پذيرش سايت > History & Chronology > دبيرستان کردن

دبيرستان کردن

دو نهاد ِ فرهنگ کردن ِ کودکان به زمان ساسانيان

چهار شنبه 20 ژوئن 2007, نوشتۀ Raham ASHA

خواندن و نوشتن

به زمان ساسانيان، دو نهاد ِ فرهنگ کردن ِ کودکان بود: دبيرستان، و همال ِ دينيش هيربدستان. دبيرستان، ايدون چون از نامش نيز ابَر آيد [1]، کارش ماديان، خواندن و نوشتن بود:

  • نوشتن: پارسی nibēs- از پارسی ِ کهن ni-piq. ريشۀ piq (همتای اوستائی pis؛ سنسکريت piś) به چم ِ ”کندن، تراشيدن، پيراستن“ است، و به نوشتن ِ آغازين همچون کنده‌کاری ابَر تخته‌سنگ و يا تخته‌گل گواهی دهد. ”نوشتن“ اندر زبانهای ايرانی از همين واژۀ پارسی کهن آيند [2].
  • خواندن: پارسی pehipurs- از پارسی ِ کهن pati-fraq. ريشۀ fraq (همتای اوستائی fras، سنسکريت praś) به چم ِ ”پرسيدن“ است. هندی کهنprati-praś همين چم را نگاه دارد؛ ايرانی کهن (اوستائی paiti-fras؛ پارسی کهن pati-fraq) چم ِ نوی گيرد: ”به بانگ بلند خواندن“. مهر يشت گويد از خوانش (paiti.paršti) ِ يک نامۀ اوستائی به نام ِ مهرسپند [3] ؛ و فروردين‌يشت گويد که زردشت پيمان ستايد و اوستا خواند (paiti.fraxštar-) [4]. داريوش هخامنشی از نوشته‌ای گويد که دبيران، به زبان ايرانی (ariya)، ابر تخته‌گل و چرم، نوشتند و پيشش خواندند [5] (patiyafraqiya). همين واژه به چم ِ ”خواندن از روی نوشته“ به زبانهای ايرانی راه يافت [6].

کودک ِ پارسی نوشتن ابَر گل و چرم (و گاه، سنگ و پاپيروس) همی آموخت، و اگر فريزوان [7] و هوشمند بود، خوشنويس (xūb-nibēg) و تندنويس (ray-nibēg) و ابزارمند به چند دبيری همی گشت، و توانا به خرد ِ اهلوان پرسيدن.

کودک به دبيرستان فرستادن

کودک که به گاه ِ آموزش همی رسيد، فريزۀ پدر و يا داشتار بود فرهنگ کردن ِ او. و اگر پدر را خواسته بس بود، به دبيرستانش ابايست فرستادن. آذرباد اندرزاند که کودک به دبيرستان ابايد دادن برای دبير و فرزانه کردنش [8]. او هم از کودک ِ مغان گويد و هم از آن ِ وِهان. سد در نيز به روشنی گويد که: «بر همه کس فريزه است کودک به دبيرستان فرستادن و چيزی آموختن». اين خد نهاده‌ای کهن بود. اوستا اين فريزۀ هر پدر و سالار شناساند که چون گاه ِ آموزش ِ ابرنای به رسد، به آموزشش به تخشد؛ اندر يک نسک ِ اوستائی از آيينه‌های آموزش سخن رفته بود، و از گناه ِ آموزش ِ ابرنای هشتن [9]. کسنوفون نيز ابَر پارسيان ِ کهن (به روزگار هخامنشيان) گويد که همه [پارسيان] کودک به اَمَرَگان فرهنگستان ِ داد (τὰ κοινὰ τῆς δικαιοσύνης διδασκαλεῖα) شايند فرستادن. بی [10]، کسنوفون افزايد که، تنها کسانی فرزند به فرهنگستان فرستند که، بی [نياز از] کار کردن ِ [فرزند]، توانندش پروردن [11].

