مادر بزرگم پس از سالها زندگی در تهران، زبان فارسی را با همان لهجۀ گیلکی صحبت می کرد. در واقع همان گیلکی را اندکی شمردهتر می گفت تا فارسزبانها بفهمند. ازوست که امروز زبان گیلکی را اندکی می دانم، چراکه در خانه با ما تنها با این زبان سخن می راند. گاهی اشعاری از افراشته، شاعر طنزگوی رشتی، می خواند [*]. نمی دانم چرا، از تهرانیها هم چندان خوشش نمی آمد. با این همه، این مثل نیز ورد زبانش بود:
فارسی شکر است
ترکی هنر است
رشتی گوز خر است.
آری، مادر بزرگم، با همۀ کمدانشی و تعصبش به گیلان، می دانست که گیلکی جای فارسی را نمی گیرد و سخن دری چیز دیگری است. ما گیلانیها هم که غیرت نمی دانیم چیست، از اینگونه مسخره کردن خود، رنجیده نمی شویم. بهررو اگر به یک چیز می بالیم آن است که عربها تنها جائی که از ایران را نتوانستند بگیرند، همان گیلان بود و این استان تا دورۀ شاه عباس صفوی ”ایرانی“ ماند.
این را از بهر آنانی می گویم که ما گیلانیها را جزو اقوام ستمدیده به دست فارسها گنجانده اند. ستم، آری، اما نه ستم فارس، بلکه ستم اسلام.
این هم آهنگی گیلکی در همان ”مایۀ گوز خر“:
”ترجۀ“ ترانه به زبان ستمگران فارس:
این میگه بریم!
اون میگه کجا؟
اون یکی میگه خارج
آنقدر نداره مخارجاین میگه میآی؟
اون میگه کجا؟
اون یکی هی میکنه لج
منو درست کنید بدون خرجاز مشتی سفر هم کمتریم؟
که غصهشو میخوریم؟
از مشتی سفر کمتر نیستیم
که غصهشو میخوریم
با اینکه کچل بود خانمش فرنگی
خارجی حرف میزنه به چه قشنگیمزرعه چیه؟ الآن دیگه مو میکاره
لباس محلی چیه؟ پالتوی پلنگی!
آره، آره، با زرنگی! آره، آره، پوست پلنگیمشتی رجب که قیافهای هم نداشت
وقتی اینجا بود باغ و مزرعه میکاشت
کسی که با خودش هم قهر بود و بی خانمان
نمیدونم چطور خودش رو رسونده تا آلمان
غروبا همیشه تو رودخونه حمام میکرد
الان میباید حمام با سونا و عطر و وان
آره، آره، آره قربان!
آره، آره، عطر و وان!اونو چرا میگی، یادته مظفر؟
نون خالی میخورد مثل مضافر
الان خارج هست و کاروبارش هم تخته
بیاد نمیآره اون روزهای سخت رو
خیر باشه دور باشه (بلا به دور)سگش حتی شوفر داره با ماشین
بیا و زنبیل بزار و گل بچیناز مشتی سفر کمتر نیستیم
که غصهشو میخوریم
با اینکه کچل بود خانمش فرنگی
خارجی حرف میزنه به چه قشنگیمزرعه چیه؟ الآن دیگه مو میکاره
لباس محلی چیه؟ پالتوی پلنگی!
آره، آره، با زرنگی!
آره، آره، پوست پلنگیمشتی رجب که قیافهای هم نداشت
وقتی اینجا بود باغ و مزرعه میکاشت
کسی که با خودش هم قهر بود و بی خانمان
نمیدونم چطور خودش رو رسونده تا آلمان
غروبا همیشه تو رودخونه حمام میکرد
الان میباید حمام با سونا و عطر و وان
آره، آره، آره قربان!
آره، آره، عطر و وان!