پاریس، در بخش نسخه‌های خطی، در آرشیو میرزا ملکم خان، افزون بر نوشته‌های سید جمال‌الدین، و نامه‌های میرزا آقاخان به ملکم، دست یافتم [3].

بدینسان در بازگشت به ایران (۱۳٤٧ هجری) ناخودآگاه و مریدوار به دنبال آثار آدمیت روان شدم، بی آنکه او را دیده باشم. چنانکه نقدی با عنوان ”ما و میرزا ملکم خان‌های ما“ منتشر کردم. از زبان گزارشگران فرانسوی، ملکم را مرد رند و شارلاتان شناساندم. مقالۀ من در تضاد کامل با فکر آزادی در نهضت مشروطیت جلوه‌گر آمد. گرچه در پاورقی همان مقاله این نکته را هم افزودم که: «من دکترآدمیت را استاد خود می دانم. لیکن سلیقۀ او را در بارۀ برخی نمی پسندم. از جمله با دفاع سرسختانۀ او از ملکم موافق نیستم» [4]. فریدون هرگز آن نوشته را به رخ من نکشید و به انتقاد برنیامد. خود او هم گهگاه از ملکم انتقاد می کرد. چنانکه یکجا او را ”شارلاتان“ خوانده است. بعدها، به عللی که نمی دانم، از تجدید چاپ ”فکر آزادی“ منصرف شد. بیگمان اسناد نوینی به دست آورده بود. اگر به خطا نرفته باشم، تا ۱۳٥٧، یعنی تا انقلاب هنوز آن کتاب به چاپ دوم نرسیده بود. نمی دانم چرا.

انتشار ”اندیشه‌های میرزا آقاخان کرمانی“ [5] بود که اندیشه‌های مرا نیز دگرگون کرد. گرچه در رساله‌ام از این روشنگر تاریخ یاد کرده بودم، اما در این زمینه نه دانش فریدون را داشتم و نه اسناد او را. آن کتاب را شاگردوار خواندم و از ”روشنی افکار“ میرزا آقاخان و تجزیه و تحلیل فریدون سخت بهره‌مند شدم. به همان سال ۱۳٤٧، با اینکه تازه‌کار بودم، متنی در مجلۀ نگین در ستایش آدمیت و کتاب او نوشتم. از میرزا آقاخان کرمانی و ”رسالت اجتماعی عالم“ سخن گفتم. فصول نوشته را فریدون را هم شاگردوار شناساندم. این را هم افزودم که آدمیت «در تجزیه و تحلیل علمی خود اغراض شخصی و سلیقه فردی را راه نمی دهد و نتیجه‌گیری را به عهدۀ خواننده وا می گذارد» [6] چه بسا فریدون هرگز این نوشته را ندید، زیرا که با نشریات چندان سرو کار نداشت. سالها بعد بود که این نامه‌ها برای نخستین بار با عنوان ”نامه‌های تبعید“ [7] زیر چاپ بردم. فریدون در یکی از نامه‌هایش از بابت انتشارشان تهنیت فرستاد و برایم نوشت: «چه کار خوبی کردی نامه‌های میرزا آقاخان بردسیری را منتشر کردی»!

در ۱۳٤٩، چهارمین اثر او اندیشه‌های فتحعلی آخوندزاده [8] از چاپ در آمد. اما با مشکل روبرو شد. فریدون خود می گفت: «من این کتاب را درست در طیِ دو ماه نوشتم»، چون حرف زیادی برای گفتن نداشت. فریدون مقام آخوندزاده را در هر زمینه بسی کمتر از میرزا آقاخان می دانست. آخوندزاده را چندان جدی نمی گرفت. به هر رو، به یادآوری می ارزد که در ایران کمیسیون ملی یونسکو که همه ساله به بهترین کتابها جایزه می داد، این بار جایزه را به اندیشه‌های فتحعلی آخوندزاده اعطا کرد. چند تنی را هم به این مناسبت فراخواندند. از آن میان: ناصر پاکدامن، منوچهر آگاه، حمید عنایت، احمد اشرف. رسم یونسکو بر این بود که جایزه از سوی رؤسای دولت و یا دربار داده شود. پس بنا شد که فرح پهلوی این مسئولیت را بر عهده شناسد. اما افتاد مشکلها. یکی از بستگان نزدیک فریدون به مناسبت درگذشت آشنائی، در مجلس ختم آن دوست حضور داشت. خبر آورد که در طی آن مراسم، پای منبر آیت‌الله شریعتمداری به کتاب آدمیت حکم الحاد داده است. کتاب را برچیدند. در ۱۳٥٠ توقیف شد [9] و هرگز به چاپ دوم نرسید. همه کوشش فرح پهلوی و پهلبد برای آزاد کردن این نوشته بی ثمر ماند. [10] با اینهمه از میان اهل قلم دو تن، کتاب آدمیت را در روزنامۀ آیندگان معرفی کردند. از آن میان، یکی هم دوست و همکلاس من شهرآشوب امیرشاهی بود که در آن زمان با آن روزنامه همکاری داشت و مطلبی منتشر کرد. [11] آدمیت این نوشته را خوانده بود. بارها به من گفت: «خیلی مایل بودم این شهرآشوب را ببینم. چه قلم محکمی دارد»! اما این دیدار هرگز سر نگرفت، به عللی که نتوان گفت.