بی، برخی گومان برند که در ِ دبيرستان به روی همه ابرنايان ِ پارسی گشاده نه بود. و گواه سرگذشت کفشگر و خسرو آورند از شاهنامه.

دادستان ِ کفشگر

فردوسی آورد که: به هنگامۀ جنگ [ ِ فرسايندۀ] ايران و روميان [که از سال ٥٧۲ آغازيد]، درهم کم آمد. بزرگفرمدار (”بوزرجمهر“) از شاه خواست که از بازارگانان و دهگانان اوام خواهند. شاه همدادستان بود. بزرگفرمدار فرستاده‌ای جست.

بدو گفت از ايدر دو اسپه به رو گزين کن يکی نامبردار گو [12]
ز بازارگانان و دهگان ِ شهر کسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر ِ سپاه اين درم وام خواه به زودی به فرمايد از گنج شاه.

فرستاده به شهرستانی نزديک به شد، و مايه‌داران ِ آن جای را گرد به کرد:

يکی کفشگر بود موزه فروش به گفتار ِ او پهن به گشاد گوش.
«درم چند بايد؟» بدو گفت مرد پيمبر شمار ِ درم ياد کرد.
چنين گفت که: «ای پرخرد مايه دار، چهل مر درم، هر مری سد هزار!»
بدو کفشگر گفت که: «اين من دهم سپاسی ز گنجور بر سر نهم».

پس کفشگر از فرستاده خواست پيامی به بزرگفرمدار رسانيدن: شهريار به فرهنگستان سپاردن ِ کودکش پذيرفتن. همن شب فرستاده اباز گشت، و پيام به بزرگفرمدار اباز گفت. بزرگفرمدار شاد پيش شاه شد، و خواسته به شاه نمود. از آن خواسته چهرۀ شاه به گشاد. نخست سپاس گفت

که: «در کشور ِ من يکی موزه دوز بدين گونه شاد است و گيتی فروز».

پس پرسيد که او چه آرزوئی دارد؟ بزرگفرمدار پاسخ کرد که:

يکی آرزو کرد موزه فروش، اگر شاه دارد به گفتار گوش،
فرستاده گويد که آن مرد گفت که: شاه ِ جهان با خرد باد جفت!
يکی پور دارم رسيده به جای به فرهنگ جويد همی رهنمای.
اگر شاه باشد بدين دستگير که اين پاک فرزند گردد دبير.

خسرو نه پذيرفت. فرمود که:

«هم اکنون شتر باز گردان ز راه درم هرگز از موزه‌دوزان مه خواه!»
فرستاده برگشت و شد با درم دل ِ کفشگر زان درم پر ز غم. [13]

فردوسی از بسته بودن در دبيرستان به روی فرزندان بازارگانان و هوتُخشان نه گويد. کسانی نيز که بددلانه ابَر ساسانيان نوشته اند، پذيرند که: بسياری از بازارگانان ِ شهرستانها، به زمان ساسانيان، خواندن و نوشتن و اشمردن همی دانستند [14]. اين برای همه کوستهای ايرانشهر راست بود. وی‌جی، کردار ِ چينی، که [نزديک] به ٦٠٧ مسيحی به سمرگند (Kangguo شهر ِ کنگ) شد، اندرXifan ji گويد که: «مردمان ِ شهر ِ کنگ همه بازارگانانی کارآگاه اند. چون ابرنائی به داد ِ پنج سالگی به رسد، به نامه و نبيگ آموختن به سپرندش؛ و چون همی نامه [خواندن و نوشتن] اياد گيرد، به فرهيختن ِ بازارگانی به فرستندش» [15].

