پذيرش سايت > Geography & Topography > پورسینا و مولانای بلخی، ”اوغان“ یا ”ایرانی“ ؟

پورسینا و مولانای بلخی، ”اوغان“ یا ”ایرانی“ ؟

افغانستان همانا خراسان بزرگ است

پنج شنبه 19 آوريل 2007, نوشتۀ Darwish DARYADELI

یکی از خیانتها و ظلمهای بزرگی را که استعمارگران انگلیس و فاشیستهای پشتونیست و فارسی‌ستیز در حق ما کردن همیس که نام سرزمین ما را تغییر دادن و یک نام جعلی و غلط و خاینانه ره بالایش ماندن. آریانا، ایران، خراسان همو سرزمین پهناوری اس که تمام مفاخر علمی، ادبی، فرهنگی و … ما به آن تعلق دارن. بخش عمده و اصلی همو جایی که در آثار بزرگان ما، مثلا ده شاهنامه، به نام ”ایران“ خوانده میشه، همی جای اس که امروز ”اوغانستان“ میگنش !

ایکه چه گپها شد و به چی رقم آریانای بزرگ یا ایران بزرگ یا خراسان بزرگ، تکه تکه و توته توته شد و هر بخش آن به نامهای جداگانه یاد شد، هرکس میتانه برود و تحقیق کنه. همی حالی یک مقاله‌ای بسیار جالب و علمی ده وبسایت ”پاسداران فرهنگ آریانا“ موجود اس به قلم آقای داکتر صاحبنظر مرادی که ده همی موضوع تماس گرفته و مسأله را به خوبی روشن ساخته که دوستا میتانن اوره بخانن. عنوان مقاله‌ای مذکور ”چگونه ما، من شدیم“ میباشه. مه خواندن همی مقاله ره به همه دوستا توصیه می کنم.

حالی ما به چی منطق میتانیم ابوعلی سینا، البیرونی، فردوسی، مولانا جلال‌الدین و ده‌ها و صدها مفاخر بزرگ تاریخ و فرهنگ خوده به جای غیر از آن جایی که خودشان خود را متعلق میدانستن و واقعاً هم به آنجا متعلق بودن، متعلق بدانیم؟ آنها همه خود را ”ایرانی“ و یا بعدها ”خراسانی“ میخواندند.

اگه ما بخواهیم که نام جعلی و خاینانه‌ای فعلی ره (اوغانستانه) به جای نام اصلی و تاریخی سرزمین خود استعمال کنیم و طوری پیش بروییم که دگه همو مفاخر تاریخی و فرهنگی ما ”ایرانی“ خوانده نشن، باید تمام نوشته‌ها و آثار قدیم را بازنویسی کنیم و هر جاییکه کلمۀ ”ایران“ یا ”خراسان“ را دیدیم، به ”اوغانستان“ تبدیلش کنیم . مثلا باید شاهنامۀ فردوسی ره بگیریم و همه جاهایی که ”ایران“ گفته، ”اوغانستان“ بسازیمش که حق مطلب ادا شوه. چون حقیقت ثابت شده همی اس که جایی ره که فردوسی ”ایران“ میگه، اکثریت محلات و مکانهای یاد شده در شاهنامه امروز به ”اوغانستان“ تعلق داره.

اگه کسائی بخایین قسمی نشان بتن که ”ایران“ فرهنگی و اصلی و تاریخی، همی جایی اس که چند سال پیش نام ایرانه ده سرش ماندن، کار غلط میکنن و حقیقته مسخ می کنن. اگه از ”ایرانی“ خواندن کسانی چون ابن سینای بلخی و مولانا و دگه بزرگان فرهنگ و تاریخ ما، منظورشان این باشه که گویا همۀ آنها به همی منطقه‌ای که امروز ایران خوانده میشه تعلق داشتن، بیخی غلط میکنن و کارشان تقلب کاری اس. اما اگه منظور از ”ایرانی“ خواندن آنها، یک واقعیت تاریخی ره بیان کدن باشه، در آن صورت هیچ غلطی در گپشان نیس. آن مفاخر و بزرگان فرهنگی و تاریخی ما، هر جایی که بوده باشن، به هر نام و نشانی از قدیم مانده یادشون، مشکلی نیس، اما کس نمی تانه آنها ره به نام ”اوغان“ بشناسه و یا به دیگران معرفی کنه . خلص ایکه هرچه بوده باشن، اوغان نبودن. مثلی که ما اوغان نیستیم.

اگه خیانت ده کارها نمی بود، اگه از اول تهداب همی بخش جدا شده از پیکر خراسان بزرگ با مسؤلیت و دوراندیشی عادلانه و بدون غرض و مرضهای استعماری و فاشیستی، درست نامگذاری میشد و یکی از همو نامهای اصیلیش نگهداری میشد، یا به نام ایران یا به نام خراسان یاد میشد، ما گرفتار این مشکلهای قطع فرهنگی و سلب هویت تاریخی و فرهنگی نمی شدیم.