برمی گردم به آشنائی و همکاری ما. به سال ۱۳٤٦ برابر با ۱٩٦٧ بود که به یاری دکتر سیدحسین نصر با سمت استادیاری در گروه تاریخ در دانشگاه تهران استخدام شدم. دو سال بعد رسالۀ دکتری من، به پیشنهاد دانشگاه سوربن، و از سوی مرکز پژوهشهای علمی (CNRS)، با مقدمه ماکسیم رودنسون در ۱٩٦٩ در پاریس منتشر شد. [12] چند نسخه برایم پست کردند. در دم، نشانی آدمیت را از همکارانم که چندان مهری به او نداشتند، گرفتم و نخستین نسخه را برایش فرستادم. دو روز بعد زنگ زد و مرا به هتل کنتینانتال (که امروز هتل لاله نام گرفته) فرا خواند. ازشادی در پوست نمی گنجیدم. چنان هول زده بودم که زودتر از وقت خودم را از دانشکده به هتل رساندم. تا آن روز آدمیت را نه از دور و نه از نزدیک دیده بودم. نشستم و با دلهره سیگاری روشن کردم. با خودم می گفتم: نکند می خواهد داستان ملکم را پیش بکشد و مرا سرزنش کند! بعدها دانستم که این هتل پاتوق همیشگی او بوده. کسی که بیش از دیگران در این هتل از فریدون سراغ می گرفت، شهید نورائی، یکی از وکلای دکتر ارانی بود که از دوستان نزدیک آدمیت به شمار می رفت.

دیدار نخستین در ۲۱ مهر ماه ۱۳٤٧ بود، آدمیت سر وقت خودش را رساند. به آسانی همدیگر را شناختیم. دگمه‌سردستهای طلائی او، کراوات تیره‌رنگ او، کت و شلوار او که انگار خربوزه قارج می کرد، مرا از ریخت خودم که حتی در نزد دانشجویان به نامرتبی شهرت داشتم، از خجالت آب کرد. بیگمان او این ژولیدگی را ورانداز می کرد و به روی خودش نمی آورد. در این برخورد نخستین فریدون با من به سردی رفتار کرد. هیچ نشده، رو به من کرد و گفت: «به گمان من شما از دار و دستۀ جلال آل‌احمد هستید»! سخنی بود بس ناروا. کوشیدم در ردِ این اتهام پاسخی ساز کنم. اما نمی دانستم چه بگویم. چنان پشیمان بودم که می خواستم برگردم. اما فریدون حرف را برگرداند و گفت: «شوخی کردم! کتاب سید جمال‌الدین را که فرستاده بودید، خواندم. بسیار سودمند و معتبر بود. سپاسگزارم. اکنون در بارۀ چه موضوعی کار می کنید؟» گفتم: «در تاریخچه و بر پایۀ اسناد حاج محمد حسن امین‌الضرب». خندید و گفت: «مطلب بهتری از استفراغ و اسهال نیافتید؟» براستی کفرم در آمده بود. سرانجام تغییر لحن داد و گفت: «شوخی کردم. داستان وبا خیلی مهم است. دلم می خواهد اسناد و نوشتۀ شما را ببینم. در بررسی تاریخ اجتماعی ایران اینگونه رویدادها اهمیت دارند!» [13]

فردای همانروز با من در خانۀ ما قرار گذاشت و سر وقت آمد. اسناد را ورانداز کرد. مقالۀ مرا که هنوز به پایان نبرده بودم، خواند. یکی دو نکته هم گوشزد کرد که سخت مفید افتاد. [14] سخن کوتاه. پس از چند جلسه که همدیگر را دیدیم، دوستی پا گرفت و همکاری به دنبالش آمد. فریدون هرگز تاریخ این آشنائی را فراموش نکرد. و همه ساله تهنیت گفت. از آن میان، در نامۀ ۱٨ مهر ۱۳٦٥ نوشت:

این پیام دوستانه را به مناسبت بیست و یکم مهرماه می فرستم که آغاز دوستی و همکاری ما بود. حاصل آن، همین دوستی ماست که گرامی و عزیز است.

