تا کنون این تنها مفهوم ِ سنت بود که می بایست، با پیشزمینه و بی پیشزمینه، با انگیزه و بی انگیزه، پس ِ گردنیهای روشنفکرانۀ سوپرمدرنهای وطنی را تاب آورد. کشیده شدن پای مفهوم ِ فرهنگ به این وادی ِ یا روسری یا توسری، از نوع ِ خاورمیانه گریزانهاش البته، رویدادی ست که می توان چون همۀ سویههای دیگر از زوال ِ ملی از کنارش گذشت و به روی خود نیاورد، کبر ِ سن و ثقل ِ دانش ِ کسان نیز می تواند انگیزهای باشد برای خاموش ماندن، و کوتاه آمدن. به ویژه در پیرامونی که کوتاهی، همان ترجیعبند ِ سرود ملی، می نماید به پر هوادارترین ترانۀ پاپ ِ اسلامی نیز فراروئیده باشد.
بانوشاعری که از مرگش چهار دهای می گذرد روزی مدار ِ صفر درجۀ ملی را در سرزمین ِ کوتولهها اندازهگیری کرده بود و مردمان، که می رفتند تا خود را در آستانۀ فرود ِ مردی از ماه کنند که شکل ِ هیچ کس نبود، یکی دیگر از ترشحات ِ چامه سرایانۀ همان بانو، به خود نگرفتند و گذشتند. با آنکه پسینترها کسانی، هر چند با دیرکردهای همیشگی، سرودند ”در ماه کسی نیست“، اما در ماه کسی بود و آن مردی که آمده بود نه تنها به راستی شکل هیچ کس نبود، بلکه همگان، باز نیز به خود نگرفتند و گذشتند. در این میان اما، از دیدگاه آن دسته از مردان، بانوان هم می توانند خود را قاطی کنند، که باخت را نه تنها با بخت، بلکه با بغ نیز همریشه می دانند — فرای همریشگی ِ واژشناختیشان — بسیار چیزها را می توان ”بخشید“ (در کنار باغ، یکی دیگر از همنژادان ِ بخت و بغ)، به جز بیگدار زدن در باغ ِ زبان و به هدر دادن ِ گنجینۀِ سخن را. نه، از کنار ِ هم — کنار کردن ِ فرهنگ با سنت، به ویژه در آنگاه که هنوز دومی را از رویاروئی با مدرنیتۀ خودساختۀ روشنفکران ِ سر تا پا خواهان ِ غربی شدن برون نرهانده اند، نمی توان و نباید نیز گذشت.
چند دههای پیش، پورداوود، برای روشن کردن ذهن مردمان — هنوز نسل شکوهمند روشنگران ِ راستین جای خود را به انقلابیان شکوهمند، یعنی همان روشنفکران دوازده امامی و برداران ناتنیشان، روشنفکران ِ کلنگی نداده بودند و روشنگری در پای روشنفکری ذبح اسلامی-کمونیستی نشده بود — واژۀ فرهنگ را واکافت. نتیجه این بود که پیشوند ِ far از ریشۀ fra اوستائی ست و ستاک ِ ”هنگ“ نیز از تبار ِ tang فارسی ِ باستان و thang اوستائی، به چم ِ کشیدن. فعل ziehen در آلمانی از همین ریشه است. کوتاه اینکه فرهنگ در نهاد اش به معنی فراکشیدن ( ِ کردار = برکشیدن ِ آموزش و پرورش) است. در آلمانی نیز همین فعل، با پیشوند er، یعنی erziehen به معنی فرهنگیدن و آموزاندن است. در جهان ِ پیش از تازش، ایرانیان پسوند ِ -ستان را نیز به این واژه داده بودند و نهادی به نام فرهنگستان برپا کرده بودند، که در کنار ِ هیربدستان، مکان آموزش و فرهنگیدن مغان، و دبیرستان، مکان آموزش و فرهنگیدن دبیران و کارمندان ِ دستگاه ِ دیوانسالاری، یکی از سه نهاد ِ آموزشی به شمار می آمد. دانشگاههائی چون جندیشاپور و هنرستانهای موسیقی و نگارگری که بازماندههای آن را در دوران پس از تازش در شهر ِ اُبُله می بینیم، (ابراهیم موصلی هنر ِ غنا را نزد ِ جوانویۀ زرتشتی در همین شهر آموخت) از جنمی دیگر بودند. اکنون پرسش این است، در رویاروئی با اسلام و در ولع برای سراپا غربی شدن تا به کجا باید در فرایند ِ کارددرمانی داشتههای نیک ِ خویشتن پیش رفت؟