هدف استعمار، هدف فاشیزم قبیله و پشتونیزم وحشتزا، همی بود که ما ره از ریشه‌های تاریخی و فرهنگی ما جدا و دور بسازن. ما را از هویت اصیل و پنچهزار ساله‌ای ما قطع نمایند. خواستن و میخواهند که ما بی ریشه، بی هویت، بی تاریخ و بی گذشته باشیم. به این صورت می تانن که به بسیار سادگی و آسانی هژمونی و تسلط شوم و خاینانه‌ای خود را بالای ما تحمیل کنن. به بسیار سادگی و آسانی می تانن که زبان و فرهنگ ما را به حاشیه‌ها برانند و به مرور زمان نابودش سازند. برنامه‌های پشتونیزه کدن کشور ما سالهای طولانیس که ادامه داره و تلاش داشته‌اند که هیچ چیز برای ما نمانن. حتا نامهای محلات و مناطق و دهات و کوه و تپه و دشت و صحراهای ما را به پشتو تغییر دادن. حتا ترکیب انسانی شهرها و مناطق ”بی پشتون“ را بکلی دگرگون ساختن. حتا به ما اجازه نمیدهند که کلماتی را که کلمات زبان ما هستند برای افهام و تفهیم استفاده کنیم و محکوم به استفاده کدن کلمات پشتو شده ایم . فاشیستهائی که امروز قدرت را در اوغانستان ده دست دارن، بکار بردن واژه‌های اصیل فارسی مانند ”دانشگاه“ را جرم و جنایت می شمارن و برای مرتکبین آن شدیدترین سزاها را درخواست می کنن.

پشتونیستها به خود حق میتن که خود را ”پتان“، ”پختون“، ”پشتون“ و ”اوغان“ بخوانن، پتان هندی و پختون پاکستانی و پشتون یا اوغان اوغانستانی ده پیش‌شان یک چیز و یک قوم اس. اما تا که میتانن طوری تلقین میکنن که اگه یک فارسی‌زبان و خراسانی ”اوغان“ خوانده شده نام ایران و فارسی را بگیره باید به دار زده شوه و حتما مزدور ایران اس و … در حالیکه ما اصل ایرانی و اصل خراسانی هستیم. همی نام ما بوده و میخواهیم که نام ما باشه. ایرانی امروز، تاجیکستانی امروز، اوغانستانی امروز، همه اهل یک خاک و یک دیار و یک سرزمین هستند که دیروز به نام آریانا و ایران و خراسان یاد می شد و حالی سه پارچه شده و به سه نام یاد میشه. نامها هم جعلی و نادرست. مخصوصن همی نام اوغانستان بیخی یک نام جعلی و صد در صد نادرست و ناروا می باشه.

حالی که ما به ناحق و به زور و جبر، بدون خواست و میل خود ما، به نام جعلی ”اوغان“ خوانده میشیم، بس و کافی اس. همی ظلم و جفا و خیانته باید ده حق مفاخر تاریخی و فرهنگی و علمی خود نکنیم و آنها را هم محکوم به ”اوغان“ بودن نسازیم. ابوعلی سینای بلخی، ایرانی بود، خراسانی بود، مگم اوغان نبود و نباید اوغان خوانده شوه. همی رقم ده مورد دگه شخصیتهای بزرگ قدیم و قبل از آنکه نام جعلی اوغانستان بر سر زمین ما نهاده شوه، میتانیم عین گپ را بزنیم. آنها همان چیزی که خودشان خود را میخواندند، باید خوانده شوند — ایرانی، خراسانی، نه اوغان. با قید اینکه ما هم خودمان را خراسانی می خوانیم و اوغان نیستیم و زمانیکه از ایران تاریخی و فرهنگی و از خراسان حرف می زنیم، منظور ما همین ایران امروزه (فارس قدیم) نیس، بلکه منظور ما همان ایران و خراسان تاریخی و فرهنگی و دیرین‌سال می باشد که تاریخ شکوهمند پنجهزار ساله داشته و زبان عالمگیر فارسی-دری داشته و مفاخر بزرگ بشری داشته که متعلق به همه نسلها و مردمان پراگندۀ آریانا و ایران و خراسان بزرگ و پهناور می باشد.


این نوشته با صدای نویسنده‌اش:

P.-S.

با سپاس از بانو پری صفاری و تارنمایشان که فروهر را با درویش دریادلی آشنا ساخت.

11 پيامهاى سخنگاه

  • پورسینا و مولانای بلخی، ”اوغان“ یا ”ایرانی“ ؟ 24 آوريل 2007 16:12, نوشتۀ کسی که عاقل تر از شماست

    عجب آدم های بیکاری هستید شما مگر کار واجب تر از این ندارید اسم این سرزمین ایران باشد یا اوغان ذره ای به حال مردم آن فرق ندارد به قدرت و علم و ایمان و اعتقاداتی بنازید که مشتی کاغذ پاره و توهمات نباشند مهم فکر و عقل است

    پاسخ به اين پيام

  • بسيار خوب بود اما با يك اشتباه خيلي تكراري نزد دوستان افغاني و آن اينكه ايران قبل از سال 1935 نيز به همين نام خوانده ميشد ولي غربي ها آنرا Persia مي ناميدند (رجوع شود به تمبرهاي پستي دوران قاجار و كتب تاريخي نوشته آن دوران مانند رستم التواريخ) درست مانند مصر و Egypt. در آن تاريخ دولت ايران از غربي ها خواست از كلمه Iran استفاده كنند.

    پاسخ به اين پيام

  • az goftaretan man motawajeh shodaam keh shooma az tarikh iranzamin zeyaad ne meedaneed wa sad dar sad mosaalman hasteed wa be hamin dalil az Avesta khabaar nadareed
    tanha pandy ke man barayeh shooma daraam in ast keh peesh az neweshtan yek bargeh nu beshtar motaleh kooneed . ancheh dar inja neweshteed mani nadaarad.