نخستین اثر مشترک ما که چند سالی طول کشید، افکار اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشدۀ دوران قاجار بود. [15] بدیهی است که در اینجا یارای این را ندارم که ٦٠٠ صفحه کتاب را وا رسم. پس شیوۀ همکاری را به دست می دهم. نخست آمدیم و در خانۀ من، میز ناهارخوری را به میز کار بدل کردیم. اسناد خطی را که من فراهم کرده بودم و مجموعه اسنادی را که او در اختیار داشت، کنار هم چیدیم. دسته‌بندی کردیم و به تقسیم کار و تعیین و تقسیم فصول هر یک از ما، برآمدیم. آنگاه دست به نگارش بردیم. چند سطری می آورم از سرلوحۀ کوتاهی که به نام هر دو آراستیم: [16]

این تحقیق شامل فصول مهمی است در تاریخ افکار، تأسیسات سیاسی و اقتصادی جدید و حرکت اجتماعی در سدۀ گذشته. پایۀ آن بر منابع منتشر نشده‌ای بنا گشته که به طور کلی مورد مطالعۀ منظمی قرار نگرفته، بلکه معمولا شناخته نشده اند… این نوشته‌های متنوع به تفاریق از منابع مختلف یعنی کتابخانه‌های عمومی و شخصی وآرشیوهای رسمی جمع‌آوری شده اند… این کتاب حاصل همفکری و همکاری صمیمی ماست: فریدون آدمیت — هما ناطق.

ساعت کار ما از سه بعد از ظهر آغاز می شد. من ساعات تدریس را با برنامۀ کار دانشگاهی خودم جور کردم. فریدون سر وقت خودش را می رساند. خودش می گفت: «این نظم را از کانت آموخته ام که وقتی از خانه بیرون می رفت، مردم می گفتند: ”باید فلان ساعت باشد“ !» بگذریم. در میان ابزار کار، فریدون تیغ و پاک‌کنی هم همراه آورد. توضیح داد که به دوران خدمت نظام، از اسب افتاده بود و انگشت سبابه‌اش آسیب دیده بود. از این رو می کوشید هر عبارت را یکبار برای همیشه در سر بپروراند و آنگاه درج کند. اگر بر حسب اتفاق در نقطه‌گذاری عیبی می دید، با تیغ آن نقطه را می تراشید و با پاک‌کن صاف می کرد. از این بابت مرا همواره سرزنش می کرد که: «نقطه را سرجایش بنشان تا حروفچین بدبخت بتواند خط تو را بخواند.» هرگاه در نوشتۀ من کج و کولگی می دید، تیغ و پاک‌کن را به راه می انداخت. بعدها هم در نامه‌ای اشاره داد: «گویا در نقطه‌گذاری اندکی پیشرفت کرده ای»! شاید بتوان گفت که دقّت فریدون در این زمینۀ نقطه‌گذاری خود گویای نظم فکری او بود که در هیچکس دیگر ندیده ام.

از لوازم پژوهش، قلم و کاغذ به کنار، یکی هم آراستن بساط قهوه بود. بی قهوه زیستن نمی توانست. نوع قهوه را خودش برمی گزید و خودش می خرید و می آورد، همراه با آجیل شیرین. برآن بود که آجیل «از اُفت قند خون جلوگیری می کند»! این آجیل خود داستانی دارد که شاید به نقل بیرزد. آدمیت عبدالله نامی را می شناخت که دکان آجیل‌فروشی داشت. همینقدر می دانم که این مرد به خاطر فریدون آجیل را دستچین می کرد و با بسته‌بندی پاکیزه به او می فروخت. فریدون همواره می گفت: «عبدالله نسبت به من محبت دارد»! امروز افسوس می خورم که چرا بیشتر پاپیچ نشدم تا بدانم این عبدالله که بود. در کدام خیابان آجیل می فروخت. چرا به آدمیت ”محبت“ داشت. ایکاش پرس و جوئی کرده بودم. دکانش را می یافتم. خودش را از نزدیک می دیدم. خواهید گفت: « داستان عبدالله چه ربطی به تاریخ‌نویسی و همکاری دارد؟» شاید که حق با شما باشد. پاسخی ندارم. اما با خودم می گویم: چه بسا مردمان ساده، مردان بزرگ را زودتر و بهتر از ما تمیز می دهند و به سبک خود ”دستچین“ می کنند…

