پذيرش سايت > Philosophy > شهریاری داشتن بر آیندۀ خویشتن

شهریاری داشتن بر آیندۀ خویشتن

رستاخیز و گاه ِ باز دمیده شدن روان هستی

شنبه 19 آوريل 2008, نوشتۀ Ardeshir GOLDOUSTE

‏هر آینه این چند چیز بدانستن باید:
‏که من که ام، و خویشتن من کیست؟
‏و از کجا آمده ام، و باز به کجا میشوم؟
‏و از کدام پیوند و تخمه ام؟
‏و مرا چه خویشکاری در دنیا؟
‏و چه مزد در پایان؟

دفتر چیزک

 

JPEG - 32.8 kb
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید!

خاقانی

‏ ‏در پهنۀ جهان امروز بسیارند مردمانی که در پی یافتن شناسۀ (هویت) خود می باشند. در این راستا برخی مردمان به نادرست برای خود به شناسه‌‏سازی دست می زنند. برخی از شناسۀ دیگران وام می گیرند. برخی ناآگاهانه و دشمن‌کامانه خود را از تنۀ فرهنگ مادر جدا می دانند. برخی دیگر، با ‏نادیده گرفتن فرهنگ مردمان، شناسۀ خود را با زور و نیرنگ به آنها می پذیرانند؛ و همبایستۀ آن را از میان برداشتن و یا نابود ساختن فرهنگ ‏پیشین می دانند. دیگرانی هم هستند که دارای پیشینۀ شهریگری کهن نمی باشند، اما با تلاش و کوششی خستگی‌ناپذیر، فرهنگی پویا و پربار ‏آفریده اند. ره‌یافتهائی که ایشان برای راهبرد کاری خویش برگزیده اند، خردگرائی، راستی‌جوئی و آزادسازی اندیشه‌ورزی از پایبندهای واپسگرائی بوده است. فرایند تلاش آنها نیز پیروزی یافتن در دستیابی به نوآوری‌ها و آفرینش فرهنگی می باشد.

خرد رهنمای و خرد رهگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای

فردوسی توسی

‏در این میان اگر از ما ایرانیان پرسیده شود تا روشن و خودآگاهانه بگوئیم در کدام یک از گروه‌های نامبرده جای داریم، پاسخها گوناگون خواهند ‏بود!

‏بهنگام یا نابهنگام به خروش آمده و به پیشینیان خود می بالیم. برخی در همان شور و خروش، گاه به نیاکان خود — که آنها را به نیکی و از راه پژوهش ‏نمی شناسند — خرده می گیرند و ناسزاهای دشمن‌کامانه روا میدارند! دریغا که در این نگرش و کنش، ناهمسوئی‌های گفتاری و همستاری‌های ‏درونی اندیشۀ خویش را نادیده می گیرند.

‏باری، پرداختن به فرنودهای این دوگانگی‌ها و چندگانگی‌های روانی و رفتاری، نیازمند پژوهشهای همبودگاه‌شناختی و روان‌شناسانه است، تا یکایک ‏سازه‌های زیربنائی در منش و کنش ما را به زیر ریزبین پرسشگری برده و پاسخهای درست بیابند. ‏

از این گناهکاران هیچ یک نمی داند،
همانگونه که زندگی و آزمون گدازان آن،
می آموزد،
‏پیشرفت از کار و کوشش است.
ای اهورا مزدا!
‏تو بهتر از همه از سرنوشت اینکسان آگاهی!

گات پنجم (٧۳۲/)

‏آیا براستی دارای شناسه‌ای ویژه هستیم؟

‏بی هیچگونه درنگی پاسخ آری است. اما آیا شناسۀ خود را روشمندانه می شناسیم؟ آیا شناسۀ ما ریشه در فرهنگی زنده دارد؟ آیا تنها داشتن فرهنگی ‏زنده ما را بسنده می باشد؟ یا نیازمند فرهنگی همزمان زنده، پویا، پیشرو و نوآور هستیم؟ در فراشد جهانی شدن چه جایگاهی داریم؟ آیا دارای آن توانمندی ‏هستیم که دوشادوش و برابر فرهنگهای پیشتاز گام برداریم؟ اگر چنین است چرا از یورش فرهنگی سخن می گوئیم و از آن می هراسیم؟ یا به هنگام رودروئی با برخی فرهنگها، واکنش ما خودباختگ ‌می باشد؟

