ایستاری که ایرانزمین در آن به بند آمده است می ستاند که هر پاره، چرا که به سختی می توان از بخش سخن گفت، از نیروهای سیاسی و فرهنگی ایرانزمین، سخن ِ واپسین را از روزن ِ خود بر زبان رانند. ایرانزمین ایستاده در ایستاری ست که با مرگ چشم در چشم شده است. ایرانیان را، به عنوان تنها ملتی که ۱٤٠٠ سال است از مرگ آنان می گذرد و هنوز نیز با لجبازی و یکدندگیای ویژه که حتا حوصلۀ عزرائیل را هم سر برده است، مرگ را جواب می کنند، به راستی ملتی یگانه می توان شمرد. با یک چنین پیشینهای از همکام و همبستر بودن با مرگ ِ سبز، اینک چنین می نماید که فرایند ِ جانکندن، به نهایت ِ خود رسیده باشد: مینینوکهای آمریکائی بر فراز سر، بمب ِ فرجامشناختی ِ اسلامی در میانه و آرامگاه کوروش بزرگ در ژرفنای آبها!
با این حال، هنوز نیز این ایرانزمین است که می تواند، گر بخواهد، مرگ ِ سبز را جواب کند، اینبار اما، برای همیشه. در دینکرد، کردۀ ٨٧ گزارهای آمده است از این دست:
تا یک مزداپرست به جهان اندر است، مزدا به جهان اندر است [2]
با پُشتدهی به چنین اندیشهای ست که می گوئیم مرگ را باید که بتوان جواب کرد، چرا که: تا یک ایرانی به جهان اندر است، ایران به جهان اندر است.
ما، که جان و تن خویش را به مینوی ِ خرد وام داده ایم، در نوشتن این نامه، چنین انگاشته ایم که ”واپسین“ ایرانی جهان هستیم. و اکنون، گران، از دل ِ یک چنین تنهائی ِ مهینتر از هر کوهی ست که سخن، سوی جهان و پادشاه جهان، بر زبان چنین می رانیم:
***
در میان نیروهای داودار ِ امر ِ سیاسی، پارههائی چند به چشم می آیند که ما بر آنیم تا در زیر به وانگاری آنان پردازیم. اما پیش از این، بایسته می بینیم که چگونشد ِ درآمدن ایرانزمین به ایستار کنونی را که فرشتۀ مرگ، استویداد ِ مهین، می رود تا واپسین لایۀ استخوانش را نیز در هم شکند، از روزن راست ِ سیاسی و فرهنگی بیاشکارانیم. این خود از آن رو بس بایسته می نماید، که آن نیروپارهای که خود را ”راست میانه“ نامگذاری کرده است — آزادی در داشتن ِ پسند ِ بد و نامگذاریهای نادرخورند یکی از نخستین مادههای هومندادها [3] است — در خودسپوزی ِ چپ در آغوش کشانهاش به سوی میانه، دیگر کمتر دخش و نشانی از راست را نمایان می کند.
***
از زمان درآمدن سپاهیان عرب به ایرانزمین، به بهانۀ چیزی که خود نمی شناختند اش، یعنی اسلام، پیوند ِ میان آئین ِ نوین و روح ِ شکستخوردۀ ملی، در بهترین ایستارش، یک پیوند زناشوئی ِ بد بوده است: بی هم نتوانستن و با هم نیز کمتر از کم توانستن.
در بدبینانهترین دیدگاه اما، آئین نوین ایرانزمین را پیکری انگاشته است برای خوراکگیری بی مرز و ابزاری برای رشد و گسترش خود. آن چهارسد و اندی خیزش ِ خونبار ِ دو سدۀ نخستین نیز اگر نتوانستند این بهرهگیری ِ یک سویانه را براندازند، اما با هزینه کردن ِ بیشینۀ نیروی پایداری، پیرابودی را فراهم آوردند تا زناشوئی ِ بد به یک امر ِ پذیرفتۀ دوسویانه بپیکرد.
فاشیسم اسلامی که امروز در کالبد طالبانیاش می رود تا کار ایرانزمین، و از این گذر، جهان را یکسره کند، کینخواهی داماد ِ برخوردهای است که می رود تا عروس ِ پیر را، به بهانۀ آنکه دلش را هرگز به او نسپرده است، از هم بدرد و قلبش را به دندان کشد و بخورد.
***
پس از آنکه ایرانیان شکست ِ سپاهیک را، به زور پذیرفتند، بر آن شدند تا به زور ِ آموزش و فرهیزش، به رام کردن داماد ِ دُرشتمنش بنشینند و او را بدین میانجی، آنگونه که پیشتر مقدونیان را، در خود بگوارند. بدشگونی اما اینبار در تار و پود ِ زمان و جهان درتینده بود و ایزدان را کامی دگر بود:
سپاهیان ترکمن و ترک و پس ِ آنان مغول، یکی پس از دیگری به ایرانزمین سرازیر شدند و در کالبد ِ صیف الاسلام، در پیکر ِ چرب ِ عروس ِ زمان، به بُرش و خورش اندرنشستند. دورامون ِ خشم و کشتار ِ این نوآمدگان از ایرانیان به اندازهای بود که به زودی زبانزد مردمان گشت و پس از فرونشستن بوی خون در دشت و شهر، البته آن چه از دومی بازمانده بود، سوفیان و درویشان ”چیره شدن بر مغول ِ درون ِ خویش را“ پیشانگاشتی شمردند برای برآمدن بر نفس ِ اماره. محمود غزنوی پس از آتشزدن کتابها، و از آن جمله بخش بزرگی از کار و کوش ابراندیش بزرگ، پورسینا، که پیشتر، به وارونۀ ابوریحان بیرونی، فراخوان ِ شاه ِ ترکان را برای ”شیوه دگر کردن“ نپذیرفته و از دربار سامانی به سوی اسپهان روانه شده بود، نامهای برای خلیفۀ عرب می نویسد و ریز ِ دگراندیشکُشی و ویرانی ِ مهین ِ خود و سپاهیانش را چنان گواهینامهای می شمارد، برای به جای آوردن آئین بندگی و تیغ ِ آئین ِ نوین بودن.
چهارسوی ادب فارسی، از فردوسی توسی تا نظامی گنجهای، و از قطران تبریزی تا حافظ شیرازی، کوششی ست برای درک و اندریافت این یورش ِ مهین ِ دوم و برآمدن بر گیجی برآمده از آن. هنگامی که حافظ می نویسد: «شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی»، این هرگز نمی تواند نشانهای باشد از رهاگشتگی از داماد ِ ناخواندۀ نخست، بلکه درافتادن در دام دامادی نوین، که به یاری داماد ِ آغازین شتافته؛ دامادی که آهسته اما پیوسته، خود می رفت تا در آتشکدۀ فرهنگ ایرانزمین، هر آینه با آیندهای ناروشن هم برای آتش و نیز برای خوارک آتش، به هر روی، فروگداخته شود.
همپیمانی این دو داماد در کامگیری از پیکر ِ عروس ِ زمان و او را چون خوانی همیشه گسترده پنداشتن برای خور و نوش، خود را به رساترین شیوه در دوران صفوی نشان می دهد. اینبار آئین نوین به یاری تیغ ِ تُرک و ترکمن، خود را در کالبد شیعه بازسازی می کند و هر اندازه از خون را، هر اندازه نیز بیرون از توان ِ انگاشت و پنداشت، بر می پذیرد. تاریخ می بایست نشانی می گشت بر این که تن ِ ایرانزمین تاب ِ بیش از این مُردن را نیز دارد. قجرها هنر ِ فروتراشیدن ِ کالبد ِ ایرانزمین را، که روزی نظامی گنجهای آن را دل جهان نام گذارده بود، به اوج خود رساندند و از دل شیر، گربه را برون تراشیدند.