البته هستند اندک مردمانی که طرحهای دیگری دارند، چنتۀ خالی ِ زمان اگر بگذارد. ولی به هر روی، در آوردگاه ِ میان ِ ایران و اسلام، اسلام را به آخوندیسم فروکاستن — برای نشکستن دل تودههای جمکرانی و روشنفکران خو کرده به افیون و مناجات — و همزمان دستگاه واژگان فارسی را، با سنت چندین هزارهای ِ مفهومی-تمدنی ِ پس ِ پشت ِ آنها، به دلخواه در چرخگوشت ِ غربیگری ِ دلبخواهانۀ خود ریز-ریز کردن ( نام دیگر این غربیگری دلبخواهانه خاورمیانهگریزی ست و جابجایی جغرافرهنگی ِ هفت هزارسال تاریخ با زورق ِ شکستۀ مشروطه به آن سوی آتلانتیک) اگر رهائی و بُختی نیز در پیش ِ رو باشد، رهائی لاشههای بی جان ِ فرهنگ و تمدن خواهد بود، و نه دیگر هیچ. روشن است که می توان از تُرکها آموخت و به جای فرهنگ، همان چیزی که امروز در ”نبرد با زندگی“ به سر می برد، از واژۀ کولتور سود برد، کسان سالها ست که از آستانۀ بدسلیقگی درگذشته اند. ولی هنوز هستند واپسین ایرانیانی که تن به این ایران-زدائی ِ چهارسویانۀ ایرانزمین ندهند و از واپسین پارههای ایرانشهر، پیش از فروپیچیدن در گنداب ِ جهل ِ پاپ ِ اسلامی ِ روشنفکران ِ دوازده امامی و شش و هشت ِ شکسته-بستۀِ روشنفکران ِ کلنگی (کنیۀ مدرنهای وطنی)، با هزینه کردن ِ استخوان و جوهر دفاع کنند.
نه، می توان ایرانی ماند و آدم بود. طرح ِ سراپا غربی شدن بر یک دروغ ِ فکری-روش شناختی استوار است. فرهنگ ِ ایرانزمین همۀ مایههای بسنده برای برپاسازی ِ یک جامعۀ زیستپذیر و توانا به پیشرفت و خودسنجی ِ خردمندانه را دارد، غم نادانی اگر بگذارد. کسان پشت به ایرانزمین کرده اند و نام آن را ملیگرائی می گذارند. میهن، گلدان ِ بنفشه نیست که چون شاعران ِ موسمی بتوان در جیب ِ کتهای دستدوخت ِ ورزاچی گذاشت و از قارهای به قارهای دیگر ترابریاش کرد. هزارهها این دیگران بودند که تکهپارههای هستیشان را در خورجین ِ اسبهایشان پنهان می کردند و با گذشتن از مرزهای ایرانزمین، حس ِ شهروندی و انسان ِ حقمند بودن را آشنا می گشتند. نام چنین تاریخی سنت است، و ستون چنین سنتی، فرهنگ بوده است. باید از سنت و فرهنگ ایرانزمین نگهداری کرد، نه آن که در نخستین فرصت ِ دست داده، زیر ِ گاری ِ اوراق ِ اسلام و مدرنیتۀ خودیافته لهاش کرد. برای گریز از اسلام، ایران را زیر پا گذاشتن، دلچسبترین هدیه به اسلام است. در ایرانزمین، آنچه که با زندگی در نبرد است، اسلام است، در تمامیتش، و نه فرهنگ. آنچه که باید برون انداخته شود، خویشتن زدائی ِ بنیادگریزانۀ کسان است که سالنامهها را با دواتهای مسیحی می نویسند، و نه سنت. در جدال ِ بیخردی با خرد، در جدال ِ بدی با خوبی، در جدال زیبائی با زشتی، در جدال انسان ِ حقمند ِ ایرانشهری با انسان ِ بردهخیم مدینه، در جدال شادی با اندوه، در جدال بودن با نبودن، سنت و فرهنگ ِ ایرانشهری ست که باید پاس داشته شوند.
