پذيرش سايت > Philosophy > خوب گویشی‌ای که خوب کنشی با او نیست، اشموغی ِ آشکاره است

نامۀ سرگشاده

خوب گویشی‌ای که خوب کنشی با او نیست، اشموغی ِ آشکاره است

با درود به شاهزاده سیروس-رضا پهلوی

سه شنبه 10 آوريل 2007, نوشتۀ Armin SUREN

آغاز انهدام چنین است
این گونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما...، شکست خورد

نصرت رحمانی

با درود به شاهزاده سیروس-رضا پهلوی،

چندی پیش، در تاریخ ۲/۲/۲٠٠٧، در برنامۀ میز گردی با شما، در سیمای صدای آمریکا، شما در پیوند ِ با قول و وعده‌های ”نمادین“ رئیس جمهوری آمریکا، آقای جورج دبلیو بوش به مردم ایران در همیاری کشور متبوعش از آنان در راه رسیدن به مردمسالاری، به خود اجازه داده و فرمودید: «این حرفها برای فاطی تنبون نمیشه». جان ِ این کلام عامیانه چیزی نیست جز اینکه، تنها با حرف و سخن نمی توان کاری را به پیش برد. به دیگر سخن، به سخنها، جامۀ کردار نیز باید پوشاند. دانایان ایرانی، در آن زمان که هنوز بدی بر جان ِ ایرانشهر فرونیافتاده بود، به جنمی دیگر، همین نکته را این چنین بر زبان رانده بودند:

خوب گویشی‌ای که خوب کنشی با او نیست، اشموغی ِ آشکاره است. [آذرباد مهراسپندان، رهام اشه، تهران، ۱۳٧۱ ی، ب. ۲٨٨]

در جایی دیگر همین سخن را بی پرده‌تر بازمی یابیم:

از منشان و گویشان و کنشان، کنش برتر است. [همان، ب. ۲٨٦]

جورج بوش رئیس جمهور کشوری دیگر است که هیچ خویشکاری و وظیفه‌ای جز پیشبرد بهبُرد و منافع ملی کشورش ندارد. با این حال شما به خود اجازه می دهید که او را مورد خطاب قرار داده و رو به او بگوئید: آقای جرج بوش، این حرفها برای فاطی تنبون نمیشه! از آن رو که اینک ۱٤٠٠ سال است که بدی بر جان ِ ایرانشهر فروافتاده و چون خوره، روحش را از درون می تراشد و می خورد، و از آن رو که شما نه وارث تاج و تخت یک کشور بیگانه، بلکه وارث پادشاهی کشور اشغالی‌ای هستید که من نیز از آن جا برخاسته ام، به عنوان یک شهروند تبعیدی آن کشور، که البته تبعیدش را نه یک امر سیاسی صرف، بلکه تبعید و برون افتادگی‌ای هستی شناختی می شمرد، به خود اجازه می دهم رو به وارث تاج و تخت کوروش بزرگ، از کلام خود ِ شما سود برده و به شما بگویم: شاهزادۀ گرامی، این حرفها برای فاطی تنبون نمی شه. می پرسید کدام حرفها؟ می گویم پیش از هر چیز، همین خرده‌ای که شما به رئیس جمهوری آمریکا گرفته اید. می گویم، از الف تا یای همۀ سخنهاتان، هم‌تبعیدی گرامی. شما بیست و هشت سال است که سیاست را، که از جرگۀ حکمت ِ عملی شمرده می شود، یا دست کم می شد، به گویش فروکاسته اید به گونه‌ای که از کنش ناورزیهاتان شعرها می توان سرود، غم ِ نان اگر بگذارد. از اتحاد و همبستگی سخن می گوئید، اما جز سخن چیزی نمی گوئید. با سخن از اتحاد راندن، سخت بتوان به اتحادی فرای سخن دست یافت آقای پهلوی، به دیگر سخن، این حرفها برای فاطی تنبون نمی شه. آقای پهلوی، بنده به هیچ روی قصد این را ندارم که در این نامه به کند و کاو همه آنچه که شما بر زبان رانده اید و به کنش درنیاورده اید بپردازم. با کلامی از جنمی دیگر، و به گستردگی و ریزکاوی بسنده، به عنوان یک پژوهشگر ِ تاریخ ِ فلسفۀ سیاسی و زبانهای باستانی ِ ایرانزمین، زیر همین نام، و نام پژوهشی دیگر خود، بزرگ امید، در بارۀ چند و چون روزگار و خماچام تاریخ، پیچ در پیچ در پی هیچ نوشته ام و برایتان، تا پاسخی دریافت نکنم، فرستاده ام. در این جا، سخن گرد بدرود می گردد و خود از این روست که بسیار کوتاه است و آغشته از همه گونه کوتاهی و پیش از هر چیز، چون جوهر بدرود، تلخ-سرد. پس تلخ-سرمای سخن را به دو بخش مهین که اینک گرانتر می نمایندم فرو می شکنم و زبان در کام فرومی کشم، چرا که، بی شک با شما از هر روزن هم نگر ام، که این حرفها [نیز]، به هیچ روی برای فاطی تنبون نخواهد شد.