امروز، شمشیر فاشیسم ترک، در کنار تیغ ِ فاشیسم اسلامی، یکبار دیگر پیمان دیرین را به جا می آورد و بر آن است تا کین ِ تموچین بستاند. برای اینکار، او نیز چون داماد ِ پیش از خود، همۀ زور بازمانده را در مشت گره کرده است و ترمز ِ قطارش را دور انداخته است: یا ایران ترک می شود، از نوک سر تا انگشت پا، و یا نیست می شود. اگر در یورش نخست، غلامان ِ ترک را چارهای نبود جز پذیرفتن، و از این گذر، ابزارینهکردن زبان فارسی به شمار اسب ِ تروا، اینبار، نوادگان فرهنگی آنان، با پشتیبانی بازماندۀ امپراتوری عثمانی در کالبد ترکیه، و با پُشتدهی به دو شعار ”چندگانگی فرهنگی“ و ”هر زبان یک ملت“، که هر اندازه اولی هرگز در ایرانزمین نه تنها امری بیگانه نبوده است که یکی از سازههای گوهری این فرهنگ را نیز فراهم می آورده، دومی سلب تاریخ ایرانزمین بوده و هست، زبان تُرکی را اسب تروای ِ گشایش ِ دوم ِ ایرانزمین کردهاند. اینان، که به روشنی از دارزدن فارسها — و این یعنی هر آن کس که به فارسی سخن می گوید — در میدان ساعت ِ تبریز سخن می رانند و زیر آذر ِ آفتاب ِ آذرآبادگان کتابهای فردوسی و نظامی و مولوی را به آتش می کشند، برای رسیدن به امپراتوری بزرگ ِ تموچینی نه تنها آماده اند تا خاک ایرانزمین را توبره گردانند، که بوم ِ چهارسوی جهان را نیز به پوست ِ تن ِ ایرانیان فرش کنند. نوشتن تاریخ با مدادهای قرمز، این است آن چیزی که اینان در سر می پرورند، بر زبان می رانند، و در کمین ِ به کردار در آوردن ِ همه سویانۀ آن نیز نشسته اند. خشم اینان، که سترگی و ستبریش همگان را به شگفتی وا می دارد، تنها هنگامی اندازهگرفتنی و ”فهمیدنی“ می گردد، که سرچشمۀ تاریخی آن بازشناخته شود: خشم ِ یک هزاره نتوانستن، خشم ِ هژمونی ِ فرهنگی ِ هزارسال برنیامده.
اینکه بیشینۀ نمایندگان ِ این خشم، نه ترکان، که در بافت ِ نژادی ِ ایرانزمین فروگواریده گشتند، بلکه ایرانینژاد، و درستتر، آذریزبانهای ترکزبانگشته هستند، تنها می تواند انگیزهای باشد برای بیشتر سوزاندن و بیشتر خشمگین بودن. اگر در سدههای نخستین، ایرانیان تازهمسلمانشده در آینه نیز نمی گریستند تا چهرۀ مجوس را نبینند، اینان نیز می یارند تا سراسر ایرانزمین زبان در کام کشد ولی هیچ زیندهای به فارسی، که برای خارداشتش آن را گویش ِ بیست و اندمی از عربی نیز می شناسانند، سخنی بر زبان نراند.
***
این دو بال ِ تاریخی ِ فاشیسم نمی توانستند بر غولی چون ایرانزمین، تا بدانجا که بیارند در ایستار ِ کنونی اندرش سپوزند، چیره گردند، اگر بال سومی به یاری آنان نمی شتافت، و آن چیزی نیست جز فاشیسم سرخ. مرز-هنبازی در بیش از دو هزار کیلومتر با خرس روس در اپاختر ِ ایرانزمین و بیش از نیم سده در چنگک ِ جنگ سرد درفشرده شدن، و همزمان، در پس ِ پشت، فشار و شتاب ِ ساخت و ساز پادشاهی که یک روز دیرکرد ِ تاریخی را نیز در همگام و همزمان بودن با پیشرفتهترینهای جهان بر نمی تابید و هول ِ زمان ِ فروباخته تا مرز ِ پیوسته در هول زیستن درش گرفته بود و چنان خرچنگ، تا مرز ِ فروخوردن چنگ در تن و جانش انداخته بود، هزینههای خود را به همراه داشت. درد ِ سهگانۀ برآمده از زهر ِ سهگانه، ماهیچههای بانوی زمان را، که می رفت برای همیشه از پیچ واپسماندگی ِ تاریخی به در آید و به کاروان ِ شارمان [4] جهانی، که خود از بنیادگذاران ِ تاریخیش بود، بازگردد، از جنبش و تپش بازایستاند.
اگر دو داماد پیشین، با همۀ همکاری و همپیمانی، نه تنها نتوانسته بودند که کار عروس را یکسره کنند، بلکه خود در آستانۀ برای همیشه فروگواریده شدن در پیکر ایرانزمین بودند و بدین میانجی، به-در-شدن و به-در-آمدن از تاریخ ِ سلبی و پارهای از تن ِ ایرانزمین گشتن، فاشیسم سرخ دامادی بود با توان ِ آتشزائی بس شگرف که نیمۀ واپسماندهتر اروپا و بخش بزرگی از آمریکای نیمروزی را در کام خود فروبلعید. هر فرهنگ دیگری جز ایرانزمین، به اندازۀ بسنده انگیزه داشت تا تنها در برابر یکی از این سه داماد، واپس نشیند، مرگ را بپذیرد و زندگی ناشاد را بدرود گوید. غول آسیا اما، ایرانزمین، هنوز نیز، اگر چه لرزان، چون بزرگپهلوانی پیر بر پای ایستاده است و هنوز نیز، اگر چه چشمانداز به اوج تاریکیش رسیده است، توان ِ به درآمدن از دل ِ تاریکی و هول را، به نیروی خویش، و تنها نیروی خویش، دارد.
***
در میان پارهنیروهای سیاسی-فرهنگی امروزین، راستهای راستین باید این پیشزمینۀ تاریخی را، در هر فراگرد از فرایند ِمنش و گفتار و کردار ِ سیاسی-فرهنگی خود در ذهن داشته باشند. فاشیسم اسلامی امروز سکاندار است و رانندگی قطار ِ مرگ ِ ایرانزمین و جهان را به گرده گرفته است. فاشیسم ترک، که به ذات و هم از نخست دنبالهای بوده است از داماد نخست، هیزم به تنور قطار می ریزد و خود را در بهترین ایستار ِ تاریخی می بیند، برای برچیدن سد سکندر ِ ایرانزمین و پیوستن ِ آسیای میانه به آناتولی و از این گذر، یکپارچه و بازسازی کردن سراسر آسیای تموچینی.
و فاشیسم سرخ نیز، چون جادوگری زبردست، خود را به کالبد ریل قطار در آورده است و جاده را گام به گام، برای فروپاشی نهائی و پایان بخشیدن به تاریخ سرمایهداری، صافتر و آمادهتر می کند. هر یک از این سه پاره، سلب ِ ایرانزمین اند و در راستای اینان اند، بسی خُردهنیروهای دیگر، چون پارهای از کردها و بلوچها — گیلها و خراسانیها و لُرها چون همیشه دیرکرد دارند، اما نه برای همیشه — که برای برگرفتن ِ ”سهم“ خود از خوان تاریخ، که جز دهانپارهای نخواهد بود از مُردار، بانگ فروپاشی را گوش نشسته اند.
بازی ِ ایران
بازی ایران، امروز، به بازِی کل تاریخ فراروئیده است. جهان بشری، اگر در این بازی پیروز شود، بخت آن را خواهد داشت تا شاید بر کلاف ِ سهگانۀ بزرگترین خطر ِ پیش رویش، یعنی نخست: گرمایش ِ هوا، دوم، فرسودگی زمین و آلودگی زیستبوم، و سوم، تهیدستی و گرسنگی ِ جهانگیر فراز آید؛ اگر نه، نه توانی و نه هوشی بازش خواهند ماند برای جدی گرفتن این کلاف، و آماده کردن خود، رویاروئی با آن را.