***
ذهنیت اسلام، و آخوندیسم تنها سویهای از آن را فراهم می آورد، استوار بر مهار کردن ِ پیکر ِ زن است. برون آوردن این پیکر از بستر اسلام، تهی کردن آن از گوهر سازندهاش است. بدون پیکر زن، و کوشش در مهار کردن این پیکر، اسلام کیستیاش را از دست می دهد. این بر کسان است که در هنگامی که سیاست را تعطیل کرده اند و مردمان را به بالابرد ِ کردار ِ سیاسی و بازسازی ِ فرهنگی (کدام ِ فرهنگ؟ کولتور؟) فرامی خوانند، دست ِ کم مصلحتهای سیاستبازانه را کنار بگذارند و روشنگری را بی هراس انجام دهند. دست کم کسانی که داو ِ سراپاغربی شدن را دارند، حال اگر مارکی دو ساد نمی توانند شوند، ادای ولتر را که می توانند درآورند؟ پی روی از شیوۀ ایرانشهری و رازی و ابن راوندیهای دیروز و کسرویها و دشتیها و آریامنشهای امروز پیشکش. نمی توان شترسواری دولا-دولا را به ورزش ملی تبدیل کرد و همزمان از مردمان خواست که هر جمعه به جای پشت خود را در حیاط دانشگاه رو به خدا هوا کردن، سنفونی پنجم گوستاو مالر را گوش دهند و الژیهای دوئینیزی ِ ریلکه را زمزمه کنند. ولی چه بسا همۀ این کژیها در گویش و کنش، برخاسته از کژی در اندیشه باشند. ملی گرائی ِ داریوش همایون، همانگونه که در جایی دیگر نیز به آن اشاره کرده ایم، ایرانزمین را تختۀِ پرشی می کند برای برگذشتن از خود و پشت ِ سر گذاشتن ِ کیستی ِ خویش. نمی توان هم ایرانزمین را ویترین ِ حزب و طرح ِ اجتماعی ِ خویش کرد، و هم فرهنگ و سنت ِ آن را شایستۀ بنیاد ِ زیست ِ امروز ِ مردمان ندانست. این می شود همان ایران ِ در قالب ِ موزه که تیغ اسلام ِ اباذری ِ علی شریعتی به بایگانی تاریخ زورسپرده بود اش.
اسلام، همان جنازهای را که بر روی دست ِ ایرانزمین مانده است، دست کم در فکر، از دل ِ تاریخ برون بکشید، کدام پارۀ فرهنگ و سنتاش است که توان ِ به روز شدن را نداشته باشد؟ کجای خرد ایرانی در جدال با خرد سنجشگر به سر می برد؟ کجای مفهوم ایرانی از ایزد و پرودگار، در جدال با انسان ِ آزاد و خودایستا به سر می برد؟ کجای گاتاها در جدال با حریم ِ خصوصی انسانها به سر می برد؟ کجای مفهوم دولت در فلسفۀِ سیاسی ایرانشهری در جدال با خویشکاری یک دولت ِ پاسخگو به سر می برد؟ همین دولت ِ پاسخگو که جز ساختن سد و جاده و بیمارستان و فرهنگستان، باید بودجهای نیز برای ِ کارمندان بازنشسته و بیماران در نگر گیرد، همین دولت سراپا در بسته در چارچوب قانون است که تا در نزد سعدی نیز، با دگردیسیهای زوربُرده بر آن، هنوز بازشناختنی مانده است تا جایی که گماردهاش را می فرستد تا در زندان، در جست و جوی محکومانی بگردد که ”شاید“ به ناحق محکوم شده اند. و در آخر، کجای هنر ِ ایرانزمین، از موسیقی تا نگارگری، و از ادب تا رقص است که در هماهنگی با خوی لذتجو و زیبائیپرور ِ انسان به سر نبرد؟
بر هیچ پایۀ خرد-استوار و سنجشگرانهای نمی توان فرهنگ و سنت ِ ایرانزمین را روزآمدناپذیر شناساند و از مردمان خواست، تا برای ”آدم“ شدن (با واژگان ِ همایون: خاورمیانهای نماندن و غربی شدن)، دست از ایرانی بودن بشویند. خیر، ایرانی نیاز به هجرتهای فرهنگی-سیاسی و مسافرتهای فراقارهای ندارد. ایرانی می تواند و بایسته و شایسته است که ایرانی بماند، چرا که ایرانی بودن، پیش از هر چیز، طرحی ست گران، برای بودن. باید این طرح ِ مهین را شناخت و به پیشاش بُرد. برای این شناخت اما، در کنار ِ شکیبائی و مهر، به ابزار ِ شناخت نیز باید آراسته بود: زبان و گنجینۀ سخن ِ ایرانزمین.