ایرانزمین، از روزن بنده، همانگونه که در نامه‌ای دیگر برایتان نوشته ام، در برابر ِ در ِ سوم ِ دوزخ ایستاده است. دو در ِ نخست را بازکرده و گام اندرگذاشته است. در ِ سوم اما، در ِ جنگی ست که چون مرگی ناگزیر، در آستانه ایستاده است. شما نیز در واپسین بیانۀ خود به وخیم بودن اوضاع اشاره کرده اید. در یک چنین حال و هوائی اما، آقای پهلوی گرامی، در جایگاهی که شما به آن یله داده اید، یعنی وراثت تاج و تخت پادشاهی ایرانزمین، تنها سخن از وخامت اوضاع راندن، برای فاطی به هیچ روی تنبون نخواهد شد. روشنتر بگویم، یک پادشاه و یک ارتشی، که شما به هر روی با هر دوی این ویژگیها سراسر بی نسبت نیستید، کی و چگونه باید بمیرد؟ آیا جز در راه میهنش؟ مگر خود شما وضع این میهن را آنچنان در خطر ندیده اید که حتا از احتمال فروپاشی آن نیز سخن رانده اید؟ از شما می پرسم، پس از فروپاشی ایران چه خواهید گفت؟ آیا بیانیه‌ای برون داده و ابراز تأسف خواهید کرد از فروپاشی ایران؟ آقای پهلوی گرامی، درست است که تاریخ، اگر شیوه دگر نکنید، که هر آینه هیچ چشم‌اندازی نیست که دچار چنین گرفتاری‌ای گردید، بی شک دلیل ِ بسنده خواهد داشت که از شما به عنوان پادشاه بیانیه‌ها یاد بکند، با این حال اما، شیواترین ِ بیانیه‌ها نیز در تأسف فروپاشی ایرانزمین، برای فاطی تنبون نخواهد شد. از شما می پرسم: پس از حملۀ احتمالی آمریکا به ایرانزمین و آن فروپاشی احتمالی و چندپاره شدن، به راستی آیا در بند ِ حیات بودن گونه‌ای دیگر از شرمگین بودن نخواهد بود؟ مگر شما وارث کوروش بزرگ نیستید؟ کوروش برای صلح زیست و در جنگ مرد، بر روی اسب، در میانۀ میدان. مردی که ایرانیان پدر خطابش می کردند و دیگرانی، پسر خدا. شما برای ایران، برای اینکه ایران بماند و نمیرد، چه کرده اید؟ آیا به راستی فکر می کنید که می توان بیانیه‌ای صادر کرد از این دست: ایران نمیر!، و ایران را از کام ِ مرگ ِ سبزش برون رهاند؟ آیا به راستی فکر می کنید کوروش می توانست با بیانیه شاهنشاهی ایرانزمین را بنیاد گذارد؟ آیا داریوش بزرگ، اگر از شیوۀ سیاست‌ورزی شما پیروی می کرد، امروز ایرانی وجود می داشت که شما از درونش به بیرون پرتاب شده باشید؟ نه آقای پهلوی، کوروش‌ها و داریوش‌ها، خشایارشاه‌ها و شاهپورها و انوشیروان‌ها جهان را با بیانیه نمی گرداندند. نه، نیاکان شما چرخ تاریخ را با بیانیه به پیش نمی بردند، بلکه با منش و گویش ِ سوینده به کنش. با منش و گویشی که نقطۀ پایانیش کردار بود. فاوست می گوید: Im Anfang war die Tat: در آغاز کنش بود! و بدین میانجی، کلام ِ تورات را نیز به چالش می کشد. شما چه چیزی را به چالش می کشید؟ شکیبائی مردمان را؟ و یا شکیبائی تاریخ را؟ مردمان شاید و چه بسا، ولی تاریخ به آن اندازه شکیبا نیست که بتوان در کالبد بیانیه به بندش کشید و کوچکش کرد. تاریخ بستر کنش و برگزیدن است. باید برگزید. باید میان کنش ورزیدن، یعنی بودن و کنش نورزیدن، یعنی نبودن، یکی را برگزید:

که [تو] ای مزدا نخست [= در ازل] برای ما با اندیشه‌ات جهانیان، وجدانها [= اوستائی daênâ] و خردها را ساختی که جان را تنومند کردی، کردارها و گفتارها را [آفریدی] تا گزینشها و آرزوها را برای خویش بیان کنند. [یسن ۳۱.۱۱؛ اوستا، م.ت.راشد محصل، تهران ۱۳٧۲ ی، ب. ٨٤]

تلخپارۀ نخست ِ سخن را، با آگاهی بر این که چنین سخنی، هر اندازه که نیز سرد و از جنس ِ بدرود، برای فاطی تنبون نخواهد شد با این سخن به پایان می برم: سیروس پهلوی گرامی، کوروش بزرگ تاریخ را، تا هگل را به شگفتی وادارد، با بیانیه بنیاد نگذاشت. او آن چه را که اندیشید گفت، و آنچه را که گفت، کرد، در پیوستاری از نیکی: منش نیک، گویش نیک، کنش نیک. اینک اگر سخن شما توان ِ به کنش درآمدن را ندارد، به دیگر سخن، اگر سخنتان کنش‌پذیر نیست، به جای سخن بر سخن افزودن، در بنیاد ِ سخنتان شک کنید و از یاد مبرید، که این حرفها، برای فاطی تنبون نمیشه.

***

هم اینک پنجاه ملیون متر مکعب آب در پشت سد سیوند انباشته شده است و به زودی، صد ملیون متر مکعب دیگر بر آن خواهد افزود و سراسر جادۀ شاهی را به زیر آب خواهد برد. کارمندان حکومت اسلامی به طعنه گفته اند که می خواهند در تنگۀ بلاغی یک موزۀ زیرآبی بر پا کنند. چندی پیش، لاریجانی، که اینک سکان کشتی اتمی حاکمیت مهدی را برای برون راندن ِ ایرانزمین از مدار ِ زمین در دست دارد، گفته بود که ایرانیان پیش از اسلام مردمانی ”وحشی و بی سواد“ بوده اند. مردی، پورپیرار نام، از کادر پیشین حزب ِ توده، سالها ست که به دستور منتظران ِ مهدی، کتابهائی می نویسد که در آنان، ایرانیان ِ پیش از اسلام را بی‌سواد، جنگ‌جو، ستمگر، بی‌هنر، دروغ‌پرور و زورگو بازمی شناساند. او تاریخ ِ پر شکوه دوازده سده‌ای کوروش تا فروپاشی شاهنشاهی ساسانی را ”دوازده قرن سکوت“ نام گذاشته است و گفته است، همه دست چیزهائی که مسلمانان را شنیدنش بس خوش می آید. فرای این ارضای روانی مسلمانان اما، این کتابها و آن گفته‌های پایوران ِ ولایت کاربرد ِ دیگری نیز داشته است: خو دادن مردمان به زیر پا گذاشته شدن بی‌وقفۀ مرزهای هویت و کیستی‌شان. اگر در آغاز انقلاب اسلامی کشاورزانی چند بودند تا خود و فرزندانشان را جلوی تیغ بولدوذر خلخالی بیندازند تا تخت جمشید را از جا در نیاورد، امروز پس از گذشت بیست و هشت سال مردمان آنچنان به همنشینی در دوزخ خو کرده اند، که ویرانی‌ای از جنس زیر آب کردن سر کوروش بزرگ نیز سر و صدای چندانی به پا نمی کند. نمونه‌اش خود شما، رضای پهلوی گرامی. بلی، خود شما.