تنگۀ هرمز شاهرگ اقتصادی جهان است و ایران، که پیونددهندۀ قفقاز — این بوم لرزان در فراسر ِ ایرانزمین — به این تنگه است، قلب آن به شمار می رود. هم از این روست که فاشیسم اسلامی و ترک و سرخ از یک سو، و ابرنیروهای جهان باختری، و در فراسر همۀ آنان، امپراتوری ِ به یک هژمونی فروکاهندۀ آمریکا، امروز می روند تا همۀ کارتهای خود را در این بازی ِ یا بُرد و یا باخت، هزینه کنند. فاشیسم طالبانی، در کالبد ِ شیعی آن، که ترمز قطارش را دور انداخته است و به روشنی خود را یک نیروی خود-دگر-کشنده می شناساند، هیچ چیز برای باخت ندارد و همه چیزش بُرد است. این نیرو، تنها یک منطق دارد، و آن، برچیدن جهان و فروآوردن امام زمان است. آنان چنین می اندیشند:
یا جهان کوتاه می آید و ما به بمب ِ فرجامشناختی ِ خود دست می یابیم و کار ِ فرود ِ امام ِ پنهان را، که نقشۀ جادهاش را نیز آماده کرده ایم به انجام می رسانیم. و یا جهان ِ کفر کوتاه نمی آید و با یورش آوردن به ایرانزمین، که آنان به گفتۀ رهبر انقلابشان می یارند تا سد چون آن را فدای اسلامشان کنند، این خود ِ کفر خواهد بود که با دستهای خویش همۀ کارها را برای آشوب و آشفتگی ِ نهائی جهان آماده می کند. در هر دو گزیدار، احمدینژاد که بر این باور است تا دو سال دیگر در راه ِ امام زمانش کشته خواهد شد و در این باور کسانی چون رهبر کنونی انقلاب و سربازان باورمندی چون آقازاده، رئیس سازمان انرژیِ اتمی ایران ِ زورگیرشده، با او همداستان اند، بازی را برده است. احمدینژاد، امروز، کمر به درویدن ِ آنچیزی بسته است که طی هژده سال، در پشت درهای بسته، و در پس ِ خندههای پرگماتیک ِ رفسنجانی و خاتمی، کاشته شده است. هم از این رو ست که سراسر ِ پیکرۀ دولت ِ امام ِ زمان ِ برآمده از بهمن ٥٧، با چند سر یک چیز را می اندیشد و با چند زبان یک چیز را می گوید و با چند دست یک کار را می ورزد.
پیام ایرانزمین
ایرانزمین به شمار یک یکاد فرهنگی-سیاسی، همارز با اروپا، هند و چین، دارای یک پیام تاریخی، و از روزن ِ ما، مهینترین پیام، برای جهان است. با شکست ایرانزمین در برابر سپاهیان عرب — روم ِ خاوری با همۀ سترگیش چون برفی در زیر گرمای تاخت و تاز این سپاه آب شد — نوزائی فرهنگی جهان نه تنها یک هزاره واپس افتاد، بلکه از جایگاه اصلی خود، یعنی ایرانزمین به قلب اروپا پرتاب شد و با چندین دُژاندامی زاده شد. آنچه که به نادرستی ”نوزائی اسلامی“ نام نهاده اند، چیزی نیست جز واپسین درخششهای آن جنبش مهینی که در جندیشاپور، به یاری دانشمندان سراسر جهان آغاز شده بود، در کالبدی کژ و مژ.
اگر در نوزائی دُژاندامانۀ اروپا، یونان تنها گرفتگاه شمرده شد و بدین میانجی بخش مهینتر ِ جهان، به گونهای بربرانه بربر شمرده گشت، در ایرانشهر گرفتگاه نوزائی چهارمادران ِ فرهنگ ِ جهان بودند: ایرانزمین، چین، هند و یونان، که اولی و واپسین ِ آنان پیشتر فرهنگ ِ مصر و میانرودان را در خود اندرگواریده و برچیده بودند. در نوزائی ِ ایرانشهری هم افلاتون و ارستو از زبان اصلی به پارسیک ترجمه می شدند و هم دانش ِ چین و هند.
فرهنگ ِ ایرانزمین پیشتر در کالبد ِ آئین میترا، روم را، که بر پایۀ داوری ِ فرستادۀ شاهنشاه ساسانی نرسه، نزد گالریوس، در کنار ایرانشهر یکی از ”دو چشم جهان بشری“ به شمار می آمد، بس ایرانی کرده بود و هم این خود ِ شاهزادگان ایرانی ِ ارمنستان و گرجستان نشین بودند که آئین سوشیانتی به نام مسیح را، که هیچ چیزش آنچنان ناایرانی نبود که نتوان به تکنگاهی بازنشناخت، در یک کنش ِ بیشتر سیاسی تا آئینی، رسمی کردند.
پیشتر اما زنجیرهای از شاهانی میتراداد نام با پشتیبانی واسپوهرگان و بزرگان ایرانیتبار، و در فراسر ِ همۀ آنان، میتراداد ئویپاتور (۱۳٢-٦۳ پ.ز.) که سخت در برابر آسیاگشائی روم ایستادگی می کرد، سراسر ِ کوماژن، پونتوس و کاپادوکیه را صحنۀ اثرپذیری ِ فرهنگ هلنی از فرهنگ ایرانزمین کردند و پیوسته بر این امر پی فشردند که خود را از چهر ِ ”شاه بزرگ“، و این یعنی داریوش هخامنشی، بدانند.
آئین بودا از هند برخاسته بود و هند نیمۀ دیگر بود. و چین نیز آنسان نزدیک و همخیم بود تا چندی سپستر بازماندۀ واپسین دودمان پادشاهی، پس از بارها کوشش برای بازپسگیری جهان و هر بار غزلی در نتوانستن سرودن، خاک ِ آن را به شمار واپسین پناهگاه برگزینند.
خورشید نوزائی ِ ایرانشهری نه تنها آسیا — بر پایۀ برآورد ِ پلینیوس تنها در کتابخانۀ اسکندریه چیزی پیرامون ٨٠٠ جلد کتاب زیر نام زرتشت اندربود که کسانی چون فلوتین را در خود فروپیچاندند، که روم را نیز روشن می کرد و از اندرغلتیدن آن به کام ِ تاریکی ِ میانسدهای، که خود برآیندی بود از آب شدن برفها زیر آتش سم ِ اسبها، پیشگیری می کرد. نوزائی اگر در زادگاه ِ نژادهاش ایرانزمین انجام می یافت، هم تاریخ دچار دیرکرد و کژراهۀ همزمان نگشته بود، و نه میوه و بَر ِ نوزائی آنچنان تکدیسهای می گشت که در اروپای سدۀ هفده و هژده. بزرگترین کژآمد ِ این نوزائی ِ از جا به در آمده انسان ِ تکدیسهای و خرد ِ ابزاری ِ طبیعتستیز و طبیعتفرسا بود که نیابَران و مردهریگدارانش، نخست پس از دو آتشسوزی جهانی، هر آن اندازه نیز که توانستند در کالبد ِ سخن ِ سنجشگرانه درش آورند، به ویژه نزد دبستان ِ کمتر فرزانشی و بیشتر فرهنگسنجندۀ فرانکفورت، به همان اندازه نیز ناتوان نمودند در یافتن پادزهری برایش.
پیام ایرانزمین برای جهان، در فشردهترین شیوۀ شدنی، پیام راستی در کالبد اشا ست. پیامی که دامنۀ هستیافزاینده و جهانآبادکنندۀ آن را با بیرون افتادن ِ ۱٤٠٠ ساله از تاریخ، کمینۀ ایرانیان نیز بتوانند دریابند. پیامی که درکش اگر چه بی گمان با فقط ”حُب وطن“ داشتن و زباندانی شدنی نیست، از سوی دیگر اما، هر ایرانی نیز در نهادش، که زائیدهای از خرد ِ دوگانه و بهترین اشا ست، این را می داند که چیزی در او هست، چیزی یگانه، چیزی دور، چیزی روشن، چیزی که او را وا می دارد از پا ننشیند، به پا خیزد، و فریاد برآورد: نع! حتا اگر این فریاد، حتا اگر این نع، ژخاری برخاسته از ژرفنای ستبر ِ از خودبیگانگی و خودباختگی و خودفروختگیش باشد.