آن چه آن کفشگر برای فرزندش آرزو همی کرد، پذيرش او اندر پيشۀ دبيران بود [16]. اگر نه، با خواسته‌ای که داشت، ايافتن ِ آموزگاران ِ نيک برای فرزندش آسان بود. دشوار راه ايافتن ِ آن پسر به ديوان بود. با اين همه، دبير ِ پارسی و يا اير (arya)، چه آن ِ ديوان و چه آموزگار، به بن از سوم پيشۀ دين بود، ای از آن ِ برزيگران و شبانان و هوتخشان. نيرو گرفتن ِ ايرانشهر، ديوانی نيرومند نيز به بار آورد. چه پيشرفته‌ترين و پيچيده‌ترين ديوان را نخست پارسيان ِ کهن آفريدند [17]. دبيران نيز پايه‌ای بلند يافتند. با اين همه دبيری (و بزشکی و اخترماری) به سوم پيشۀ دين بسته ماند. دبير گوهری ابرتر از آن ِ دهگان و هوتخش نه داشت. آئين ايدون بود که، ابرنائی از پيشۀ واستريوشان و هوتخشان، اگر به هوش و وير شناخته بود، او را همی آزمودند، و پس از وِزير ِ شاه، او را به گروه دبيران همی پذيرفتند [18].

پذيرش پسر آن کفشگر اندر دبيران انائين نه بود. پس چه چيزی خسرو را از پذيرشش اباز داشت؟

پاسخ بدين پرسش را اندر آئين‌نامه ايابيم [19]: به روزگار ِ جم، گاه ِ مردم به داد (”سن“) بود؛ هر کی به داد مهتر بود، به گاهی مهتر همی نشست؛ پس، به روزگار ِ ازدهاک (”ضحاک“)، گاه ِ مردم به خواسته و خير (”ثروة“) ِ گيتی گشت؛ به خدائی ِ فريدون، به شايندگی و سزاواری (پيشينگی) بود؛ به روزگار ِ منوچهر، به گوهر و +پيشه؛ به روزگار ِ کاوس، به خرد و دانائی؛ به روزگار ِ کيخسرو، به دليری و اياری؛ به روزگار ِ لهراسپ، به دين و پرهيزگاری؛ پس، به خدائی ِ خدايان ِ پس از او، به خسروی؛ به روزگار ِ [خسرو] انوشروان، گاه ِ مردم به همه اين چونيها گشت جز خواسته و خير ِ گيتی، چه خواسته را به چشم ِ خسرو بهائی نه بود.

آن کفشگر، با خواسته و خير ِ گيتی خواست گاهی مهتر و بهتر برای فرزندش خريدن؛ اگر خسرو آن درهم همی ستد و پسر ِ آن موزه‌دوز به گاه ِ دبيران همی نشانيد، به آئين ِ ازدهاک همی رفت، و نه به آئين ِ کيان. پس سرگذشت ِ کفشگر و خسرو اندر خداينامگ آوردند، برای نمودن به آيندگان که: به روزگار ِ خسرو، خواسته را بهائی نه بود، و خسرو پاره از کس نه پذيرفت؛ نه اين که خسرو پسر کفشگری را از دبير گشتن اباز داشت.

پيمان ِ خسرو

با اين همه، اباز داشته بودن ِ پادرَم از دبيری، به زمان خسرو ِ کوادان سخنی نيست، و تنها از زبان بدگويان ِ خسرو نه رفته است.

ثعالبی گويد که [20]: خسرو پادرَم (”العامّة“) را از فرهنگ کردن اباز داشت. چه او همی انديشيد که اگر به ويسان (”ابناء السفل“) فرهنگ برند، گاه ِ مهتر ابايند؛ و اگر گاه ِ مهتر ايابند، آزادگان را خوار کنند. پس ثعالب اين چهاردانۀ ستايش‌آميز آورد که:

لله درّ أنوشروان مِن رجل ٍ ما کان أعلمه بالدّون والسّفل
نهاهم أن يمسّوا بعده قلما ً کيلا يذلّوا بنی الأشراف بالعمل.

انوشروان، چه مردان پهلومی،
چه، کس چون او مردم ِ خرده و ويس نه شناخت.
فرمود که: ايشان از اين پس به خامه دست مه براند
که تا، پرگست، اندر کار آزادگان خوار مه کناند!