این درست است که نام درست شما سیروس-رضا پهلوی است. اما در اینجا، کنش ِ شما، که سویه‌ای دیگر است از کنش نورزیدن، آنچنان در هماهنگی با پارۀ دوم نام کوچکتان است و به همان اندازه، آنچنان در ناهمگرائی ژرف و هستی برانداز با پارۀ نخست آن، که پروا نکردم، سیروس، آن نام نگونبخت و زیبا را بر زبان رانم. پس تنها با پارۀ نخست نامتان به سویتان نزدیک می شوم و می گویم، رضای پهلوی گرامی، تا چند هفتۀ آینده سراسر جادۀ شاهی به زیر آب خواهد رفت و رفقا، که تاریخ ایرانزمین را تاریخ استبداد پادشاهان ستمگر و به دیگر سخن، تاریخ ستمشاهی می شمارند، در کنار و همراه برادران مسلمانشان، که تاریخ پیش از پیامبرشان را جاهلیه می انگارند و جز برکندنش، شایستۀ چیز دیگری نمی دانند، با غرور می توانند به دنیا اعلام دارند: The mission is done! شما اما، به عنوان پادشاه بیانیه‌ها، حتا از دادن بیانیه‌ای نیز، در این رابطه، تا کنون دریغ کرده اید. از شما می پرسم، رضای پهلوی، شما به راستی از کدامین سلاله اید؟ آیا به راستی خدایان را خواست این بوده است که سر کوروش را در زمان سیروس به زیر آب کنند و صدائی از ندای رضائی در نیاید؟ شاید، اما در این صورت، به جاست که سیروسی نیز دیگر نباشد تا یاد کوروش برای همیشه در دل آب فرو میرد.

رضای پهلوی گرامی، پادشاهان که جای خود دارند، حتا یک سامورائی مزدخرید نیز، در آنگاه که نمی توانست خویشکاریش را به جای آورد، شمشیر در دل فرومی برد و بر زندگی ننگین خود نقطۀ پایانی پر آزرم می گذاشت، پادشاهان که جای خود دارند. بی پرده بگویم، من برای آن سامورائی، که انگاره‌ای گنگ از گارد جاویدان هخامنشی را در ذهن من آشکار می کند، احترام زیادی قائلم. آن مرد به چرابود ِ خود آگاه است. او به خوبی آگاه است که بوده است تا بتواند، کنون که نتوانسته است، بودن مباید، پادشاهان که جای خود دارند.