دومین پژوهش مشترک ما تحقیق در رژی تنباکو بود، بر پایۀ اسناد امین‌الضرب. چند سالی بود که روزهای پنجشنبه بعد از ظهر، همراه با منوچهر آگاه، ناصر پاکدامن و هوشنگ ساعدلو به خانۀ شادروان دکتر اصغر مهدوی (نوۀ امین‌الضرب) می رفتیم و من اسناد را رونویسی می کردم. [17] بیشترین نوشته‌های من بر پایۀ همان اسناد است. با آدمیت بر آن شدیم که از انبوه آن اسناد نویافته و انباشته شده، که تا آن زمان منتشر نشده بودند، اثر نوینی بیافرینیم. همزمان حمید غفارزاده، چاپ سنگی رسالۀ دخانیات را که نکات بکر و تازه در بر داشت، از کتابخانۀ قم برایمان فراهم آورد. تقسیم کار کردیم. فریدون پژوهش در ”شورش بر امتیاز رژی“ را بر عهده شناخت و با همین عنوان زیر چاپ برد. در پیشگفتار ”سهم“ خودش نوشت:

نگارش بخشی از این کتاب را من پذیرفتم که فقط فصلی است از داستان امتیازنامۀ رژی، محدود به حرکت سیاسی. [18]

”سهم“ من که باز تکیه بر همان اسناد حاج محمد حسن امین‌الضرب داشت، ”بازرگانان در داد و ستد با بانک شاهی و رژی تنباکو“ نام گرفت. یعنی عبارت شد از ”پژوهش درقرارداد امتیازنامه، سازماندهی رژی، علل درگیری بازرگانان با امتیاز خارجی رژی و برپائی امتیاز داخلی“ و سرانجام این حکایت. در پیشگفتار آن کتاب از این همکار و از آن تقسیم کار یاد کرده ام. یکی از اهمیت‌های آن اسناد در این بود که به روشنی بر می نمود که امتیاز رژی بدانسان که نوشته اند، لغو نشد. بلکه سالهای سال با نام دیگر و شکلی دیگر به کار خود ادامه داد! بخش من هم آماده بود و راهی چاپخانه. بدا که روزگار برگشت. نوشته روی میز کار در تهران بماند. تا اینکه مادرم در میان چندین بسته‌ای که بعدها برایم فرستاد، متن کامل و آمادۀ کتاب بازرگانان نیز با آن بسته‌ها همراه کرد. بعدها این پژوهش که سهم من بود، نخست در پاریس و بار دوم در تهران منتشر شد. [19] آرزوی فریدون این بود که روزگاری هر دو کتاب مشترک ما و مقالات ما یکجا منتشر شودند. آرزوی من هم جز این نبود. افتخاری بود بس دلنشین. درنامه‌ای که دهباشی زیر چاپ خواهد برد، پیشنهاد کرد:

خیالی به سرم آمد که می نویسم و آن اینکه مجموعه رسالات و مقالات ما یکجا منتشر شود.

بهر رو، در جای دیگر به دست داده ام، که ما از نو به اندیشۀ کتاب مشترک دیگری افتادیم. گزینش عنوان از فریدون بود. کتاب نوین دولت بر باد رفته نام گرفت. از این عنوان خودش در یکی از آخرین کتابهایش یاد کرده. در این زمینۀ کتاب جدیدمان اسناد فراوانی گرد آورده بودیم. اما داستان سرنگرفت. بارها به سرش زد که سری به ما بزند و در پاریس پژوهش خود را دنبال کنیم. سر نگرفت. نتوانست گذرنامه بگیرد. بار آخر هم که به سراغ من آمد باز با مشکل روبرو شد. چنانکه در جای دیگر یاد کرده ام. به رغم این مشکلات، فریدون هنوز به یک همکاری نوین می اندیشید و امیدوار بود. در نامه‌ای نوشت:

همکار تو می گفت هیچ ناامید نیست که باز بر سر یک میز بنشینید و کتاب دیگری بیافرینید. روزگار را چه دیدی!

در مقالۀ دیگری که برای آقای علی دهباشی فرستاده ام، این نکته را یادآور شده ام که آدمیت در نامه‌هایش آنگاه که از مطلب مهمی سخن می گفت به جای خودش عبارت ”دوست تو“ و یا ”همکار تو“ را به کار می گرفت و رد گم می کرد. به مثل می نوشت: دوست تو (یعنی خودش) را در فلان مکان دیدم و از او از پیشرفت «اثرتازه اش [یعنی بحران آزادی] پرسیدم». و عبارات دیگری از همین دست.

بر می گردم به افکار و آثار آدمیت. گرچه علی اصغر حقدار اندیشه‌ها و نوشته‌های او را با صوابدید خودش به تفصیل به دست داده است. تا کنون این اثر مهمترین پژوهشی است که در ربط با آثار آدمیت منتشر شده است. [20]

فریدون در سنجش و قیاس تحقیقات گوناگونی که آفریده بود، می گفت: «بهترین اثر من اندیشۀ ترقی و حکومت قانون است»! [21] به میرزاحسین خان سپهسالار عشق می ورزید. مقام و شخصیت او را برجسته‌تر از سایر رجال دوران قاجار بر می شمرد. با اینکه چندان سر و کاری با ادبیات و شعر و شاعری نداشت، درآخرین صفحۀ ”اندیشۀ ترقی“ برای نخستین بار شیوۀ نگارش را به سبک ادبی نزدیک کرد و از تهِ دل نوشت:

امروز که مردم از سپهسالار یاد می کنند، مسجد و مدرسه و خانۀ او را به یاد می آورند … مسجد جای وعظ و خطابه بود. مدرسه کانون اجتماع ملی بود، خانۀ او خانۀ ملت شد. خانه‌ای که بر آن ماجراها گذشت. گاه سنگر آزادیخواهان بود. گاه در روشنائی مشروطیت عیان شد، گاه در تیرگی استبداد فرو رفت، گاه جلوه‌گاه شور و امید بود، گاه آماج تیر بیگانه شد، قزاق بر آن چیره گشت. بوم در آن لانه کرد. [22]

فریدون مسیری را که بر می گزید تا پایان دنبال می کرد. پژوهش در تاریخ دوران قاجار را از جنگهای ایران و روس آغازید که رسالۀ دکتری او هم بود. از عباس میرزا به امیر کبیر رسید. از میان اندیشمندان آن دوره به آخوندزاده و آقاخان کرمانی پرداخت. سپس اندیشۀ ترقی در عصر سپهسالار را به دست گرفت که خود پیش درآمد ایدئولوژی نهضت مشروطیت هم بود. سرانجام تاریخ این دوره را با بحران آزادی و مجلس اول به پایان برد. باید معترف بود که در میان تاریخ‌نویسان ایران کمترکسی را می شناسیم که مسیر تاریخ را با این نظم فکری دنبال کرده باشد.

من از هنگامی که با آدمیت آشنا شدم توانستم به تبعیت از او تا حدودی پراکنده‌کاری و همه‌فن‌حریفی را کنار بگذارم و در یک رشته و در یک دورۀ معین قلم بزنم. سخن کوتاه. باید بگویم که دوستی و همکاری با فریدون بزرگترین افتخار زندگی من درشمار است. از این رو، او را استاد خود می دانم. هرچه آموختم از او آموختم، چه در روش تحقیق تاریخ و چه در روش نگارش تاریخ. نمونه‌ای از آن آموخته‌ها یاد می کنم. به روزهائی که در کار تدوین کتاب مشترکمان افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دوران قاجار بودیم، در یکی از رساله‌هائی که من خلاصه می کردم، عبارت ”طبقات اجتماعی“ و ”بورژوازی“ را به کار برده بودم. زیر همین متن که هنوز دمِ دست دارم و قاب کرده ام، فریدون نوشته است: «آخر این مردک ابله از ”طبقات اجتماعی“ چه می فهمید؟ ترا بخدا اذیت مکن!» آنگاه در این زمینه مرا پندی داد که هنوز در سر دارم و در بزرگداشت او، با صلاحدید خودش در نشریۀ کلک آورده ام. جان کلامش این بود: تاریخ گذشته را نباید باب روز نگاشت و یا از سیاست روز الهام گرقت. پژوهش تاریخی را باید طوری آراست که اگر متن تو را صد سال دیگر بخوانند، نگویند به بیراهه رفت و در به‌آمدِ باورها و آرمانهای خودش قلم زد و یا از جادۀ علم به دور افتاد. [23] کسانی که در هر زمینه قلم می زنند از «دانش تاریخی و روش تاریخ‌نویسی بی بهره اند».

فریدون حتی سبک نگارش مرا تغییر داد. به من آموخت که در نوشتن، جمله‌های بلند را تا جائی که امکان پذیر است کوتاه کنم. هم از این رو که اگر روزی خواستند متن فارسی را به فرانسه یا انگلیسی برگردانند، مشکلی نباشد. گرچه سخت است، اما همواره می کوشم پند او را به جان بخرم. باز اینکه او مرا تا جائی که یارست از سیاست به دور کرد. گرچه در این زمینه چندان چیره نشد. او قائم به ذات خویش بود و من نبودم. او بر اندیشه‌ها و جهان خودش چیره بود و من نبودم. از این رو بدون آگاهی درست از محتوای آرمان احزاب چپ به سویشان کشانده شدم. اما باورنکردنی است که در همان دوران که در کار برگرداندن مسألۀ یهود مارکس از فرانسه به فارسی بودم، فریدون متن انگلیسی آن کتاب را که معتبرتر هم بود، با خودش آورد و در برگردان متن مرا یاری داد! چه بسا بتوان گفت که آن ترجمه هم بخش کوچکی است از همکاریهای ما.