آنسوتر
هند، چنان همیشه، برای بیرون از خود پیامی جز به درون ِ خود فرورفتن ندارد. او واداده است و در بهترین ایستار، ملیگرائیای رایانهای، استوار بر ارزشهای بالیوودی از خود نشان خواهد داد.
یونان، که در یورش اسکندر فرومُرد، یکسویهنگری ِ آتنیش را در کالبد ِ اروپا باز می زیید و چیزی بیش از یک نام، که به زور ِ کسان سر ِ پا نگه داشته شده است، نیست.
چین ِ کنفسیوسی اما، که با همۀ ستبری فرهنگی در برابر ویروس کمونیسم از پا درآمد و امروز وارونگی ِ هستیش را زندگی می کند، پس از فاشیسم ِ جهادی، بزرگترین خطر برای جهان به شمار می رود. چین امروز اژدهائی بی سر را می ماند که جز خوردن، تنها یک چیز را برای خود گرانچمتر می شمرد: بیشتر خوردن.
از چین نه تنها هیچ گونه پیام ِ کرداریای به گوش جهان نمی رسد و این اژدها نه تنها هیچ گونه خویشکاریای را در برآمدن بر گرفتاریها و کاستمندیها و کژیهای جهانی بر گُرده نمی گیرد، بلکه سراسیمهترین گونۀ سرمایهداری، با گستردهترین سامانۀ بردهداری ِ نوین را بطور همزمان جامۀ کُنش پوشانده است. چین، تنها به یاری کنفسیوسگری ِ وارونه و سپوختهاش است که توانسته است میانۀ فرهنگ ِ پُربار و درازپیشینۀ خویش را به سود ِ بیسری و بیبُنی از میان بردارد. آنچه که امروز در چین جان ِ انسانها را صفر می شمارد و سود سرمایه را یک، کنفسیوسگری ِ سپوخته و میانهباخته است. این اژدهای وارونه، اگر چه تندپا می نماید و زبان آتشینش را نیز برای فروبلعیدن ِ آسیا و از آن گذر، سراسر جهان برون آورده است، اما در نهادش نه سری دارد و نه بُنی راستین. یک هیولای هراسآور و جهاناوبار، که جهان باختر، تُنُکمایهتر از آن است که هرگز بتواند تاب رویاروئی با او را داشته باشد. هیولای چین برخاسته است، و جهان، تنها به یاری ایرانزمین ِ بهخود بازگشته و آگاه به پیام ِ درون ِ خویش است که می یارد این هیولا را به خود بازش گرداند و باری دیگر، میانهاش را از اندرون ِ پیکرش برون کشد و در برابر ِ چشمانش گیرد. برای چیره شدن بر این امر اما، بایستی که نخست ایرانزمین به خود باز آید و دریابد که صلح جهانی، بی او، هرگز در میان نبوده و هرگز نیز در میان نخواهد بود.
پایان جهان
آمریکا، و از این گذر، سراسر جهان آزاد، در بازی ِ ایران با گزینۀ یورش ِ ارتشی، زنگ آغاز ِ پایان ِ خود را خواهد نواخت. ایران هرگز از این یورش، که سنگینی و مهینی ِ آن بیهمانند خواهد بود، کمر راست نخواهد کرد و آمریکا نیز، هرگز از دامنۀ این به گفتۀ خودش ”گزیدار ِ واپسین“، برون نخواهد آمد. فاشیسم اسلامی داو ِ گرفتن جهان را دارد و ایران را، به شمار تنها و بهترین گزینه، به تختۀ پرش ِ خود فرو کاسته است.
اروپای پیر در وهم ِ آمریکاستیزیِ دیرند، و در دام کوتهبینی ِ ذاتیش که زشتترین نمودش را در سودجوئی بیمارگونۀ بازرگانی، یعنی خوردن حتا به بهای مُردن، از خود نشان می دهد، همپیمان ایرانزمین نیست.
اروپا، خاستگاه و نمودگاه کژروی تاریخ است و زخم ِ دو جنگ جهانی و زایش ِ دو فاشسیم سرخ و سیاه، او را فرسودهتر از آن کرده است که توان نگاهی به بیرون از خویشتن افکندن را داشته باشد. اروپا را تنها می توان بُختیار بود و بُختیارش هرگز نمی توان شمرد.
آمریکا، که در آرمانیترین ایستار و در بهترین چهرهاش، نمودی کاستمند از ایرانزمین ِ پیشاتازشی، به ویژه ایران ِ هخامنشی ست، جز شتاب ِ تشنیکی ِ معنی کاهنده و بازوی ارتشی سخن ِ چندانی دیگر برای گفتن ندارد. آمریکا، طرحی برای نیکی ِ جهانی در دست ندارد و شکست در بازی ِ ایران، واپسین بازی بزرگ او، و از این گذر، جهان خواهد بود.
این تنها راستهای راستین ِ ایرانزمین هستند که می توانند ایران، و از این گذر، جهان را از کام ِ دیو مرگ برون آرند، اگر توان درک ایستار ِ کنونی را دارا باشند. پیشتر اما نگاهی می افکنیم به آن پارههای سیاسی که توان درک ایستار کنونی را به هیچ روی ندارند.
چپها
چپها به سه گروه ِ مهین فروشکسته اند:
- سازمان [چریکهای] فدائی [-ان] خلق ایران (اکثریت)
- اتحاد جمهوریخواهان ایران
- جمهوریخواهان لائیک و حکمتیستها
سازمان فدائیان:
این سازمان، که هر سه پارۀ نامش نشانی ست از سلب تاریخ ایرانزمین، پرشمارترین سازمان چپ به شمار می رود. آنها چریکهای پیشین اند که بال ِ مهینی از جنبش خرابکاری ِ فلسطینی-کوبائی را در درون مرزهای ایران نمایندگی می کردند. آنها فدائیانی هستند که نمای گیتی گروانهای از فدائیان اسلام را به نمایش گذاشتند. و آنان نمایندگان ”خلق“ گرائیای هستند که در کارخانۀ دیدمانسازی و نگرهپردازی استالین برای فروپاشی و فروخوری آسیا پرداخته شده بود. در هر سویه از بود ِ خویش، این گروه سلب تاریخ ایرانزمین است. فدائیان به چهار پاره، دو پارۀ مهین و دو پارۀ کهین بخش پذیر هستند:
- پارۀ مهین ِ نخست: که بال ِ خویش را به بال ِ ملائک گره زده است و در منش و گویش و کنش در خط ِ شاخۀ برون کشوری ِ رژیم گام بر می دارد. اینان از همین اکنون دولت ِ بی زمان ِ امام زمان را پذیرفته و برایش به نگرهپردازی نشسته اند.
- پارۀ مهین ِ دوم: که در کام ِ فاشیسم ِ قومی فروغلتیده است و بلندگوی باادبانۀ فروپاشی ِ ارضی و پاکسازی نژادی ایرانزمین است.
- پارۀ کهین ِ نخست: که ”حب وطن“ و مردمسالاری را به هم گره زده است ولی صدایش هیچ طنینی ندارد و اگر بیرون نیاید، در چارچوب این سازمان وادشته به مرگ است.
- پارۀ کهین ِ دوم: که در کنار ِ ناهمرائی ِ همرایانه با پارۀ مهین ِ دوم، سلب ِ هر دو پارۀ دیگر است و در جست و جوِی راهبُردی می باشد برای نگهداشت هویتی که به همان اندازه که نمی خواهد از دستش دهد، به همان اندازه نیز دیری ست که ندارد و فرویش باخته است.