از يک سوی، اين سخن ابَر اباز داشتن ِ پادرم از دبيری آموختن داريم؛ و از ديگر سوی، دانيم که به روزگار ِ خسرو، دبيران و دانايان بيش از پيش (دست کم، بيش از سدۀ پيش) نامه و نبيگ نوشتند و گزاردند، و يا از سنسکريت و يونانی گردانيدند، و ويراستن ِ يک دانشنامۀ بزرگ، به نام ِ؟؟؟ ، انداختند. اين دو پذيرۀ يکديگر اند. اين وخشش ِ فرهنگی نيازمند ِ ابرکشيدن ِ ”روستازادگان ِ دانشمند“ بود.

پس خسرو چه فرمانی داد که، ايدون، به روزگار ِ پس از ساسانيان گزارده اند؟

اندر زند ِ بهمن يسن، اين فرمان هم چون يک ”پيمان“ اندر خسرو و هفت سالار ِ مغستان آمده است [21]:

hān <ī> anōšag-ravān husrō <ī kavādān> +māh-dād (māh-vindād?) ud +šābuhr +ud dādohrmazd ī ādarbāyagān dastvar, ud ādarfarrōbay ī a-drō, ud ādarbād <ud> ādarmihr ud baxtāfrīd ō pēš xvāst. u-š peymān aziš xvāst kū: ēn yasnīhā ped nihān mā dāred; be ped peyvann ī ašmā zand mā cāšed!
avāšān andar husrō peymān kird.

خسرو انوشروان ماهداد، و شابور، و دادهرمزد دستور ِ آذربايگان، و آذرفرّوبغ ِ نادروغ، و آذرباد، و آذرمهر، و بختآفريد را به پيش خواست. و از ايشان پيمان خواست که: اين يسنها را پنهان مه داريد؛ بی، زند را جز پيوندتان مياموزيد! ايشان اندر خسرو پيمان کردند.

آن يسن، مَهر ِ دين به اوستائی بود؛ و آن ”زند“، هر گزارش و سخن به پارسی از نگيز ِ دين ِ وه بود. وِهان ِ پارسی کی از پيوند ِ مغان نه بودند، چند نيايش ِ اوستائی بَرم بودند، بی دانستن ِ گزارششان. گويشهائی که مغان ”از نگيز ِ دين ِ وه“ همی نوشتند، انبسان بودند: فرشن ِ زروان، گيومرد، … اگر پای وهان نيز اندر پيکارهای دينی به ميان همی آمد، جدرستگيها به بار همی آورد. پاولس پارسی اندر نبيگ ِ گويائی (ܡܟܬܒܢܘܬܐ ܡܠܝܠܘܬܐ) که برای خسرو نوشت، سخنی گفت که پسند ِ خسرو نيز بود [22]: اين که گروش ابَر گومان بوَد، و هر گومان جدائی ابَر برد.

آوردن اين جدائی اندر مردمان به جدسردگی ِ ايشان انجامد، و افگندن ِ اين و آن دسته به جان ِ يکديگر [23]. زند ِ بهمن يسن گويد که انگيزۀ پيمان ِ خسرو آشوبی بود که از ”مزدک“ به پيدائی آمد [24]. خسرو از مغان پيمان گرفت که، اندر پيکارهای خويش، ديگر پای وِهان را به ميان نه کشند. پس خسرو اين آئين آورد: وِهان تنها نيايشهای اوستائی اياد گرفتن، و زندشان اباز هشتن. پس آموزش ِ زند را از دبيرستانها کنار زدند؛ دبيرستان و هيربدستان از هم دورتر گشتند.

اوستا و زند را دو دبيری ِ جدا بود:

  1. دين دبيری (dēn-dibīrīh) برای نوشتن ِ اوستا. [25]
  2. هام دبيری (hām-dibīrīh*) برای نوشتن ِ زند. [26]

جز اين دو، پارسيان چند دبيری ديگر به کار داشتند. ناميتر از همه، يکی، گشته دبيری (vaštag-dibīrīh*) بود برای نوشتن ابر سنگ، مُهر، گِلمهره، انگشتر، درهم و دينار؛ يکی، فرورده دبيری (fravardag-dibīrīh*) [27]، برای نوشتن ِ پادشير و نامه ابَر چرم و پاپيروس؛ و يکی، نيمگشته دبيری (nēmvaštag-dibīrīh*)، برای نوشتن ِ بزشکی، اخترماری، گويائی، دانائی، ايادگار، و چه.