‏پاسخ بسیاری از این پرسشها را می باید در ”خودناشناختگی‌ها“ و ”ناکامیها“ ی در پیوند با آنها جستجو کرد. خشنودی‌های نابجا از خود و از پیشینۀ ایرانی ‏بدون شناخت ژرف و کاوشگرانه، از سازه‌های دیگری می باشند که ما را، به گاه رودروئی با دیگر فرهنگها به خودباختگان دگرگون می سازند. ‏ ‏می توان پذیرفت فرهنگ بنمایۀ همبودگاه وشهریگری است. مردمان هنگامی از شهریگری بالنده و توانمند برخوردار هستند که دارای فرهنگی پربار، گسترده، ‏ژرف و پویا باشند. آن نیز در پی زادمانها پدید آمدنی است. بدین روی کار آفرینندگی و نوآفرینی فرهنگی بر دوش زادمانهای نوین خواهد بود. در این راستا بایسته است، منش و کنش زادمان نوین در زندگی و آینده‌نگری، فرایند شناختها، یافته‌ها و آزموده‌های آگاهانه، با به کارگیری اندیشه‌ای پژوهشگر و کنشگر باشد. ‏بدینگونه مردمان در اندیشه، منش و کنش، در زیست گیتائی و مینوی ویژۀ خود با فرهنگ خود همگونی خواهند داشت. فرهنگ همزاد آنهاست و ایشان نماد ‏و جلوۀ بیرونی فرهنگ خویش می باشند. هر اندازه نوآوری‌ها و آفرینشهای همه‌سویۀ فرهنگی بیشتر و برتر باشند، گواه بر آنکه مردمان، کنشگران راستین ‏به رسائی رسانیدن آن فرهنگ هستند، آشکارتر می گردد. بنا بر آنچه گفته آمد، فرهنگ و مردمان بایا و بایستۀ رسائی یکدیگرند. فرهنگ هم آبشخور و پشتوانه‌‏ای برای پرورش مردمان است و هم آینه‌ای که روان پیشینه‌ای در آن دیدنی است. مردمان نیز نوآوران ساماندهی و بالندگی فرهنگ، و پیونددهندگان هستی دیروز و امروز آن به آینده می باشند. ‏ ‏آگاهی و شناخت درست و راستین پیمایش فرهنگی، کاوش در هنگامه‌های گذار از دشواریها، دگرگونی‌های سازنده و دگردیسی‌های کمیاب فرهنگی، از بایسته‌ها و همبایسته‌های ”خویشتن‌شناسی“ و ”از خود آگاهی“ است. ‏پرباری و استواری فرهنگها در پی زادمانها و سوده‌شدن با دیگر فرهنگها آشکار می گردد. اینجا دیگر فراپرس، برتر یا فروتر بودن یک فرهنگ نخواهد بود. زیرا ‏فرهنگهای گوناگون هر یک سخنی برای گفتن دارند. تنها نوآوریها و آفرینشهای آنان است که فرهنگ جهانی را پربارتر می سازند و از اینرو به پیش می افتند تا ‏چند زمانی فرهنگ جهانی را پیش‌آهنگ و پیشگام باشند. فرهنگهائی نیز به نیستی گرائیده و به گذشته‌ها می پیوندند! ‏ ‏چرا ایرانیان که دارای فرهنگی کهن و پربار هستند از پیشروان شهریگری امروز واپس مانده اند‌؟ چرا دچار ایستائی و نازائی فرهنگی گشته اند‌؟ چگونه، با چه ‏کارمایه و برنامه‌ای میتوان به آن پایان بخشید؟ نوبهار فرهنگی ایران — از پس زمستان آفرینندگی ‌— چه زمانی فرا خواهد رسید؟