اتحاد جمهوریخواهان [5] ایران:
در اینجا مردمانی با بیشینۀ شتابی که اش بر می آمدند، از هراس ِ اندرماندن در باران، زیر چتری که هم از نخست تاب نگهداشتن وزن خویش را نیز نداشت، گرد آمدند. نخستین رانۀ این گردهمائی ناهمجور، میداندار شدن ِ روزافزون حزب مشروطه، به ویژه رایزن و سخنگوی خوشفکر و تیزهوشش بود که سخنان تازه را به زبانی تازهتر بر می پوشاند. پارههای گوناگون این اتحاد ِ بی خویشتن از این دست اند:
- بخشی از بازماندگان حزب توده
- بخشی از سازمان ِ [چریکهای] فدائی [-ان] خلق ایران (اکثریت)
- بخشی از همخیشان فرهنگی-آئینی ِ برونمرزی حزب مشارکت و اسلامیهای سهمنابُرده از انقلاب
- بخشی از بازماندگان کنفدراسیون
- شماری مردمان که برترین بزرگیشان، از روزن ِ خودشان، دشمنی با پادشاهی پهلوی و یاری رساندن به پیروزی انقلاب اسلامی بوده است
این اتحاد، که دیگی هفت جوش را می ماند از ماندهخوراکهای ناگواریدۀ تاریخ ِ ناشاد ِ چند دهۀ واپسین، از روزن ِ کمّی، از آغاز کوششی بوده است برای پیوسته کاستن، کاسته شدن، کاستهتر شدن. و از روزن ِ کیفی، ابزاری بوده است در دست شاخۀ برونمرزی رژیم و از این گذر، چهرهای مردمی دادن به آن نزد جهان آزاد، به ویژه اروپای پیر.
جملگی ِ هموندان ِ این اتحاد که اگر پیشامدانه نیز نشانی از خرابکاری و ترور در کارنامهشان نباشد، نه به انگیزۀ نخواستن، که از روی کمبود امکانات بوده است، امروز از فرط بی گزینگی ست که در زیر چتر اجا بازمانده اند.
از سوئی دیگر، شماری از هموندان این جنبش، که خود بخشی کوچک از لشگرِ مهین ِ پشیمانان ِ انقلاب اسلامی به شمار می روند و دیگر دیری ست که ”حب وطن“ و بهبُرد ِ ملی ِ ایرانزمین در میانشان نه تنها ناسزا به شمار نمی رود، بلکه ارزشی بایسته و پذیرفته شده است، می توانستند، اگر می یارستند تا بر پیمانهای دروغین و سوگندهای تلفنی دروغینتر برآیند، یک حزب سوسیال دمکرات ایرانی، هرآینه بدون پسوند جمهوری را بنیاد گذارند و از این گذر، در را بر روِی همۀ آن ایرانیانی که جدا از هوادار پادشاهی بودن و یا نبودن گرایش به سوسیالدمکراسی دارند، بگشایند.
کمینۀ برآمدن بر این امر اما، یک خانهتکانی ِ مهین می باشد که هیچ چیز از یک کودتا کم ندارد. کودتائی در نگرش و روش از یک سو، و در پیمان گسستن از یاران ِ دروغین از سوی دیگر، که دست کم، کسان به همان اندازه که به تاریخ، به خود نیز بدهکار اند.
جمهوریخواهان لائیک و حکمتیستها:
اینان بخش ِ پیورزتر و بنیادگراتر ِ جمهوریخواهان به شمار می روند که در کمین اند تا در نخستین پیچ ِ تاریخ، سراسر تاریخ را، برای برپائی ”آغاز ِ راستین“ ِ آن، از جایش به در آورند. از روزن ِ اینان، جهان در چهرۀ کنونیش، چنگی به دل نمی زند و تنها می ارزد تا برچیده شود. سرمایهداری و مالکیت خصوصی بلای جان آدمی اند. ملیگرائی، زائیدۀ سرمایهداری ست و مارکس، البته با بازهای چند پس از منصور حکمت — که ما نیز در هوش ِ وارونه و به هدر رفتۀ هر دوشان هیچ شکی نداریم — بدفهمیده شدهترین ابراندیش و ژنی ِ تاریخ بشری ست.
اینان میان فاشیسم اسلامی و جهان آزاد فرقی نمی گذارند و یکی را زادۀ دیگری می شمارند. در میان اینان، به همان اندازه که هواداران فاشیسم قومی کم اند، به همان اندازه نیز یکپارچگی ارضی ایرانزمین امری ست بر روی میز که نه تنها می شاید و باید در بارهاش رایگیری کرد، که خود ِ ایرانیگری امری شمرده می شود ناپسند و هرگز نمی تواند جایی در جامعۀ آرمانی ِ مارکسیستی-حکمتیستی داشته باشد.
نزد اینان مهر ِ به ایرانزمین نمودی ست از آگاهی دروغین و خوی و خیمی از آن دست، که فکر کردن به آن در یک جامعۀ تندرست که انسان به انسان بودنش بازگشته است، و این یعنی جامعهای که پس از برچیدن سرمایهداری آغاز خواهد شد، جز نشاندن ِ خندهای تلخ بر لب چیزی به همراه نخواهد داشت. یک خوی ناپسند که باید به دور انداخته شود، این است جایگاه مهر ِ ایرانزمین نزد اینان.
مجاهدین:
این گروه که پاد ِ ایرانیان جنگیدن را به یک هنره فرارویانده است و آمیزهای ست از فاشیسم اسلامی و سرخ در پادگانیترین کالبدش، ایرانزمین را چون هر دو پارۀ فراهم آورندهاش تختۀ پرشی می داند برای به مجد و پایائی (might and power) رسیدن و سفرۀ تاریخ را از آن رویش پهن کردن. برای این کار، مرگ ِ هر شماری از ایرانیان، به یاری ِ هر نیروئی می شاید.
جبهۀ ملی:
اینان که به آسانی می توان نام ”اصحاب کین“ را برشان گذاشت، از روزن ِ سپهر ِ فکری از جرگۀ واپسماندهترین و شگفتانگیزترین نیروهای سیاسی-فرهنگی ِ ایرانزمین به شمار می روند. اینان واپسمانده اند، چرا که تاریخ را در یک روز فروکاسته اند و جهان را در یک تن. و شگفتانگیز اند، از آن رو که ملی گرائی دروغساختهشان را نه تنها با دور زدن ِ دودمان پهلوی، بلکه با انکار بنیادمندانۀ این دودمان می فهمند و وا می نمایانند. و این کاری ست چنان شگفت و چنان دور از ویر، که به سختی از برترین ِ جادوگران نیز برآید اگر پیشتر با سرور ِ دیو ِ دروج، با دیو دیوان، عالیجناب اهریمن، که چیزی نیست جز پیکرینگی ِ فرادخش و ناسازه، پیمانی نبسته باشد. نه تنها ملیگرائی، که خود زیرآمدی ست از دولتگرائی و از این گذر رضاشاهگرائی، بلکه هر آینه فکر نوین نیز بیرون از چارچوب ِ نومینش [6] نوین ِ ایرانزمین، که پهلوی چیزی نیست جز نام ِ خانوداگی آن، به هیچ نیرنگی شدنی نیست. (اینان، که همصدا با برون-تاریخ-اندیشان ِ رنگارنگ ِ دیگر، بر این اند که پروژۀ پهلوی یک کژروی تاریخی بوده است، نخست می شاید که شناسنامههای خویش را پس دهند و سپس به راستگردانی کار جهان برایستند: بازگشت به دوران پیش از ثبت احوال، امری که بی شک نه می توانند، و نه به راستی می خواهند!)
مردی که اینان به آنسان می پرستند که هواداران ِ هیتلر پیشوایشان را و روز ِ برکناری او را از دولتی که تنها در امر ِ گردانندگی ِ کشور واماندهتر از سر ِ پا نگهداشتن ِ خود بود [7]، آنچنان از پیکر ِ تاریخ برون واکنده اند که هواداران عاشورا روز ِ مرگ ِ مولایشان را، مردی ست که حتا در میان همنسلان خود نیز سیاستورزی درجۀ سه به شمار می رود. مصدق، به هیچ روی تاب برابری با مردانی از جنس فروغی و قوام را نداشته و از نیکوئیها و هنرههای این دو، کمینهای را نزد خود فراهم آورده بود. از روزن تاریخ ِ بی میانجی ِ پیش از خود ِ او، مردانی چون قائممقام فراهانی و امیرکبیر شخصیتهای دستنیافتنی برای او و بسیاری دیگر به شمار می روند و از روزن کلانتاریخی، مردانی چون نظامالملک، خواجه نصیر، پورسینا، یکایک ِ برادران ِ برمکی تا ابرمردانی در دوران پیشاتازش و بزرگی ِ ایرانزمین، چون بزرگمهر و بزرگ امید و کات و جاماسپ و اوشنر، ستارگانی هستند که او، در کنار بهترینهای ما، تنها می تواند از دور بستاید شان.