ياقوت از دبيرانی اياد کند که، به روزگار ساسانيان، به ريواردشير از استان ِ ارگان ماندند و نامه‌های بزشکی و اخترماری و دانائی به [نيم-]گشته دبيری نوشتند [28]. به سدۀ دهم، استخری از پارسيانی اياد کند که هنوز، اندر همان استان ارگان، اندر دز ِ گچ مانده اند، و به سکالش و آموزش ِ ايادگارهای پارسيان و سرگذشتشان همی پردازند. رسيدن بدين دز سخت دشوار است [29]. و باز گويد که: اندر پايگوس ِ شابور کوهی است؛ اندر آن کوهشاهان و مرزبانان، و نيز آثرونان و مؤبدان ِ نامی ِ پارس را نگارده اند. نگاره‌ها، روزنامه‌ها و سرگذشتهاشان همه به گنجه (”دُرج“) نهاده اند. کسانی که اندر کوست ِ ارگان، به جايی به نام ِ دز ِ گچ ماندگار اند، کارشان پادن ِ [اين نگاره‌ها و نوشته‌ها] است [30]. بی، به روزگار ياقوت، به سدۀ سيزدهم، ديگر از ايشان نشانی نه بود. [31]

نوشته‌های پارسی ِ مانوی که به تورفان ِ چين ايافته اند، به نامهدبيری ِ سوريگ اند؛ و چند سروگ ِ پارسی ِ بيبل که از کاوش ِ ويرانه‌های کليسای بولاييق (- تورفان) به دست آمده اند، به نيمگشته دبيری اند. اين نمايد که انيران با هامدبيری سر و کار نه داشتند. هامدبيری، پس از آن پيمان ِ خسرو، تنها دبيری ِ مغان بود و ماند. پس، خسرو وِهان [32] را از آموزش ِ اين يک دبيری اباز داشت، و نه از آموختن ِ هر دبيری.

هامدبيری را، به عربی، به درستی ”کتابة العامّة“ گزارده اند [33]. بی، با از ياد بردن چم ِ درست ِ ”کتابة العامّة“ همچون نام ِ يک دبيری، پنداشتند که خسرو ”العامّة“ را از آموختن ِ ”کتابة“ اباز داشت. پس، به زمان ِ ثعالبی، ديگر دانسته بود که: خسرو چه فرهنگ و آموزشی را اباز داشت، و برای چه؟

ويراستار ِ سد در، که چند سده پس از ساسانيان به زيست، و هيچ آگاهيش به آن پيمان ِ خسرو نه بود، اندرزی آورد که مهرداری ِ مغان نمايد:

  1. آموختن ِ دين دبيری به همه وِهان: فريزه «مر هيربدان و اوستادان را هست که همه بهدينان را خط ِ اوستا بياموزند. و اگر هيربد در آموختن ِ ايشان تقصير نمايد، او را عظيم گناه باشد» [34].
  2. آموختن ِ هام دبيری تنها به پيوند ِ مغان: «زرتشت از هورمزد پرسيد که: پهلوی آموختن مر کسان را شايد؟ هورمزد به افزونی جواب داد که: هر که از نسل تو باشد، مؤبد و دستور و هيربدی که خردمند باشد. ديگر هيچ کس را نه شايد جُد از اين که گفته ام» [35].

هر چند نه آوردن ِ نام ِ دبيری ِ ”پهلوی“ درست است، و نه گردانيدن ِ انجمن ِ خسرو و هفت مغ به همپرسگی ِ هرمزد و زردشت، دست ِ کم سخ ِ سد در گواهی دهد که: مغان، پيمان ِ خسرو را هنوز چند سده پس از آن انجمن پاس داشتند.