این هم به نقل می ارزد که در طول زندگی، فریدون تنها یک بار امضای خود را پای بیانیۀ جمعی گذاشت. این سند، ”بیان‌نامۀ ٥٦ نفر“ [24] نام گرفت که در تابستان ۱۳٥٦ آراسته شد. [25] پیشنهادهائی در زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به دولت ایران ارائه داد. اگر یادم باشد، در میان امضا کنندگان تنها دو تن زن بودند، سیمن دانشور و من. چپی‌ها کنار کشیدند، سران جبهۀ ملی و نهضت آزادی با حضور زنان در جلسات مخالفت کردند. از آن میان، مهندس بازرگان بود که امضا کنندگان زن را به خانه اش راه نداد. و دیگر دکترسنجابی بود که فریدون و مرا به خانه‌اش فراخواند. از آدمیت خواست که در هیأت مدیریت جبهه شرکت کند. اما این نکته را هم گوشزد کرد که «ما زن به درون هیأت خودمان راه نمی دهیم»! فریدون در دم برخاست و ما خانۀ آن بزرگوار را ترک گفتیم. بی سبب نیست که نوشت: اعضای جبهۀ ملی «هیچکدام آدمی نبودند که ارزشی بتوان برایشان تصوّر کرد». [26]

اما در ربط فعالیت سیاسی، فریدون از راه دور ”تا حدودی“ مرا از اعلامیه‌نویسان حرفه‌ای کنار کشاند. در نامه‌هائی که برایم فرستاد، بارها هشدار داد: دست از سیاست بکش و «به کار آکادمیک خودت بپرداز.» [27] خود او همواره از هرگونه دسته‌بندی و گرایشهای سیاسی دوری جست. به احزاب و دار و دسته‌ها و گروه‌بندی‌های سیاسی نپیوست. هرگز در تظاهرات خیابانی شرکت نکرد. بی‌طرفی گزید و بی‌طرفانه به داوری نشست. به مثل در یکی از نامه‌هایش که در رثای او نوشته ام، [28] از یکسو دکتر مصدق را به نقد کشید و از کمبود دانش او در ربط با فرهنگ غرب و مطالب دیگر سخن گفت، از سوی دیگر به ستایش او در جهت مبارزه با استعمار خارجی و ملی کردن نفت برآمد. بدیهی است اینگونه داوری تنها از عهدۀ پژوهشگرانی بر می آید که از هر گونه ایدئولوژی سیاسی که محتوایش جز شعاردادن و یارگیری نیست، دوری گزینند. مایه از دانش اندوزند و نه از احزاب. دستکم گذشتۀ کشورشان را بکاوند و بشناسند و آنگاه داد سخن در دهند. یا اگر در رشتۀ دیگری تبحّر دارند، دست از اظهار نظر در تاریخ بردارند و سلیقۀ خودشان را جایگزین دانش تاریخی نکنند.

در این راستا، آدمیت گهگاه در نوشته‌هایش حق برخی از این افراد را کف دستشان گذاشته. درکتاب آشفتگی تاریخی روشنفکران، حساب بی‌فرهنگان و خشک‌اندیشان را جانانه رسیده. چرا که به قول خودش تاب شنیدن ”شّر و وِر“ را نداشت. هر بار هم که من در بارۀ رویدادهای سیاسی روز دادِ سخن می دادم، با بی حوصلگی می گفت: « ول کن! ما چکاره ایم؟» و یا به طنز می گفت: « به قول تو: از ماست که بر ماست، و به قول من: خلایق هرچه لایق

دشمنان فریدون، در اسناد ساواک و ساواما فریدون را فراماسون یعنی عضو جامعۀ آدمیت خوانده اند. فریدون هرگز به عضویت این نهاد نپیوست، چرا که اهل دسته‌بندی نبود. گرچه میرزا آقاخان کرمانی و دکتر مصدق و صدها تن دیگر چندی با این نهاد همکاری داشته اند. از همراهان میرزا آقاخان، سید جمال‌الدین اسدآبادی عضو لژ نیل مصر بود. مجمع آدمیت هرگز با لژهای ماسونی هم پیوند نبود. کوچکترین شباهتی به آن لژها نداشت. بیشتر روشنفکرانی را در بر می گرفت که با دولت حاکم در ستیز بودند. این را هم می دانیم که انقلاب فرانسه را ماسون‌ها به راه انداختند. شعار ”آزدی، برادری، برابری“ را که اکنون سرلوحۀ مجلس فرانسه است، ماسون‌ها آفریدند. ولتر ماسون بود. روسو ماسون بود. میتران رئیس جمهور فرانسه ماسون بود. چنانکه هرم زشت ماسونی را روبروی موزۀ لوور بنا نهاد. بگذریم.