    Shahrokh

    e mail man hast ss214@email.com

    پاسخ به اين پيام

  • ببین زرت و پرت اضافه نکن، با نوشتن خضعبلات و کس شعر هم محیط اینترنت روآلوده نکن، برو 2 زار کتاب بخون که گوه زیادی نخوری، ورداشتی ره مشت کس شعر نوشتی.

    پاسخ به اين پيام

    • واقعا متاسفم که افرادی مثل شما قدر زبان فارسی را نمی دانند و این گونه الفاظ را در حق این برادر عزیز که چنین دلسوزانه افکارشان را در محیط آزاد اینترنت بیان کرده اند به کار می برند . کاش شما هم به نصیحت خود عمل کنید و قدری کتاب بخوانید ....
      و اما با شما که این مقاله را نوشته اید ...
      چه بخواهیم چه نخواهیم این کشورها از هم جدا شد ه و مردمش نیز نسبت به آن تعصب ملی دارند پس کاش به جای این بحث ها که باعث موضع گیری هر یک از طرفین می شود ما تلاش کنیم از این بزرگان و آنچه برای ما به ارث گذاشته اند استفاده کافی را ببریم مهم هم نیست که مولانا را افغانی ، ایرانی یا ترک بدانیم به قول جناب استاد الهی قمشه ای مولانا مال کسیست که آن را بفهمد حتی اگر زبانش فارسی هم نباشد ....
      یا به قول خود مولانا "همدلی از هم زبانی خوشتر است "