يادداشت

[1] dibīrestān (ئفل÷\÷ضت÷و) از پارسی کهن *dipi-barastāna-. بخش ِ نخست dipi- (پارسی dib ”نامه“) آيد از ايلامی tippi (ايلامی کهن tuppi = سومری dub).
به ارمنیdpratun/dproc% ”دبيرستان“ (dpir ”دبير“؛ dprut%iwn ”دبيری“) برابر ِ سوريش: ܒܝܬ ܣܦܪܐ.

[2] نک. داريوش، بيستون، ٤، ٦٥: adam niyapinqam ”نوشته ام“.
بلخی ναβις (*ni-pis)، ναβισιδο (*ni-pisÓat(a)i) ”نوشته است“؛ پهلوی و پارسی /nibēs-/ nbys-؛ سغدی npys- : npxšt- (نک. اوستائی °pixšta-)؛ پازند niβVs-؛ استی fssyn/finsun؛ فارسی نويس-. هزوارش ِ nibēs- ثی÷ت÷ثب اا است (از آرامی ktb ”نوشتن“).
بی، ختنی برای نوشتن و نگاشتن واژۀ pīr- به کار برد؛ و از ريشۀ pis واژۀ pīsai ”کنده کار، کرّوگ“ آيد، و نيز pīsa- ”کرّوگی“.

[3] نک. يشت ۱٠، ۳۳: paiti.parštīm mąqrahe spəņtņahe
paiti.paršti- ”خوانش، (قرائت)“.

[4] نک. يشت ۱۳، ٩۱:

(zaraquštrō) staota aşahe … paiti.fraxštaca daēnayāi…

paiti.fraxštar- ”خواننده“.

[5] نک. نوشتۀ بيستون، ٤، ٧٠: p-t-i-y-f-r-q-i-y /patiyafraqya/
”به بانگ ِ بلند خوانده گشت“.

[6] سغدی (مانوی) ptfs-، (بودی) ptβs- ”خواندن“؛ ختنی pūś ”خواندن، ابَر شمردن“؛ پهلوی pdfwrs-؛ پارسی phypwrs-. اين واژۀ پارسی برای سوری ܐܫܬܥܝ ”روايت کردن، گفتن“. نک. سروگ ٩٦، ۳:
سوری: [ܘ]ܐܫܬܥܘ ܒܥܡ̈ܡܐ ܐܝܩܪܗ .
پارسی: pehi[pursed ped ramān īqārā].

به فارسی، اين واژه نه مانده است؛ به جايش، و به همان چم ”خوان-“ آيد (سنسکريت svan ”بانگ کردن، آواز دادن“؛ اوستائی *xvan، paitiš.xvaine؛ ختنی hvan- ”سخن گفتن“).

[7] فريزوان، ف. وظيفه شناس.

[8] اندرز ِ آذرباد به پسرش، ۳٤.

[9] برينۀ دوم ِ يک نسک ِ اوستائی، \÷ب غئئجا÷چ÷ت÷ا، ابر آموزش ِ ابرنايان و فريز ِ پدر بود. نک. دينکرد ِ هشتم:

abar gāh rasišn ō abrnāyagān hammōzišn az sālār pid ; ud ēvēnag ī-š hammōzišn. vehīh ī ō bun būd<an> ī aburnāyag vināh. ud peymānag ī vināh ī aburnāyagīhā. ud tōzišn andar +aburnāyīh; ud hān-z ī andar purnāyīh. vināh <ī> az a-hammōzišnīh ī aburnāyag ī hammōzišn. <ud> cē andar ham dar. (M722-23)

[10] بی، ع. ولی، امّا.

[11] نک. کوروپديا، ۱، ۲، ۱٥.

[12] موهل ”سه اسپه“ و ”بامبردار نو“ آورده است (شاهنامه، ٦، ۲٥٩). بی، نک. شاهنامه، ويرايش م. دبيرسياقی، تهران، ۱۳٦۱، ٥، ۲۲٠۲. دواسپه گزارش ِ byaspān است.