به دل معترفم و انکار نمی کنم که فریدون را استاد خود می دانم. به همکاری پانزده ساله با او سخت مفتخرم، شرمندۀ او نیز هستم. یکی از این رو که کتاب ایدئولوژی نهضت مشروطیت را به من تقدیم کرد. چنانکه در سرلوحۀ آن کتاب آمده است. اهمیت این تقدیم‌نامه یکی هم در این بود که ما در داستان مشروطیت هرگز همسو وهمفکر نبودیم. او مشروطیت را می ستود و من چندان پیرو مشروطه و قانون اساسی نبودم. بهر رو، این بحث در این مختصر نمی گنجد، اما در پژوهش دیگری که در این زمینه به دست گرفته ام، خواهم آورد. تقدیم‌نامۀ فریدون خود نشانی بود از بردباری او در برابر اندیشه‌های مخالف. گرچه وقتی اثری را می خواند و نمی پسندید، به نقدش بر نمی آمد. یکسره طرد می کرد و به فراموشی می سپرد.

باز می بالم به اینکه فریدون هر بار فرصتی به دست آورد، در نوشته‌هایش از کتاب سید جمال‌الدین من یاد کرد و به رخ کشید. به هر فرصت و در هر پژوهش مرا را شناساند. او خود به چشم می دید که کتاب هنوز به فارسی برگردانده نشده، منهم که از راه دور دستم به جائی نمی رسد. اما این را هم می دانست که دو تن از اهل قلم، بخشهای مهمی از آن نوشته را به نام خود جا زدند و منتشر کردند، بویژه گفتگوی سید جمال را با فیلسوف فرانسوی ارنست رنان، که از روزنامه‌های قدیمی فرانسه بیرون کشیده بودم. فریدون این نامردی را هرگز برنتافت. چنانکه با یکی از این اساتید نامدار به سختی درگیرشد. در یکی از نامه‌هایش از من خواست که کتابم را هرچه زودتر به فارسی برگردانم، زیرا که «تودهنی محکمی خواهد بود به آن شارلاتان که با دستبرد به آثار دیگران، رسالۀ مذکور را سرهم کرده … و در واقع از خود او چیزی در آن ملاحظه نمی شود.»

بگذریم. در زمینۀ ادامۀ پژوهش در غربت، فریدون تنها پشت و پناه من بود. در نامه‌هایش از تشویق باز نمی ایستاد. اما نامه‌های آدمیت گواه از افسردگی و ناامیدی عمیق می داد. دستش به کار نمی رفت. در ربط با درآمدی که برای کتاب من نوشت، بارها این عبارت را پای تلفن تکرار کرد: «این آخرین اثر من است!» همین عبارت را به دهباشی هم گفته بود. مدتها بود که به مرگ می اندیشید. در یکی از نامه‌ها، در بارۀ خودش واژۀ ”مرحوم“ را به کار می برد. به مثل در نامه‌ای می نوشت:

فرهنگ معین را در آمریکا منتشر کرده اند. اثرِ این مرحوم را هم، هر که می خواهد منتشر کند. هیچ توقعی در میان نیست. حتی لازم نیست نسخه‌ای برای وارثان او فرستاده شود.
JPEG - 21.3 kb
عکس تکیِ فریدون را دخترم روشنک در سفری که به تهران رفته بود، در خانۀ خود او گرفته است.

قوای جسمی او نیز همه‌روزه رو به اُفت بود. در این سالهای آخر، دلش می خواست بار دیگر به دیار فرنگ سری بزند، دیداری تازه کنیم. روی نیمکت لم بدهد. سیگاری دود کند و از رنج و تنهائی برهد. روزگار مجال نداد. اما در نامه‌ای از این ”هوس“ یاد کرد و نوشت:

گاه هوس میکنم که آنجا بودم، اگرکار تحقیقاتی از دستم ساخته نبود، که نیست، دستکم گپی می زدیم.

در مقاله‌ای که با عنوان ”به یاد فریدون“ برای آقای دهباشی فرستاده ام، به تفصیل از سفر او به پاریس یاد کرده ام. گفته ام که بارها تقاضای گذرنامه می کرد و موفّق نمی شد. سرانجام به یاری خانم سیما کوبان گذرنامه را گرفت و آمد. در خانۀ من منزل کرد. به قول خودش ”گپ“ زدیم و برنامه‌ریزی کردیم. اما به جائی نرسید. پس از بازگشت او به ایران، به علل گوناگون، نامه‌نگاری را کم کردیم و به تلفن پناه بردیم. آخرین گفتگوی ما پنج شش روز پیش از رفتن او به بیمارستان بود. صدای او هنوز در گوشم می پیچد…

یادش به خیر!


[1ديوان مجير بيلقانی، (همزمان خاقانی)، به تصحيح دکتر محمد آبادی، انتشارات دانشگاه تهران، شمارۀ ۳٤، ارديبهشت ۱۳٥٨.

[2فريدون آدميت: فکر آزادی و مقدمۀ نهضت مشروطيت، تهران، انتشارات سخن، ۱۳٤۱.