      پاسخ به اين پيام

  • ملت
    سرزمین میهن ملت است
    ملت درلغت به معنی مذهب وراه امده است(حافظ شیرازفرماید :مذهب عاشق زمذهب ها جدا است/عاشقان را مذهب و ملت خدا است--------جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذر بنه/چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند)امروز بجای ناسیون فرنگی نشسته است.ناسیونالیسم در اروپا پدیده ی بعد از جنگ های ناپلئون است این هم نظری است که مکتب ناسیونالیسم مکتب اصالت ملت است و ملت یک مقوله تاریخی است که زنجیره نسل های گذشته و حال و اینده است اگر در ناسیونالیسم محور منافع ملت است وملت هم با سرزمین پیوند داردبایددید که ما که ایم و چه ایم. از قدیم نگاه افکنیم که دیگران ملت و سرزمین مارا چگونه توصیف کرده اند. اسکندر که اروپا او را کبیر و اوستا او را گجستک(ملعون) توصیف میکند در مشرق برای سربازان چنین گفت نبرزن گرگان رادارد بسوس ازباخترماراتهدیدمیکند سغدیان داهیان ماساژتیان سکائیان وسندیان هنوزپیش روهستند تمام این مردمان یک ملت اند اگربر استان های شرقی دست نیابیم بیم آن میرود که استانهای دیگرسربپیچند.( نقل به مضمون نوشته های مورخان ازتاریخ ایران باستان پیرنیا ).ارشکان که به سلطه اسکندریان پایان دادند واستانه را از ارشک اباد خوارزم به تیسفون میان رودان بردندمذهب را حریم خصوصی فرد انگاشتندوفرمانروای انتخابی دو مجلس (مهستان )و مدیریت فدرالی داشتند.بعد ها هم روزی که معاویه فرزندابوسفیان درسال41هجری بنیادخلافت موروثی اموی را گذاشت وکارگزارانی به سرزمین های دورونزدیک فرستاد و غرورخاصی تازیان رادرگرفت ومعلوم شد که:زیان کسان ازپی سود خویش/بجویندودین اندرآرندپیش/ خروش از نای مشرق بگوش رسیدوپای فشاری ها درکارآمد وکانون مشرق بتابیدکه از بن گاه تازیان دور وازیغمای زمانه برکنارمانده وبه یکباره دردل گردباد نیفتاده بود.این بار مشرق کانون اندیشه های ستم ستیزواستقلال وآزادی بودوچاره گران رابدنبال شمشیر زمرّدنشان فرستاد وبانگی در دل زمانه افتاد:« شعوب, شعوب».انگیزه نهضت شعوب در هزارواندی سال پیش چنان چیزی بودکه پس ازخاتمه کارناپلئون اروپارا در برگرفت ودر روزگاران بعدآسیا وجهان را:«ناسیونالیزم».این است ان سرچشمه بزرگ شعوب وآن کوه قاف افسانه ای که شاخه های رود خروشان ازآن سرازیرمیشوند ودرجائی که مانمی بینیم به یگدیگر می پیوندند.مشرقی ترین سرزمین ها تا سال129 هجری قمری پای فشردند.اخگر زیرخاکستر در سال132با سپاه ابومسلم خوراسانی که به تیغ زبان گردآمده بودفروزان شد و بنیادامویان دمشق را برانداخت ودستگاه دیگری بنام عباسیان در بغدادپدیدامد. بسیاری از نهضت های شعوبی حکم قیام وپرخاش وشورش ملت را داشته است از ان پس هم که طاهر ذوالیمینین مامون را به بغداد برد ونشاندوزمینه اماده ساخت وخود نخستین فرمانروائی پس از تازیان را در خوراسان بنیاد گذاشت(206)نهضت شعوب با کوشش بیشتر دست اندر کار شد و بعدها در مهم ترین دربار های سامانی یعنی دربار نصربن احمد پادشاه معروف که مؤسس تمدن جدید وادبیات امروز مااست در بخارا و سمرقند مهم ترین شهرهای سامانی تبلیغ وحتی نصرابن احمد پادشاه سامانی ووزیر معروفش ابوالفضل محمدابن عبداله بلعمی ومؤثرترین گوینده زمان رودکی را به خود جلب کرده بودندبیش و کم پیرو اصول شعوبیه بودند دانش و معرفت ترقی بسیار کرده بودو در قلمرو سامانیان بجائی رسیده بود که کسی چون ابن سینا در ان محیط پرورش یافت.درشهرهای بزرگ مدارس مهم برای کسب دانش اماده بود وکتابخانه های بنیاد نهاده بودندعیاران که بیشتر از مردم کوی و برزن بودند سرانجام در سیستان درفش را برافراشتند ویعقوب رویگر درخشید.بعد ها در شرایط نامساعد اندیشه های شعوبی نا آشکار می شود وپیدا است که در این دوره دستگاههای دولتی را خودی نمی دیدند گذشته از حلقه های تصوف و خانقاه ها نهضت های شعوبیه به دو وسیله دیگر برای تجمع و اتحادبایگدیگر متوسل میشدند یکی تشکیل جمعیت های جوانمردان بودکه تقریبا شعبه ای از تصوف و تصوف برای عوام بودکه نمی توانستند به تعلیمات عالی ومزایای اخلاقی تصوف پی ببرندودیگر تشکیل اصناف و جمعیت های پیشه وران بود که در ان زمان محترفه می گفتند.دراین دوره ها افسوس ها در ادبیات منعکس است.