بیشینۀ این مردمان از بازماندگان شاهزادگان و زمینداران بزرگ ِ دوران قاجار و سران و بزرگان قومهای ایرانی فراهم آمده اند که در طی دوران ِ پهلوی بیشینۀ گرانی ِ سیاسی-فرهنگی خود را، یا با زور ِ نوسازی رضاشاه، یا با زور برنامههای اجتماعی فرزند آرمانگرایش از دست دادند و درهای بهرهکشی از رعایا و کشاورزان زیر دست ِ خود را بر روی خویش بسته یافتند. با پهلویها، دوران بزرگی ِ رایگان به سر آمده بود.
هم از این روست، کین شخصی اینان با فرد رضاشاه بزرگ، و با فرد آریامهرشاه بزرگ. اینان آماده اند برای بازنگشتن سامانۀ پادشاهی، و به ویژه پادشاهی از دودمان پهلوی به ایرانزمین، باری دیگر با اهریمن همپیمان شوند و تا پای فروپاشی ایرانزمین نیز بروند. بشارتنامۀ اینان به هنگام اندرآمدن آن مرد که شکل هیچ کس نبود، به بوم ِ ایرانزمین، در ویر ِ تاریخ جای گرفته است، به همانگونه که کوچک کردن تاریخ، در یک روز و در یک تن: مردی که برترین دستاوردش که خود به تنهائی از پس آن برآمد، چرا که ملی کردن نفت دستاورد زنجیرهای از مردان از رضاشاه بزرگ و سپهبد زاهدی تا فروغی و قوام و آریامهرشاه بزرگ و بسی دولتمردان و کارشناسان میهنپرست دیگر بود، به بنبست رساندن سیاست یک کشور، در کمتر از هزار روز بوده است و به ارث گذاردن ِ هوادارانی که دری دیگر از تاریخ ِ قدسی را بر روی جهان گشودند.
فرق بنیادین
فرق بنیادین میان راست و چپ، در ایرانزمین، داشتن و نداشتن سطح است. راست، با همۀ کاستیهایش، که برترینشان بر پا نساختن یک سامانۀ اندیشگی ِ همهسویانه و یک طرح مهین برای تاریخ ایران و جهان است، بر روی بوم ِ ایرانزمین ایستاده است، و چپ، با همۀ سر و صدای ماتریالیسم تاریخیش، بیرون از تاریخ ایرانزمین. ما در اینجا به کوتاهی، نقشهای از راست را به دست می دهیم:
۱. راست ِ سنتی
نمایندگان این پاره از راست که بزرگترین پایۀ اجتماعی را دارد، از همۀ جهان، به ویژه ایران، خشمگین اند. اینان پادشاهی را نه تنها یک سامانۀ سیاسی، که بنیاد ِ فرهنگ ِ ایرانزمین می شمارند و بر این اند که وارث پادشاهی باید برای بازپسگیری بوم ایرانزمین پای پیش گذارد. شاهزاده سیروس-رضا پهلوی، نزد اینان، دچار خطای دید است و بیادبترین اینان، که کمترینهای بیش نیستند، با هر چه تاریکتر شدن چشمانداز، این خطای دید را همسنگ با خیانت به میراث دو پادشاه دودمان پهلوی، و از این گذر، تاریخ نوین ایرانزمین می شمارند.
٢. حزب ِ مشروطه
این حزب، که در بیرون از مرزهای ایرانزمین و در راندگاه [8] بر روی ویرانههای جنبش پادشاهی برپاشده است، حزبی ست با پیشینهای به همان اندازه روشن که آیندهای ناروشن. رایزن این حزب، که بنیادگذار، سخنگو، دیدمانپرداز و برنامهریز آن، همزمان به شمار می رود، و از سوی راست سنتی پیوسته دیوسان نگاری می شود، یکی از برجستهترین اندیشمندان سدۀ خورشیدی کنونی به شمار می رود. نثر ِ سیاسی او، به گمان ما، با همۀ جایی که برای بهینش و یک دستتر شدن، به ویژه از روزن واژهسازی ِ ریشهشناختی دارد، در سراسر دوران پساتازش بی همتاست و مردانی چون ناصرخسرو نیز، در گسترۀ نثر سیاسی پس از او جای می گیرند. گرفتاری ایرانزمین، وارونۀ داوری ِ تندروانی در میان راست سنتی و رشکورزانی در سوی چپ، نه مردانی چون همایون، که کمبود ِ مردمانی از جنس ِ اوست. از مردانی از نژاد ِ همایون گاه حتا بیشتر می توان آموخت، اگر با آنان همرای نبود. با این حال، لغزهها و کژرویهای او نیز بازتابی هستند از هوش و بُرد ِ دید ِ او، و به همان اندازه گران.
در کنار ِ نپروراندن ِ نسلی که بتواند فرمان ِ فکری ِ کشتی ِ حزب را به دست گیرد و از این گذر، آیندهای ناروشن را پس از خود به جای گذاردن، از روزنی چند دیگر نیز، کارنامۀ او بس پرسشبرانگیز است.
نخستین ِ آنان، فروکاستن تاریخ ایرانزمین است از سوی او، در تنها غرور ِ فرهنگی و از این گذر، ایرانزمین را تختۀ پرشی کردن برای خود از خود درگذشتن (!) و به سرزمین سردی شتافتن که او آن را اروپا می نامد. در این در، در جایی دیگر، به گستردگی سخن رانده ایم و در اینجا به این بسنده می کنیم که دور زدن ِ حزب مشروطه تاریخ ِ اندیشۀ سیاسی ایرانزمین را، تنها می توانیم نشانهای دانیم بر تُنُکمایگی برآمده از ایران-بُن-گسستگی ِ اندیشهورزان ِ این حزب.
حزبی که در پی بازبرپائی پادشاهی در مهد ِ بوم ِ پادشاهی جهان، یعنی ایرانزمین است و تاریخ ِ آزادی و فرد را، از روزن سیاسی، بیرون از شوش و پارسه پیگیری و اندازهگیری می کند، دچار یک ناسازه است.
همزمان، این حزب بر اثر یک خطای دید ِ مهین ِ دیگر، تاریخ نومینش [9] ایرانزمین را از تاریخ پادشاهی ایران ِ نوین نه تنها جدا کرده است، بلکه نخستین را در نفسش، پیشینی ِ دومی در نفسش می شمارد.
راست اما این است که تاریخ نومینش ایرانزمین، هر اندازه نیز که بادهائی از برون بر آن وزید — و حزب مشروطه همراه با نادانی ِ همگانی ِ برزائیده از روشنفکری ِ بُریده از روشنگری در حجم ِ این بادها بزرگنمائی می کند — بی پُشتدهی به سنت ِ اندیشه و کردار ِ سیاسی در ایرانزمین، هرگز پدید نمی آمد. بادهای باختری در دیگر جایهای زمین نیز دروزیدند، مشروطهای اما از پس آن بادها پدید نیامد و بر زمین نروئید.