در تاریخ ۲۱/۳/۲٠٠٧، در نخستین روز نوروز ۱۳٨٦ خورشیدی پس از کوچ پیامبر مسلمانان، شما در گفت و گویتان با خبرنگار صدای آمریکا ابراز ناخرسندی کردید از فشاری که رژیم ولایت مهدی بر مردمان وارد می آورد و حتا ”آیات عظام ما“ را نیز به تنگ آورده است. از اینکه بنده، و چند ملیون تنی دیگر در آن ”ما“ نمی گنجند می گذرم و از شما می پرسم، رضای گرامی، آیا به راستی به این نیز اندیشیده اید که یک یک این آیات عظام، اگر بر آن باشد که میان جشن نوروز و عید فطر، و به طریق اولی، میان ایران و اسلام یکی را برگزینند، این گزینش نوروز و ایران نخواهد بود؟ از این نیز که این آیات عظام، درست چون آن رفقای پایبند و ملتزم به آن قانون الاهی که نمایندگان شما به گفت و گوهای پالتالکی با آنان بر خود می بالند، در هر چه نیز میان خود و خویشانشان در اختلاف به سر برند، اما در ناهمرائی با علت وجودی شما، یعنی پادشاهی پهلوی، و به طریق اولی، نفس پادشاهی، هیچ اختلافی ندارند می گذرم و از شما می پرسم:

آیا زمانی به راستی درخورندتر برای ابراز همدلی با آیات عظام نبود، رضای گرامی، جز روز نخست فروردین که در آن فروشیها به خانه‌ها بازمی آیند، برای بازبینی آراستگی ِ خانه و بازنگریستن ِ نیکی و راست‌منشی خانه‌نشینان؟ آیا هزار و چهار سد سال نیست که نوروز از آیات عظام و دست‌اندازی دین مبین‌شان به خود در بیم است؟ اردیبهشتگانها و خردادگانها، تیرگانها و مردادگانها، شهریورگانها و مهرگانها، آبانگانها و آذرگانها و دیگانها، پس از فروردینگان فرومردند، زیر تیغ سبز آیات عظام، نوروز اما، هنوز، با هر اندازه از بیم و هر اندازه لرزان بر جان گرانبار خویش، پائیده است. آیا به راستی زمانی دیگر نبود تا رضائی که شمائی، رضایت آن آیات عظام را به دست آورد، جز نخست روز نوروز؟

هنوز چند سالی نگذشته است از آن زمان که دانشگاه باستانی جندی شاهپور را در دل خاک یافتند و زمینهایش را در اختیار دانشکدۀ وزارت کشاورزی گذاشتند. دانشجویان مسلمان، تپه‌های تاریخی را، که سردر دانشگاه جندی شاهپور نیز از دل یکی از آنان برون زده بود، با بولدوذر صاف کردند و بر روی آن زمینهای صاف شده خیار کاشتند. تا پایان عمر، اندوه ماندگار ِ آن روزها را فراموش نخواهم کرد.

پس از آبگیری سیوند، در بهترین حالت تا چند دهۀ دیگر، آرامگاه کوروش بزرگ نیز که چهار کیلومتر تا پایانۀ سد بیشتر فاصله ندارد، بر اثر نم زمین در خود فروخواهد ریخت. امید که تا آن زمان زنده نباشم، اما اندوه تنگۀ بلاغی نیز دلیل بسنده است تا دیگر تا پایان عمر به ایرانزمین بازنگردم. حتا اگر آن آرزوهائی که شما در بیاینه‌هاتان بر زبان رانده اید، به حقیقت بپیوندند، بازگشت و زیست در سرزمینی که در سکوت ِ روشنفکران و مردمانش، در سکوت ِ وارث تاریخ پادشاهی، جادۀ شاهیش را به آب می بندند تا سر پدر تاریخش را زیر آب کنند، جز شرم چیزی به همراه نخواهد داشت. هستند اما ارتشی‌مردانی، از جنم ِ جاودانان، که آن هنگام که پاسداری و نگهداری از سرور را نمی توانند، نبودن را بر بودن گرانتر می شمرند، پادشاهان که دیگر جای خود دارند. نگر شما چیست، رضای گرامی؟ کوروش بزرگ، سرور شما، بنیادگذار علت وجودی شما، می میرد، نماز میتش را، در مهراب نام ِ خویش، پارۀ نخستش را می گویم، شما بخوانید.

2 پيامهاى سخنگاه

پاسخ به اين مقاله

SPIP | اسکلت | | نقشه ى سايت | Tree |  پيگيرى فعاليت سايت RSS 2.0