منوچهری دامغانی در قصیده ای غراّ ضمن سخن گفتن از بادیه هراسناک چنین سرود:بسان ملک جم خراب بادیه/سپاه غول و دیو پادشای او/و خواجه شیرازچنین سرود:بت چيني عدوي دين ودل ها است/ خداوندا دل و دينم نگه دار/گفتم ای مسند جم جام جهان بین تو کو/گفت افسوس که ان دولت بیدار بخفت/مردم ازاده و بلند طبع پناهگاه ووسیله دلداری جز نهضت های شعوبیه ودر دوره های بعد جز طرق تصوف نداشتند واین اقبال فوق العاده ای که مردم به تصوف داشتند برای این بود که همه را از این اوضاع دلداری میدادواستغنا و بی اعتنائی که در انان تولید شده بوداین نگرانی هارا چاره می کرد دانشمندان چاره ای جز توسل به حکمت وبی اعتنائی به مقامات دولتی و ظاهری وناپایداربودن سلطنت و مقام وامارت ووزارت و جز ان واستغنا در مقابل ثروت نداشتند وبدین وسایل معنوی مردم را تسلیت میدادند واین خود یک نوع تشویق به نا فرمانی و قیام در برابر دولت های جابر بود. به عبارت دیگر چون درد را به وسایل مادی نمی توانستند درمان کنند درمان معنوی ودرمان روحی را می جستند وبه وسیله تلقین به نفس وتقویت فکر افراد این وضع را چاره می کردندواز دستگاه خلیفه گان و «حکام جور» و«ظلمه» بیزاری می جستند.جز اینان قلندران و رندان میبودند که پا برسر هرچه ارباب بی مروت دنیا کوبیده بودندو به غیرت اوردن و همت والای خود آوازه بلندداشتند که جوانمردی پیشه ساخته بودند واسوده از نیروی گدایان معتبرشده از باده عیاری سر خوش داشتند وهر جا که می توانستند مرهمی برای کسان می بودند:بردر میکده رندان قلندر باشند/ که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی/در این اوضاع خلیفه گان از برق شمشیر زمرد نگار شعوب برخود می لرزیدند تا انکه خواجه نصیر توسی مغول را بر سر تازی برد وخلیفه را به نمد مالاند.این هم هست که ترک ومغول نیز چون تازیان در برابر شکوه تمدنی که بر بدویان ترک وتازی برتری ژرفی میداشت خیره شدند این تمدن انان را در لا بلای شاخه های درخت کشن بیخ وبسیار شاخ تمدن خود گم کرد.در این دوره ازاسیای صغیر گرفته تا کلکته و بلاد ترکستان چین نگارش فارسی رواج داشت.سلجوقیان و مغولان و تیمور لنگ با انکه وحشیانی بودند که تاختند واز دم سرد خود بر این اجاق دمیدنداین فرهنگ در سراسر این دوره جوانه میزد و شاخه می گسترد واین دنباله جنبش بزرگ شعوب بود که محمود و سنجر را مسحور کرد وتا ان اندازه زبان فارسی را ارج می گذاشتند.این روزگاران اگر از نظر فرمانروائی خودی تیره بود ولی این فرهنگ نیرومند با اینکه نیروی پشتیبان فرمانروائی را ازدست داد پیوسته زنده میبود و پهنه فرهنگی فزونی میگرفت و اتش نمردنی ان پیوسته از نفس اتشناک کسانی که خورشید شعله ای بود که ازاتش نهفته سینه ی ایشان در اسمان گرفت نیروی تازه ای مییافت. پس ازداستان صوفیان صفوی نادرافشاراز مغرب تا دجله و فرات و از شمال غرب تا ان سوي کوههاي قفقاز پيش راند وپس از اينکه قلمرو را دوباره منظم ساخت با سپاه خود به دشت مغان در امد و ريش سفيدان و کدخدايان واعيان و اشراف و حکام و روساي لشکر و روحانيان را فراخواند ونزديک به صد هزارتن در دشت مغان گرد امدند و نادر را به سرکردگي مملکت برگزيدند و او پس از چهل روز خودداري ازقبول چون پيمان کردند که ازاختلاف بر سر مذهب بپرهيزنددر ارديبهشت سال 1115هجري شمسی به راي انان گردن گذارد و انچه روزي که هيچ سپاهي نبود موثر واقع شد و لشکرها بسيج کرداکنون که نقض غرض و موجب گره افکني در کار حوزه مملکت شمرده شد جاي خود را به تساهل و تسامح باستاني داد. سپس به مشرق بازگشت و از قندهار وغزنه وکابل و پيشاور و لاهورگذشت و محمدشاه گورکاني طبق معاهده 4 محرم1152 هجري قمري دهلي بر تعلق سرزمين هاي طرف راست سنداز مصب تا سرچشمه نالاسنگرا از شاخه هاي سند به دولت نادري گردن گذارد.نادر از طريق سيستان و قندهار متوجه شمال شرق شد و از آمودريا عبور وبه بخارا رفت و انگاه از طريق امودريا به خوارزم وخيوه شد و اسيران را ازاد کرد..نادر دوبار نيز به بغدادرفت.حدود دولت نادري ازمشرق به رود سند و فلات تبت واز شمال به درياچه ارال و رود کورارسيده بود کليه جزاير خليج فارس تا سواحل غربي ان دريا مطيع بودند. اينک ان نهال ارزوي روزگاران دراز به کمال رسيد. در سال1747 ميلادي در دشت قوچان خوراسان خواب الود و تبرزين بدست به زخم شمشيرسرکرده نگهبانان خود از پاي درامد. پايان تراژدي نادرافشار ان بود که اقوام اروپائي کم کم پيش امدند و از چارسو با این سرزمين هم مرز شدند ورفته رفته شمال و مشرق و مغرب و درياهاي این سرزمین به چنگ جهانجويان متمدن درامد.اين بار حوزه مملکت بجاي خطر خانه به دوشان گرفتار خطر مردمان متمدن شد.سرزمین بلا ديده يک بار ديگر تجزيه گرديد. برگ هاي اين داستان دردناک است که بايستي جوانان حوزه مملکت نادر در کابل ورق زنند و به نيروي انديشه و هوشياري برچسب هاي فريب را که بر سر هربخش اين داستان به افسون نيرنگ بازان سياسي زده شده است در يابند.جنگ دوم جهاني در سال 1945 پايان يافت و با ازاد شدن هند وسيله کوشندگاني که 60 سال با تحمل سختي ها و شدائد مبارزه کردند ديگر سياست حفظ هند مفهوم خود را ازدست داد. سياست حفظ هند ديگرنيست.اينک که در همه جا مدرسه ها باز است در سراسر اين حوزه برچسب هاي سياست حفظ هند نمايان خواهد شد و دوره بيداري فرا رسيده است.