غرض نقشی است که از ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقائی

سعدی

تو از کرانۀ خورشید میرسی ای دوست
پیام دوستی است در نگاه روشن تو
… به من بگو که دمیدن چگونه آمدنی است؟
‏مگر نه اینکه زمین از شکوفه‌ها خالی است؟
‏پس آنچه نام دمیدن گرفت دم زدنی است.
‏بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ،
نگاه کن که در اینجا عقابها خوارند،
‏به من بگو که چرا بادها نمی جنبند؟
‏به من بگو که چرا ابرها نمی بارند؟

نادر نادرپور

‏یافتن راهکارها بی هیچ درنگی خویشکاری زادمان امروز ایرانیان است. شناخت گذشته با پژوهش و سره کردن آن، شالوده‌ریز تلاشگری برای آینده‌ای ‏امیدبخش خواهد بود. در این زمینه پناه بردن به گذشته راهکار نیست. شناخت گذشته بخشی از گزینۀ راهبردی خواهد بود تا با کوشندگی در راستای بنا نهادن ‏زیربنای آینده گام برداشته شود. بدینگونه به گذشته باز نخواهیم گشت تا درجا بزنیم، یا چرخۀ بیهودۀ ”خودناشناختگی‌ها“ و ”خودباختگی‌ها“ را از نو ‏بپیمائیم. زمان کنونی از سرنوشت‌سازترین برش‌های زمانی در هستیوری فرهنگ ایرانی می باشد. امروز، بود یا نابودی فرهنگ ایرانی به دست ایرانیان نگاشته خواهد شد! مگر نه اینکه هستی داشتن و بودن راستین، شهریاری داشتن بر ”آیندۀ“ خویشتن است.

‏پس،
‏برای رسیدن به آرمان انجامین خود،
‏و رسیدن به زندگی دراز،
‏و رسیدن به شهریاری اندیشۀ نیک،
‏آوای سروش تو را که بزرگترین آواهاست،
به یاری خواهم گرفت.
‏و با گام نهادن در راه درست و استوار راستی،
‏به جایگاه فرمانروائی اهورا مزدا راه خواهم یافت!

گات ششم (٥/۳۳)

‏سازه‌های بیرونی و پیرامونی همواره در رویدادهای ‏زندگی دگرگونی پدید می آورند. اما آیا می توان گفت ایرانیان کنشگر آیندۀ خویشند؟ یا اینکه ایستائی و ناکنشمندی است که سازه‌های بیرونی را پررنگ ‏جلوه می دهد؟ به هر روی نمی توان گریز از خویشکاری و ناتوانی‌های خود را به گردن ”سرنوشت“ نهاد.

‏بایستگی یا نابایستگی آنچه روی داده — و امروز توان دوری جستن از آن نیست — برخی از ایرانیان را بر آن می دارد تا گاه و بیگاه به پیشینیان خود خرده ‏بگیرند. آیا پیش می آید که خود را به جای آیندگان گذاشته و بیندیشند که فردائیان در بارۀ ایرانیان امروز چگونه داوری خواهند کرد؟

‏… راه درازی در پیش است و راهبندهای هفتگانۀ بسیاری نیز بر سر این راه گسترده شده اند. گوئی دورنمائی نیز در کرانۀ دید هویدا نیست… ‏ اما فرهنگهای بزرگ چونان پولادی آبدیده، کوبه‌های زمانه را می پذیرند، بی آنکه سرشت آنها دگرگون شود یا گوهر خود را از دست دهند. پویشگران و ‏کنشگران آنها با ”خودجوئی“، ”خودبازیابی“ و ”خودباوری“ اندیشمندانه، به ”خودچیرگی“ می رسند. سپس با آگاهی یافتن از خواستها و خویشکاری خود، ‏دورنماها را برای دستیابی به آرمانها پدید آورده و سامان می بخشند.