[13] نک. شاهنامه، موهل، ٦، ۲٦٠-۲٥٧؛ دبيرسياقی، ٥، ۲۲٠٤-۲۲٠۱.

[14] نک. آ. کريستنسن:

A. Christensen : L’Iran sous les Sassanides, 2e éd., Copenhagen, 1944.

[15] پاره‌هائی از کار وی‌جی اندر کار دو يو، Tongdian، آمده اند. نک. اتين د لا وسيير و پنلوپ ريبو، ۱۲٧.

[16] م. محمدی گويد که: «بعضی از نويسندگان از اين اشعار فردوسی چنين استنباط کرده اند که به مکتب رفتن و درس خواندن برای عامه مردم ممنوع بوده. اين استنباط بی اساس است. آن چه ممنوع بوده، و احتياج به اجازۀ شاه داشته نه به مکتب رفتن و درس خواندن، بلکه ارتقا به مقام رهبری بوده که بر طبق اصول طبقاتی اختصاص به فرزندان کسانی داشته که در همين طبقه بوده اند». (فرهنگ ايرانی پيش از اسلام، ۱٠۱).

[17] يک نمونه از پيچيدگی را، نک.:

F. Vallat : “L’utilisation des sceaux-cylindres dans l’archivage des lettres de Persépolis”, Sceaux d’Orient et leur emploi, Res Orientales, x, 1997, 171-173.

[18] «… الّا آن که در جبلّت يکی از ما اهليّتی شايع به بينند، آن را بر شهنشاه عرض کنند، بعدِ تجربت موبدان و هرابده و طول مشاهدات، تا اگر مستحقّ دانند، به غير طايفه الحاق فرمايند». (نامۀ تنسر، ۱۳)

[19] اين پاره اندر غرر اخبار ملوک الفرس ثعالبی ايابيم: «وفی کتاب الآئين انّ مراتب الناس کانت فی ايّام جم علی الاسنان فکان [اعلاهم سنّا] اعلاهم مجلسا ثمّ کانت فی ايّام الضحّاک علی الغِنی والثروة ثمّ کانت فی ملک افريذون علی الغَناء والسابقة ثمّ کانت فی ايّام منوجهر علی الاصول والقِدَم ثمّ کانت فی ايّام کيکاوس علب العقل والحکمة ثمّ کانت فی ايّام کيخسرة علی البأس والنجدة ثمّ کانت فی ايّام لهراسف علی الدين والعفّة ثمّ کانت فی ملک الملوک بعده علی الاحساب ثمّ کانت فی ايّام انوشروان علی اجتماع هذه الخصال المذکورة الّا الغنی والثروة فانّه کان لايعتدّ بهما». (۱٥-۱٤)

[20] نک. غرر، ٦٠٨.

[21] زند ِ بهمن يسن، ۲، ٤-۲.

[22] نک. کار ِ پاولس که ويراسته ام. پس پاولس گويد که: برای اين، دانش بهتر از گروش است.

[23] شهيد بلخی:

جهانيان را ديذم بسی ز هر مذهب
بسی به ديذم از گونه گونه جدگاره.
نک. ژ. لازار: اشعار پراکندۀ قديمترين شعرای فارسی زبان از حنظلۀ بادغيسی تا دقيقی، تهران، ۱٩٦٤، ۳٤.

[24] نک. زند ِ بهمن يسن، ۲، ۱. ابَر مزدک هنوز گويشی پسزا نه داريم. نک.:

Th. Nöldeke : Geschichte der Perser und Araber zur Zeit der Sasaniden, Leiden, 1879, 455-74.
A. Christensen : Le règne du roi kawadh I et le communisme Mazdkite, Copenhagen, 1925.
J.J. Modi : “Mazdak, the Iranian Socialist”, Dastur Hoshang M.V., Bombay, 1918, 116-31.
O. Klíma : Mazdak. Geschichte einer sozialen Bewegung im sassanidischen Persien, Praha, 1957.
_ _ : Beiträge zur Geschichte des Mazdakismus, Praha, 1977.
F. Altheim & R. Stiehl : Ein asiatischer Staat. Feudalismus unter den Sasaniden und ihren Nachbaren, Wiesbaden, 1954, 189-206.
H. Gaube: “Mazdak: Historical Reality or Invention?”, Studia Iranica, 11, 1982, 111-22.
P. Crone: “Kavad’s Heresy and Mazdak’s Revolt”, Iran, 29, 1991, 21-42.