از سپیدهدم ِ تاریخ ِ ایرانزمین، از پیش از زرتشت و گشتاسپ، سرراستانهتر، از دوران پیشدادیان تا به امروز، که نخستین دادگزاران ِ ایرانزمین بوده اند، اندیشۀ داد و آزادی با پادشاهی گره خورده است. بی این سنت نه مینش [10] داد، و نه مینش ِ آزادی، هیچ یک اندازهگرفتنی و فهمیدنی نیستند و بی این فهم، هر گونه سخن راندن از نومینش، به یک گزارۀ خبری ِ بی نهاد فروکاسته می شود. یکی از انگیزههای برونماندن چپ از تاریخ ِ سدۀ گذشتۀ ایرانزمین، و نه تنها از آن، پاد ِ گفتمان ِ دوران، یعنی “گفتمان ِ داد“ [11] بودن بوده است. چپها از یک سو قانون اساسی و از سوی دیگر نوسازی ایرانزمین را دستاورد سرمایهداری می شماردند و هر دو را از نهاد برچیدنی، هم از این گذر است که آنان بیرون از تاریخ ِ نوین ِ ایرانزمین آن چنان زیستند که مرگ را نیز سرودی کردند. حزب مشروطه، از آن سر دیگر ِ زمین، هم داد [12] و هم آزادی ِ برآمده از نومینش را بیرون از تاریخ ِ ایرانزمین اندازهگیری می کند. حزب، هیچ برگی، که نشانی باشد در اندرنشاندن ِ تاریخ ِ نومینش در راستای تاریخ ِ چندهزارهای ایرانزمین، برون نداده است. در هیچ یک از سندهای حزب، گفتاری در زمینۀ تاریخ اندیشۀ سیاسی ایرانزمین یافتنی نیست. ایرانزمین، نزد حزب مشروطه، یک یکاد فرهنگی ست که به همان اندازه که می تواند مایۀ غرور باشد، به اندازهای بیشتر می شاید که از دو سو و همزمان، نخست از بستر ِ تاریخ اندیشۀ سیاسی ِ خود، و دو دیگر، از کل ِ بستر ِ تاریخ ِ آسیا، برون آورده شود. چنین می نماید که به گونهای برنتافتنی، نگرۀ نادانیبنیاد ِ مانبُدگرائی ِ خاوری [13] که هنجارانه [14] ویژگی برخاسته از ایرانبُریدگی ِ گوهرزُدایانۀ چپها به شمار رفته و خود چیزی نبوده و نیست جز پسامد ِ دُژشناسی ِ دو آلمانی ِ خودبزرگبین، یعنی مارکس و وبر از تاریخ ِ آسیا، بر سر در ِ خانۀ حزب نیز آونگ است.
خطای مهین دیگر ِ حزب مشروطه، هزینه کردن هر اندازه از سرمایه و گرانی اجتماعی خود برای رسیدن به همرائی با چپی ست که او آن را ”همرائیپذیر“ می انگارد. جز یکپارچگی ارضی ِ ایرانزمین و ارزشهای وابسته به آن، کمتر چیزی می نماید که حزب آمادۀ هزینه کردن آن برای دستیابی به این همرائی نباشد. زیر فشار هوچیگری ِ چپ و خطر ِ برآمده از پیوسته سرنوشت ِ ایرانزمین را هزینۀ آزمایشهای همی شگفتتر و نو به نوی خودش کردن، حزب مشروطه تا بدانجا پیش رفته است که می نماید کل کنش ِ سیاستورزی را به کنار نهاده باشد و این واپسین خطای مهین ِ حزب است.
رایزن حزب مشروطه، با پُشتدهی به واپسین نشست همگانی آن حزب و سند ِ برآمده از آن، در واپسین رویکردهای خود سخن از فراموش کردن دستیابی به مجد ِ سیاسی، و فضای راندگاه را به شمار ِ آزمایشگاهی برای بالابرد سطح منش و کردار سیاسی شمردن رانده است. این برای نخستین بار است که یک جریان راست، مجد و پایائی سیاسی را آنچنان بد می شمرد که تا پای دلکندن از آن نیز می رود. و این بس شگفتانگیز است، برای مردی که در کمینۀ سخنرانیهایش بتوان فرخوانی به بد نشمردن ِ سیاست نشنید. فراخوان حزب برای رویآوردن به سوهان زدن ِ کردار ِ سیاسی به جای کوشش برای دستیابی به مجد ِ سیاسی، نه تنها بزرگترین هدیه برای زهر ِ سه گانه ایست که می رود تار و پود ایران و جهان را از هم بدرد، بلکه گلولهای نیز هست در گیجگاه خود حزب و از این گذر، بخشی از آنچه که به هر روی نیروی راست، با هر اندازه گمراهی به سوی میانه، و تنها پاسبان ِ ایرانزمین شمرده می شود.
چنین می نماید که خستگی ِ دوران ذهن ِ هوشمندترینها را نیز کم و بیش از پای درآورده باشد. سیاست ِ گلخانهای امری پوچ و بی معنی ست. کردار ِ سیاسی برآمدی ست از خرد ِ سوینده به مجد و تنها در درون ِ فرایند ِ کنش ِ سیاسی، و یا، کوشش در دستیابی به این فرآیند و هنبازی در درون ِ آن است که فهمیدنی می گردد. پیشوای معنوی همایون، ارستو، که زنان را بدون روح می شمرد و بردگان را شیءهای گویا، سیاست را در چارچوب پولیس می فهمید؛ نیاکان هخامنشی او، که زنان را برابر مردان می دانستند و بردگان را آزاد می خواستند، آن را در چارچوب دَهیو، که کوچکتر ِ نخجیرهایش از بزرگتر ِ پولیسها خُردتر نبود، اندازه می گرفتند.
فرای این، از روزن ِ جامعهشناختی نیز، ترابُرد ِ دستاوردهای فرضی ِ این سیاست ِ گلخانهای به ایران ِ پساجمهوری اسلامی را سخت بتوان امری شدنی برآورد. نه تنها بخشی بزرگ از نمایندگان ِ این دستاوردها، از آن رو که میانگین ِ سنها دست کم دو دهه بالای میانگین سنی ایرانیان است، جان به جان آفرین سپرده خواهند بود. بلکه به هیچ روی روشن نیست که چگونه مردمانی در بازهای چندین هزاران کیلومتری، که در چند و چون ِ به دست آوری ِ این دستاوردها هنباز نبوده اند، باید پذیرای آنها شوند؟ نقطۀ اینهمانی مهینترین نقطۀ از آن ِ خود گردانی ِ چیزی برون از خود است. با بر کنار رفتن این نقطه، سخت بتوان جز چند فرزانه و اهل فکر، تودۀ مردمان را به چیزی پیوند زد که نقطۀ اینهمانی در آن اندر نباشد. حزب مشروطه انگیزههای بسیاری دارد، برای اندیشیدن، به ویژه، برای بازاندیشیدن.
شهبانو فرح پلهوی
ما در اینجا به دیگر هموندان خاندان پادشاهی، از فرزندان شاهنشاه آریامهر، فرحناز و علیرضا پهلوی، تا بانو یاسمین، همسر سیروس-رضا پهلوی نمی پردازیم و کنش ِ سیاستپرهیزانۀ آنان را کنشی می دانیم ”منطقی“، بر پایۀ آنچه که می توان آن را پرهیزکرداری و یا، اپوخۀ پادشاه به شمار آورد و ما پائینتر بدان خواهیم پرداخت. پس اکنون می پردازیم به جایگاه شهبانو فرح پهلوی:
شهبانو فرح پهلوی نه یک فرد، که یک نهاد است. فرای این، او، یک همهپرسی ِ رسانهای گواه ِ این داو ِ ما خواهد بود، نزد ایرانیان ِ زینده در اکنون، دوستداشته شدهترین زن ایرانی ست، در طول تاریخ ایرانزمین. هیچ زنی، هرگز تا بدین اندازه دوست داشته نگشته است.
فرای بانوان ِ خاندان پادشاهی، زنانی از دل ِ جامعه نیز، چون فروغ، سیمین ِ بهبهانی، گوگوش، فرخرو پارسا، قمر، طاهره قرهالعین و بسیاری دیگر، هر یک با بازهای بزرگ پس از او جای می گیرند. او نه تنها دوستداشته شدهترین زن، که مادر فرهنگی ایران ِ نوین نیز شمرده می شود. فرح پهلوی، با در نگر گرفتن انبانی چنین پُر، و با در نگر گرفتن ِ جایگاه ِ او نه به شمار ِ یک فرد، که به شمار ِ یک نهاد ملی، در راه رهائی ِایرانزمین و برون کشیدنش از کام مرگ، کمینۀ کوشش ِ انگاشتنی را از خود نشان داده است. او، با ایرانزمین و با جهان، از روزن ِ حسی در یک دوستی ِ سرد به سر می برد و از روزن سیاسی، با هر دو قهر کرده است. بزرگترین کوشش او پاسبانی از یادمان پادشاه درگذشتۀ ایرانزمین است. بیوهبانوئی اندوهگین و بانومادری داغدار، که پُر توانترین سخنش رو به مردمانش، گزارهای ست از این جنس: ”روشنی بر تاریکی چیره خواهد گشت و ما پیروز خواهیم شد“.