‏ای اهورا مزدا!
آنگاه تو را پاک شناختم که
‏اندیشۀ نیک بر من فراز آمد و پرسید:
‏که هستی و از کیستی؟
‏و در برابر پرسشها و دودلیهای روزانه،
‏در بارۀ جهان و خودت،
‏چه راهی را می شناسی و می نمایانی؟

‏گات هشتم (٧/٤۳)

‏خویشکاری امروز ایرانیان است که با شناسائی توانمندی‌های خود، به اندازه و هماهنگ با ارزشهای ایرانی در راه رسائی فرهنگ خویش گام بردارند. در این راه ‏ایرانیان نیازمند ”خودچیرگی“‌ هستند. با دستیابی به خودچیرگی، ایرانیان دیگر به خواستن بی کنش بسنده نخواهند کرد. با اندیشمندی از دامان پندارگرائی رها ‏خواهند گردید. رد پای دلتنگی برای گذشته‌های ناشناخته را به بزرگراه شناخت و آگاهی برای گام برداشتن به سوی آینده دگرگون خواهند ساخت.

بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار همان به که نیکی بود پایدار
فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکوئی تو داد و دهش کن فریدون توئی!

فردوسی توسی

‏… ‏ ”نوروز“ کهن و همسال با فرهنگ ایرانی از راه می رسد تا رستاخیز بهاری، گاه باز دمیده شدن روان هستی را در زمین خاکی به جهانیان شادباش بگوید.

‏”آئین نوروزی“ از نمادهای برجستۀ فرهنگ ایرانی می باشد که از فراز هزاره‌ها به ما رسیده است. ”آئین نوروزی“ دارای دو جلوۀ گیتائی و مینوی ‏همزاد می باشد. یکی بیرونی که دیدنی است، دیگری درونی که دگرگونی همراه با سازندگی مردمان می باشد. بایسته و شایستۀ ایرانیان است، تا همانگونه که در ‏بهار سرشت زمین و گیاهان از مردگی به زندگی دگرگون می شود — تا از نو سرسبزی هستی یابد و شکوفا گردد — سرشت در خود نهفته را به جنبش در آورند. از ‏پوستۀ نابرازنده و تنگ ناتوانمندی، واپس‌ماندگی و خودباختگی بیرون آمده و دانه‌های نوآوری فرهنگ ایرانی را برویانند و شکوفا گردانند. باشد که با ‏”خودچیرگی“ و کنش توانمندانه، نوروزآفرین گردند و نوبهار فرهنگ ایرانی را پس از زمستان سخت و دراز نازائی، برای ایران و جهانیان ارمغان‌آور شوند.

‏”نوروزآفرینی“ همانا کوشا و انباز بودن در زندگی خویشتن و آینده‌سازی است.
ایدون باد!

‏‏بهار ۱۳٧٧ یزدگردی ‏

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند

حافظ

P.-S.

‏نوروز پیروز! ‏ ‏

آمد بهار ای دوستان، منزل سوی بستان کنیم
‏گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
‏امروز چون زنبورها، پران شویم از گل به گل
‏تا در عسل‌خانۀ جهان، شش گوشه آبادان کنیم
‏آمد رسولی از چمن، کین طبل را پنهان مزن
‏ما طبل خانۀ عشق را، از نعره‌ها ویران کنیم
‏بشنو سماع آسمان، خیزید ای دیوانگان
‏جانم فدای عاشقان، امروز جان افشان کنیم
‏زنجیرها را بر دریم، ما هر یکی آهنگریم
‏آهن گزان چون کلبتین، آهنگ آتشدان کنیم
‏چون کورۀ اهنگران، در کورۀ دل میدمیم
‏آهن‌دلان را زین نفس، مستعمل فرمان کنیم
‏آتش در این عالم زنیم، وین چرخ را برهم زنیم
‏وین عقل پابرجای را، چون خویش سرگردان کنیم
‏خامش کنیم و خامشی هم مایۀ دیوانگی است
‏این عقل باشد آتشی، در پنبه‌ای پنهان کنیم!

مولوی بلخی

‏‏

‏گر تو را بخت یارا نه چندان به کام است
ور تو را گوشۀ تیرگیها مقام است
دامن دیو افسردگی‌ها رها کن، که باری
بر نگیرد ز دوش تو اندوه آنی
چون کبوتر بزن پر، که گوئی
‏از نشستن تو یارا مرادی نجوئی
‏پر بکش سوی دل روشنی‌ها، که شاید
‏از پس تیرگی‌ها آفتابی در آید!
‏‏

پاسخ به اين مقاله

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت | Tree |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0