ه. فولادپور و ه. ربيعی: ”نگاهی تازه به داستان ِ مزدک و قباد“، کلک، ۲٨، ۱۳٧۱، ٧٩-۳٧.

[25] نک. شهرستانهای ايرانشهر، ٤. نيز نک. ابن النديم : ”کتابة الدين“. سد در (٩٨): ”خطِ اوستا“.

[26] سد در (٩٩): خط ِ ”پهلوی“.

[27] نک. نوشتۀ شابور، کعبۀ زردشت، ٦٦:

ἀστατ μεεραν ἐπὶ ἐπιστολῶν /&[r]št&t ZY mtr&n ZY MN ldy/ &rštt mtrn pty prwrtk SPRA.

[28] «ريشهر: ناحية من ارجان کان ينزلها فی الفرس کشته دفيران وهم کتّاب کتابة الجستق، وهی الکتابة التی کان يکتب بها کتب الطب والنجوم والفلسفة». معجم البلدان، ليپسيگ، ٧۳-۱٨٦٦، ٤، ۳٥٠ (نک. م. محمدی، فرهنگ ايرانی…، ٥٥).

[29] «قلعة الجص بناحية ارجان فيها مجوس +اياذگارات الفرس وايّامهم تتدارس فيها وهی منيعة جداً». مسالک الممالک، ليدن، ۱٨٨٩، ۱۱ (نک. م. محمدی، فرهنگ ايرانی…، ٥٤). ترجمان ِ فارسی تنها آورد که: «قلعة الجص به ارجان سخت منيع است». مسالک و ممالک، ويرايش ا. افشار، تهران، ۱۳٤٧، ۱٠٦. ابن حوقل نيز سخنی مانند ِ استخری آورد: «يسکنه المجوس باياذکارات الفرس وايّامهم يتدارسون فيها علومهم وخی منيعه رفيعه». (صورة بلاد عراق العجم من کتاب المسالک والممالک، لابن حوقل، ليدن، ۱٨۲۲، ۲٨). اشترن گومان برد که قلعة الجص همان قلعهء سپيد، ميان ِ ارجان و بيشابور است. نک.

S.M. Stern : “Arabico-Persica”, Henning M.V., London, 409-16, 409.

[30] اصطخری، مسالک الممالک، ۱٥٠. «به ناحيت سابور کوهی هست. در آن کوه صورت هر پادشاه و مرزبان و موبد و معروفی کی در پارس بودست، کرده اند. و آنجا کسانی اند کی صورتها و قصه‌های آن همه نبشته دارند. و اين قوم به ناحيت ارغان به حصن الجص باشند». (۱۳۱)

[31] «وليس بها اليوم احد يکتب بالفارسية ولا بالعربية». معجم البلدان، ٤، ۳٥٠.

[32] vehān و يا بهدينان (veh-dēnān): مزديسنان کی از پيوند ِ مغان نه بودند.

[33] حمزه اصفهانی: التنبيه علی حدوث التصحيف. نک. ذ. بهروز: دبيره، چاپ دوم، ۱۳٤۱، ۲۳.

[34] سد در، ٩٨، ۲.

[35] سد در، ٩٩، ٤-۲.

1 پيام

  • دبيرستان کردن 8 سپتامبر 2011 19:18, نوشتۀ محمود

    با درود
    منظورتان از این جمله چیست؟
    نک. کار ِ پاولس که ويراسته ام
    کدام کار و از کجا قابل دسترسی است؟

    پاسخ به اين پيام

پاسخ به اين مقاله

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت | Tree |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0