    پاسخ به اين پيام

  • افغانستان از واژه افغان و پسوند«استان»برآمده و«استان»درزبان فارسي يا دري به معني جايگاه است.پس اففانستان يعني مسكن افغان وافغان مرادف پشتون است به معني پشتويا افغاني زبان.محمد ابن عبدالجبارعتبي درتاريخ يميني گويد«افغان تعريب اوغان است » . در سراسر پهنه خراسان امروز هم از افغان به«اوغون» ياد ميكنند.افغان نام تيره هائي ازمردم كوهستان هاي سليمان وپيرامون است كه اندكي پيش از نادر در افواه افتاد وازآن پيش تنها دركتاب هاي جغرافيا درمقام شرح جزئيات نامي از افغان به ميان آمده است.نخستين بارنويسنده گمنام كتاب حدود العالم بدينگونه از آن ياد كرده است:«سول دهي است بركوه با نعمت واندرو افغانانند » .ابوريحان بيروني و ابوالفضل بيهقي و مؤلف تاريخنامه هرات و فردوسي نيز از اين گونه اشاره اي دارند.مؤلف تاريخنامه هرات از چند دهستان نام برده است و در جاي ديگر كه خواسته است بدانها اشاره كندواژه«افغانستان » را آورده است واين شيوه زبان دري است چنانكه همان مؤلفين و مصنفين وديگران درآثارخود ازتخارستان وسكستان وغورستان و قهستان وبسياري از اينگونه ياد ميكنند. امروز هم درشرق افغانستان بخشي هست كه آن رانورستان يا كافرستان قديم ميگويند وچند ناحيه ديگرازاين قبيل.پس ايرادي نيست كه خصوصيات محلي باشندگان ناحيه اي را در نظرآورند و براي ناميدن آن محل پسوند«استان»بياورندليكن ناميدن همه سرزمين هاي نورستان و كابلستان و زابلستان وغورستان و... يك جا به افغانستان محل ايراد است زيرا تمام اين نواحي با فرغانه وسغد و خوارزم وغرجستان وتخارستان وبلخ و هرات و مرو و ابرشهر (نيشابور) و سبزوار و قائن وسيستان و كرمان و بلوچستان و....نامش خوراسان (مشرق)بوده وبااواختر(شمال) و خوربران (مغرب) و نيمروز(جنوب)حوزه كشوري راتشکیل می دهدكه همه اين چهاربخش هست ولي هيچ يك ازاين چهار بخش به تنهائي آن كشور نيست وآن كشور را جغرافياي كهنه حدود العالم كه يادگار دوران دردناك برافتادن يك فرمانروائي است ونويسنده آن از مردم خوراسان مي بوده در روزگار پراكندگي مرزبه مرز تعيين كرده است. اينك نام و نشان آن مملكت را كه قلمرو كابل و قلمرو تهران وبرخي سرزمين هاي ديگر جزئي از آن مملكت هستند پي ميزنيم. به گواهي تاريخ جهان و همه اهل تحقيق در باستان ودر اين زمان واسناد بي شماري كه در دسترس خواستاران است مرز هاي اين مملكت در مشرق رود سندودر مغرب رود فرات ودر جنوب خليج فارس و درياي عمان و اقيانوس هند ودر شمال آن سوي قفقازودرياي كاسپين ودرياچه آرال يا خوارزم وسيردريا (سيحون) را در برميگرفته است.اما نام اين مملكت را اوستاي زرتشت به تاريخ هديه كرده است:<ايران».تاريخ ميگويد كه در گذشته هاي دور مردمان موسوم به هند و اروپائي از باشگاهي كه داشته اند بصورت شاخه شاخه انشعاب يافته اند و مردمان شاخه هند و ايراني آن روزگاري رابا گذر از خوارزم در ميان رودهاي وهرود و ارنگ(سيحون و جيحون)باهم ميبوده اند.سپس شاخه اي جدا شدو بيرون آمدو پس ازروزگاري با رود بزرگي پيش رفت ورو بسوي مشرق از آن گذشت وآن را سيندو(رودخانه) خواند كه با اندكي تحريف اين نام بصورت سند تا امروز باقي مانده است و سرزمين تازه خودرا<آريا وارتا» نام نهاد .شاخه ديگر در اين سوي آن رود گسترش يافت وبه سرزمين خود«آئيرينه» نام داد ورودرا سند وسرزمين آن سويش را هندناميدوآن شاخه راهندو.آئيرينه يا آيريان از سوي مغرب مرز متحركي داشت وهرچه كه عنصر آيريا بطرف مغرب پيش ميرفت مرز غربي سرزمين او يا آيريانا نيز گسترش مييافت.بايد بياد داشت كه شاخه ها در هرجا كه جاي ميگرفتند آنجا رابنام شاخه خودمي ناميدند وجزئي از اجزاي آيريانا بشمار ميآمد مانند تيره هاي باكتريه كه مسكن خودرا باكتر يا باخترخواندند و پارسوه ومديه كه نشيمنگاه خودرا پارس وماد نام گذاشتندواین ازبنددوم سنگ نبشته داریوش یکم درنقش رستم اشکاراست وي در آنجا نخست از خانواده خود و سپس از شاخه خودوسرانجام ازمليت خود نام مي آورد:«منم داريوش...پسر ويشتاسب هخامنشي يك پارسي پسر يك پارسي وآريائي واز نژاد آريائي».مورخ پوناني هرودوت آورده است كه ماد ها خود را آريائي ميخواندند.روي سكه گودرزاشک بیستم از اشكانيان چنين ضرب شده است:«شاهنشاه آيريان». همانگونه كه آيرينه پيشين در روزگار اشكانيان آيريان شده بود به روزگار ساسانيان بصورت اران تلفظ گرديد و همين اران عصر ساساني به روزگار فردوسي سرانجام با مختصر تغيير صوتي«ايران» شد. واژه آيريا رامورخان يونان وروم بسياربكار برده اند. این واژه از اين راه در سده هاي پسين وارد نژادشناسي وديگردانش ها شده است.اراتوستن يوناني كه در زمان اشكانيان ميزيسته است آيريان را به زبان خود آريانا نوشته است وديگري بنام استرابون قول او را در باره آريانا آورده ونوشته است:«ماد وپارس...را نيزآريانا گويندبااين اوصاف آيريان،آريانا،اران،ايران تحولات واژه آيرينه همراه تحولات زبان است وهمه یکی است وبه حکم قانون تطورایران جانشین اران-اریانا-ایریان-ائیرینه است واین واژه ها درراستای روزگاران هریک جای خودرا به دیگری داده وخود مرده اند. درزمان ساسانیان که پس از دوره پانصدواندی ساله پارتیان امدندوچهارصدوبیست سال فرمانروائی را دردست نگه داشتند چگونگی کار مشرق چنان بود که شاپوراول سرانجام آخرین قدرت تخاری رامطیع کرد و شاپور دوم شهربلخ را بصورت کانونی برای اداره آن سامان درآورد و راههای بازرگانی با چین وهندباز گشائی شد. نام خوراسان هم در این دوره به میان آمد و سرزمین های مشرقی باین نام نامیده شد. در همین زمان اخرین بقایای مردمان هند واروپائی زیرفشاربیابانگردان زردپوست سرازیرشدند وشاپوردوم انان رادرکوشان نشیمن داد.پیوسته سپاهیانی ازتیسفون بسوی شمال شرق گسیل میشد.بهرام گور وخسروان انوشیروان وپرویزمسئله هپتالیان را حل کردند.انوشیروان درگوشه دریای مازندران ودربندقفقاز دیوارهای استواری درجلو قبایل هون ودورگه هاکشید.