[3

Les archives de Princesse Malkom Khan, manuscrits, Bibliothèque Nationale, Supplément persan, 1955-1988.

[4هما ناطق: ”ما و ميرزا ملکم خان‌های ما“، در: از ماست که برماست، تهران، انتشارات آگاه، ۱۳٥٤، ص. ۱٩٥، حاشيۀ ٥.
اما ديری نپائيد که روزنامۀ قانون ملکم را از آرشيو ادوارد براون در دانشگاه کمبريج عکس گرفتم و منتشر کردم ( تهران، انتشارات اميرکبير، ۲٥۳٥).

[5فريدون آدميت: انديشه‌های ميرزا آقاخان کرمانی، تهران، کتابخانۀ طهوری، ۱۳٤٦.

[6هما ناطق: ”بحثی در کتاب دکتر فريدن آدميت، انديشه‌های ميرزا آقاخان کرمانی“، تهران، مجله نگين، سال سوم، شهريور ۱۳٤٧، ص. ٦ تا ٩.

[7ميرزا آقاخان کرمانی، نامه‌های تبعيد، انتشارات حافظ، آلمان، ۱۳٦٥، چاپ دوم، پاريس، انتشارات خاوران، چاپ سوم، انتشارات نيما، ۱٩٨٥.

[8فريدون آدميت: انديشه‌های ميرزا فتحعلی آخوندزاده، تهران، انتشارات خوارزمی، ۱۳٤٩.

[9سازمان مرکز اسناد جمهوری اسلامی، نامه‌های دولت شاه را در درخواست رفع توقيف ”انديشه‌های فتحعلی آخوندزاده“ منتشر کرده است و درست است.

[10نک به اسناد ساواک و اسناد منتشر شدۀ سازمان اسناد جمهوری اسلامی، در بارۀ کتاب فتحعلی آخوندزاده (سيات روزانه‌ها).

[11بدبختانه به ديار غربت روزنامۀ آيندگان در دسترسم نيست. بيگمان در تهران بتوان يافت.

[12

Homa Nategh (Pakdaman) : Seyyed Djamal-ed-Din Assadabadi, préface de Maxime Rodinson, Paris, Maisonneuve Larose, 1959.

[13اگر اين رويداد را با همۀ ريزه‌کاری به دست می دهم، از اين روست که من به عادت هميشگی يادداشت‌های روزانه می نوشتم. هنوز هم گهگاه می نويسم. به سبک اعتمادالسطنه!

[14به درخواست دکتر صديقی، اين نوشته را به صورت سخنرانی در موسسۀ علوم اجتماعی ايراد کردم. در همان نشريه هم چاپ شد. در اين سخنرانی فريدون مرا همراهی کرد.

[15فريدون آدميت و هما ناطق: افکار اجتماعی، سياسی و اقتصادی در آثار منتشر نشدۀ دوران قاجار، تهران، انتشارات آگاه، ۱۳٥٦.

[16همانجا. ص. ۲.

[17به پيوست اين نوشت، يکی دو نمونه از اين اسناد را به دست خواهم داد.

[18فريدون آدميت : شورش بر امتياز رژی، تهران، انتشارات پيام، ۱۳٦٠.

[19هما ناطق: بازرگانان در داد و ستد با بانک شاهی و رژی تنباکو در آرشيو امين‌الضرب، پاريس، انتشارات خاوران، ۱۳٧۱، و تهران، انتشارات توس، ۱۳٧۳.

[20علی اصغر حقدار: فريدون آدميت، تاريخ مدرنيته در عصر مشروطيـت، تهران، انتشارات کوير، چاپ دوم، ۱۳٨۳.

[21فريدون آدميت: انديشۀ ترقی و حکومت قانون (عصر سپهسالار)، انتشارات خوارزمی، ۱۳٥۱.

[22همانجا، ص. ٤٧۳.

[23هما ناطق: ”استادم فريدون آدميت“، نشريه کلک، شمارۀ ٩٤، ص. ۲٥-۱٩.

[24واژۀ بيان‌نامه را هم او برگزيد.

[25اين بيان‌نامه بارها منتشر شد. بعدها مهندش بازرگان آن را در خاطراتش نقل کرد و در سرلوحه‌اش ”بسم الله الرحمن الرحيم“ را هم بدان افزود.

[26نامۀ ۱٨ مهر ۱۳٦٥، تهران به پاريس.

[27آدميت به نگارنده. تهران به پاريس، بی تاريخ. از اين نامه‌ها در مقالۀ ”به ياد فريدون“ سخن گفته ام و بناست مجموعۀ کامل را به آقای دهباشی بسپارم.

[28زير چاپ به کوشش علی دهباشی.

يك پيام ، يك تفسير ؟

تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
پيام شما
  • براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.