    .درقرن19ميلادي وقرن13هجري تعبير افغانستان بعنوان يك امارت در ارتباط با سياست «حفظ هند»به ميان آمد لرد كرزن انگليسي گفته است:«دريك زمان ايالت خوراسان خوارزم خيوه جيحون بلخ وهرات و قندهار...بعد ها قسمتي بعد از قسمتي از آن جدا..ودر آن قسمتها دولت هاي جداگانه تشكيل...و به مرور ايالت خوراسان باين ترتيب كوچك شده تا اين زمان حاضر...يك وقتي بودهندوستان از دنيا كنارو جدا افتاده بودولي امروز چنان نيست ..ممالك اطراف آن تماميت و آزادي آنهامربوط به مقدرات هندوستان است». با اين اوصاف در راستاي سده ها وروزگاران گذشته به جائي ميرسيم كه نام افغانستان كمرنگ وسپس ناپديد وخراسان نمودارتر ميشود.چنانكه اشاره شد خوراسان به معني مشرق است لكن صفتي است كه كم كم نام موصوف شده است.فخرالدين اسعدگرگاني در كتاب ويس و رامين كه از متن پهلوي به نظم كشيده است چنين سروده است:
    به لفظ پهلوي آن كاو سرايد/خوراسان آن بود كز وي خور آيد/خوراسان است در معني خور آيان/كجا زو خور برآيد سوي ایران/خوراسان پهلوي باشد خور آمد/عراق و پارس را زو خور بر آمد.-در زمان انوشيروان حوزه كشور به چهار پازگوس بخش ونام هرپازگوس نام يكي ازچهار جهت اصلي و بر هر يك «فرمدار»ي بنام پازگوسبان گماشته شد.هنگامي كه در قرون بعدجوانمردان به دورترين مرز ها از تازيان كه خوراسان بودگردآمدند بدنبال آن پاي فشاري ها وجنبش ها در راه ايران نام خوراسان آوازه در جهان افكند.دانشمندان و نويسندگان وشاعران همگي بنام ايران ميکوشيدند.از فردوسي ميگذريم كه چون روز آشكار است.سرحلقه استادان سخن دري رودكي نيز در قصيده معروف«مادرمي» در بزم نصرابن احمد سامانی كه بياد جوانمردي بوجعفر احمدابن محمد از اخلاف يعقوب ليث صفاري برپا شده بوده است چنين سروده است:يك صف ميران و بلعمي بنشسته/يك صف حرّان و پير صالح دهقان/خسروبرتخت پيشگاه نشسته/شاه ملوك جهان امير خوراسان/زآن مي خوشبوي ساغري بستاند/يادكند روي شهريار سجستان/خود بخورد نوش و اولياش هم ايدون/گويد هر يك چو مي بگيرد شادان/شادي بوجعفر احمد ابن محمد/آن مه آزادگان و مفخر ايران.-منوچهري دامغاني نيز هنگامي كه سلطان مسعود غزنوي او را به نزد خود خواست چنين سرود:خواست از ري خسرو ايران مرا بر شصت ميل/خود زتو هرگزنينديشيد درچندين سنين.-.تاریخ میگوید که پس از ساسانیان نهضت شعوب خوراسان را مرکز خود قرار میدهد وبا شاخه شاخه های شگفتی که پدیدمیآورد همراه با جنبیدن های مغزهاوشمشیرها تا روزگار ابراهیم منتصر سامانی اوج میگیرد ولی خطر مردمان استپ های شمال شرق پیش میآید وسیلاب سرازیرمی شودوویرانی هادرطول482سال ادامه می یابدتا هنگامی که نادر افشار پس از صوفیان صفوی فارغ ازنژادومذهب ان ارزورا که وحدت ایرانشهربود به کمال می رساند.پس از ان مملکت پنجاه واندی سال دچارکشمکش است وهنوز این کشمکش ادامه دارد که اروپائیان نمودار می شوند وهمان نقش دیرینه ترک وتازی را ایفا میکنند ومملکت بار دیگر تجزیه میشود. اين بار حوزه مملکت بجاي خطر خانه به دوشان گرفتار خطر مردمان متمدن شد. ايرانشهر بلا ديده يک بار ديگر تجزيه گرديد. برگ هاي اين داستان دردناک است که بايستي جوانان حوزه مملکت نادر در کابل و تهران و...ورق زنند و به نيروي انديشه و هوشياري برچسب هاي فريب را که بر سر هربخش اين داستان به افسون نيرنگ بازان سياسي زده شده است در يابند.
    پايان سخن کانون نخستین و کهن تر مدنیت و فرهنگ ایران سرزمینی است که امروز از شمال شهرهای خجند و ترمذ وخیوه و سمرقند وبخارا ودره های فرغانه و زرافشان وسراسر حوزه آمودریا و سیر دریارا دربر میگیرد واز جنوب به اقیانوس هند میرسد و از مشرق غزنه و کابل و پیشاور و کوتا و کلات را شامل است واز مغرب دور ترین مرزهائی را که آئیریان آن روزگار رسیده بودند.این فرهنگ ومدنیت رفته رفته گسترش یافت تاسراسر فلات ایران را در برگرفت.هرجا آئیریه بود آنجاآئیرینه بود وآئیرینه به زبان دری ایران شده است.
    جان سخن اینکه ایران زمین را چون بیضی دو کانون بود.کانون مشرق یا خوراسان که نخست اتش ایران از انجا زبانه کشید ونام ایران هم از انجا است ودیگر کانون مغرب یا خوربران که بعدها فروزان شد واز ان پس هرگاه که یکی از این دو کانون بسردی می گرائید کانون دیگرجای گزین می شد.روزگار گاهی این و گاهی ان را میدان می داد.
    .دیو انیران از دیرباز کوشیده است این دو کانون را از هم بگسلد و به ترفند و نیرنگ کاخ دیرینه یگانگی مارادرهم بکوبد.گوئی از کژی و دروغ چشمداشت آن دارد که کار براو راست کند.

    پاسخ به اين پيام

    • اشکان چواشکان اختر ایران گرفتند/
      زارشک تندیسی شدند و جان گرفتند/
      برسکه نام خویش وایران ضرب کردند/
      زی بربران و رومیان پیکان گرفتند/
      پایاب انان تا نباشد جنگیان را/
      پس پایگه اندر میان رودان گرفتند/
      زآن تاق گردون سا جهانی آفرین گو/
      نقش ونگار پایه و ایوان گرفتند/
      انان در این میهن که نامیدندش ایران/
      ازادی و ازادگی ارزان گرفتند/
      شد انجمن هر گوشه گرداننده زآنان/
      رفتار و هم هنجار را اسان گرفتند/
      از هرکران اندیشمندان زی مهستان/
      رفتند و ره بر فتنه از فرزان گرفتند/
      بنگر که تا ساسانیان رفتند ره چون/
      زآن پس کزانان دفتر و دیوان گرفتند/
      برنام و هم تاریخشان و کارهاشان/
      بردند دست و شیوه بهتان گرفتند/
      بستند ره بر انجمن واندیشه ها هم/
      تارسم وراه خویش جاویدان گرفتند/
      تاریخ گوید اینک این به بود یا آن/
      اینک که انان جا به استودان گرفتند/
      پیغام را سوی خراسان چون فرستم/
      وان مهتران کاین شیوه نسیان گرفتند/
      انان که شور زندگی در عصر پیشین/
      از دفتر زرتشت اسپتمان گرفتند/
      وازادگی وازادی و ازادمردی/
      از زابلستان سکائی سان گرفتند/
      وز رستم و سهراب و ارشک کمانگیر/
      وز سام و از گرشاسب و دستان گرفتند/
      عصر پسین هم سوی ائین نوین راه/
      از بوحنیفه ی فرد یا نعمان گرفتند/
      برندگی و غیرت ظالم ستیزی/
      از ذوالفقار و از شه مردان گرفتند/
      نام کهن خواهی اگر پیوسته آن سوی/
      با چند همسوی دگر ایران گرفتند/
      کابلستان از بلخ تا اقصای کابل/
      زابلستان از غزنه تا مکران گرفتند/
      نام نو ار خواهی بجوی از همسوئی ها/
      یکسو فکن نامی که ترسایان گرفتند/
      انان که غافل نام این مجموعه را پار/
      افغانستان کردند از شیطان گرفتند/
      افغانستان انجا است کافغان است جز این/
      رنگی است کز نیرنگ افرنگان گرفتند/
      افغانستان خواهی اگر باشدمکانی/
      کزگفت راه پشتو وافغان گرفتند/
      بخشی که بیش مردمان افغان زبانند/
      اما نه هربخشی که افغانان گرفتند/
      بخشی دگر تاجیک بیش مردمانند/
      بخش دگر را هم هزارستان گرفتند/
      بخشی ز لفظ ازبک و از ترکمانی/
      در گفتگو عنوان ترکستان گرفتند/
      فرزند می باشد برابر نزد مادر/
      اقوام و کشور مام و فرزندان گرفتند/
      هرگاه ازاد و برابر بود اقوام/
      مجموعه را سرزنده و شادان گرفتند/
      سند و بلوچ و سرحد و پنجاب و کشمیر/
      بنگر چگونه نام پاکستان گرفتند/
      گو اریانا گر خراسانش ننامی/
      نامی که اش اهل زبان ایران گرفتند/
      دینار اگر نامی تو افغانی عجب نیست/
      کاسلامیان دینار از این سامان گرفتند/
      گر قندهار وگر هرات وبلخ و بامی/
      هریک چو کابل رونق و ارکان گرفتند/
      زافغان و پرسیوان و تاجیک و هزاره/
      وز ازبک و از دیگران عنوان گرفتند/
      گر انجمن گشتند هرقومی و ازاد/
      وانگه به آئین خرد سامان گرفتند/
      از بیم تنهائی بسوی همگرائی/
      آنگه زژرفای روان جولان گرفتند/
      لوی جرگه جان گیردبه هنجارمهستان/
      نو گردد آئینی که آرشکان گرفتند/
      گیرد سراسر ملک را ایثار ووحدت/
      بینی زنو مهر آوران میدان گرفتند/

      پاسخ به اين پيام

  • besyar be manteq wa lawda insaan asti, tu hech namefami ke chi megyiran ra bad gofti ok leken pashtoon chi da zere lenget zada ke bad megy. besyar koni boodi asl afghanistan pashtoonistan ast az tarikh khabar nadari bajayet meboudom khodkoshi mekadom kate azi be maghzi wa be elmi. hamesha rahbar wa ya raisse jamhoore afghanistan Pashtoon ya AWGHAN booda.
    yak sawal darom!!! AHMAD SHAH DURANI ki bood?

    پاسخ به اين پيام

    • مولانای بلخی 14 مارس 2011 14:28, نوشتۀ شبیر

      خیلی مباحث جالب بود واقعا مستفید شدم
      دوستان ایرانی ما در تمامی جریانات تاریخی وشخصیت های تاریخی وفرهنگ .... کاملا باما مشترک بودند وهستند ، وخیلی مشکل ازاین واقعیت انکار کرد ، اما دعوای اینکه شخصیات علمی وفرهنگی را به خود نسبت میکنند این یکی از خصلتهای ایرانی ها هست چون مولانای بلخی ویا سید جمال الدین افغانی را از ایران قلمداد میکنند .

      پاسخ به اين پيام

  • خیلی خوب نوشتی بهت تبریک میگم
    منم کاملا با نظرت موافقم تمام مفاخر ما متعلق به یک سرزمین و یک ریشه هستند که همون آریانا یا ایران یا خراسان بزرگه.

    پاسخ به اين پيام

پاسخ به اين مقاله

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت | Tree |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0