فرح پهلوی، به شمار شهبانوی ایرانزمین، به شمار یک نهاد ملی، به شمار دوستداشته شدهترین زن تاریخ ایرانزمین، و به شمار ِ عروس ِ رضاشاه بزرگ، و در آخر، به شمار یک ایرانی، خویشکاری ِ ملی-میهنی خود را فراموش کرده است. او دخت آذرآبادگان است و نه تنها آذرآبادگان، که سراسر خاک ایرانزمین به این نیاز دارد که او برخیزد، به خود آید، و پای از خانۀ اندوه و میغ برون گذارد. ایرانزمین بزرگترین بهانه است برای خندیدن و بیشتر از آن: خیز و ستیز برای به دست آوردن حق ِ دوباره خندیدن.
سیروس- رضا پهلوی
آنچه که شاهزاده سیروس-رضا پهلوی می اندیشد، می گوید، و می ورزد، همه و همه از یک منطق ِ درونی پیروی می کنند و یک به هم پیوستگی ِ اندامیک را به نمایش می گذارند. کوتاه شدۀ این منطق چنین است:
پادشاهی یک نماد همبستگی ست. این نهاد، در نهادش، نهادی ست با و برای مردم و نه فرای مردم. مردمسالاری، گوهر این نهاد است و این نهاد، صورت آن گوهر. گران، گوهر است و نه صورت. پس اگر مردم صورتی دیگر برگزینند، از آن رو که گوهر بر صورت پیشین است، پادشاهی را باید امری پایان یافته شمرد. همزمان، سیروس-رضا پهلوی بر این باور است که برای ایرانزمین، پادشاهی بهترین گزینه است و بر این امید است، که ایرانیان نیز در این باور با او هنباز باشند. نشانههای این همباوری، از روزن او، به آن اندازه هستند که او را به کوشش برای فراهم آوردن ِ پیرابودی آزاد و دور از زور، که پیشزمینۀ برگزیدن این گزینش از سوی مردم به شمار می رود، براند.
سیروس-رضا پهلوی برای آمادهکردن این گزینش راه و روشی اندیشیده شده دارد. روش او گردهمآوری نیروهای گوناگون ِ پاد ِ رژیم است، گرد ِ بیانیۀ جهانی هومندادها (حقوق بشر) و یکپارچکی ارضی ایرانزمین. پس از این، نیروهای پاد ِ رژیم از اهرم ِ بسنده برای به جنبش درآوردن چرخ نافرمانیهای شارمنشیک [15] و به دور از خشونت برخوردار خواهند بود. با پیشرفت چرخ نافرمانی پایههای رژیم سست شده، پارههائی از آن به مردم می پیوندند و با همیاری سازمانها و نیروهای نگهبان صلح و هومندادها، یک همهپرسی آزاد بر سر شکل سامانۀ سیاسی آینده، با درونمایۀ یکسان: مردمسالاری، انجام خواهد گرفت. این امر، یعنی شکل سامانۀ سیاسی، می تواند به مجلس مؤسسان نیز واگذار گردد.
سیروس-رضا پهلوی در این جا با یک دشواری و یک خطا روبروست:
دشواری این است که زمان پاد ِ اوست و هر چه می گذرد، بر دورامون ِ ویرانی ِ کشور افزوده می گردد و ایرانزمین، هر چه به فروپاشی ِ نهایی نزدیکتر می شود. همزمان، چشمانداز امیدوارکنندهای که همرائی نیروهای ِ سیاسی ِ پاد ِ رژیم را نوید دهد، در میان نیست. هر نزدیکی کوچک، با بیشینۀ کوشش برای پدید آوردن آن، به چشم بر هم زدنی چون برف در زیر آفتاب آب می شود. پیشپاافتادهترین چیزها بهانهای می گردند برای درشتترین ِ سخنها و دلسردیهای پس آن. سرمایهگذاری ِ بی مرز ِ رژیم در پراکنده نگهداشتن دشمنانش، و یا به گفتۀ برخی، مخالفانش، در کنار ِ خیل ِ همکاران ِ بی جیره و بی مُزد، که پاد ِ پادشاهی و پهلوی بودن را به یک اصل ِ ارزشی و کرداری فرارویانده اند، کارها را آنسان دشوار کرده اند که تنها بتوانند امیدواران ِ بنیادگرا را از پا درنیاورند.
اروپای پیر، در کنار چین و روسیه، به هیچ بهائی نمی خواهند واپسین سنگر ِ پاد ِ آمریکا-اسرائیل ِ خود را از کف بدهند. کشورکها، و یا آنگونه که گفته اند، پمپ بنزینهای خلیج فارس و ناسیونالیسم عرب و ترک، بیشینۀ سود را از انقلاب و نگهداشت ایرانزمین در ایستار ِ بحران ِ کنترلشدۀ کنونی، که ایستار ِ نه جنگ و نه صلح است، برده و می برند.
خستگی ِ تاریخی ِ تودۀ مردمان در زیر سرکوب سازمانیافتۀ رژیم و فشارهای رستاخیزی پایان هزاره، در آستانۀ درگذشتن از مرز ِ بی تفاوتی ِ همگانی ست. اعتیاد، تنگدستی و فروپاشی ِ کرداری می روند تا بزرگتر و همه گسترتر از آن شوند که انگیزهای باشند برای برنتابیدن و برخاستن، که خود بیشتر رانهای گشته اند برای هر چه فروتر رفتن در بدی و پارهای از آن گشتن.
آمریکا، که همیشه می نمود راه درست را به شمار ِ واپسین گزیدار برگزیده باشد، پس از پیمودن همۀ راههای نادرست ِ پنداشتنی، اینبار می نماید که واپسین گزیدار را به شمار ِ نادرستترین راه در نگر گرفته باشد.
همزمان، هوچیگری ِ چپ و اصحاب ِ کین، سوار بر دوش ِ آسانفریبپذیری ِ تودگان، راه را برای بیشتر نزدیک شدن به ستونهای مجد ِ جهانی و اثر گذاری بیشتر از راه چانهزنی در راستای بهبُرد و سود ملی بسته اند.
هواداران سنتی، و گاه نیز حتا دشمنان سنتی (!)، هر روز ناامیدتر می گردند و خشم می رود، تا به هزار انگیزه، همۀ لایههای اجتماعی را در هم نوردد. روی هم رفته، خدای زمان، بس نامهربان می نماید.
خطا
اگر چه منش و گویش و کنش ِ سیروس-رضا پهلوی هنگامی که از درون به آن بنگریم منطقی و ترازچم است، با نگاهی از برون اما، چنین نیست. سراسر ِ طرح ِ پادشاه ِ ایرانزمین و هماندیشانش، که ما آن را اپوخۀ پادشاه نام می نهیم، بر دو بُنشت ِ مهین استوار است:
- او نماد ِ پادشاهی ِ مشروطه است و واداشته به پرهیز از کنش ِ سیاسی بر پایۀ قانون اساسی پادشاهی مشروطه.
- جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری ست، که اگر چه مذهب را نیز ابزاری کرده است برای چیرگی بیشتر، با این حال چون هر دیکتاتوری دیگر، برچیدنی است: زیر فشارهای ساختاری و برونسامانهای ویژهای، که تاریخ ِ جنبشهای سیاسی، به ویژه دو موج ِ ترابُرد ِ مردمسالاری در چند دهۀ گذشته در آمریکای نیمروزی و اروپای خاوری به خوبی نشان داده است.
ما از آن رو که هر دو این نکته را در جایی دیگر به گستردگی وارسیده ایم در این نامه به کوتاهی به واشکافیشان می پردازیم.
۱. سیروس-رضا پهلوی نماد نیست، سایۀ یک نماد است. قانون اساسی مشروطه و همۀ سامانههای سیاسی ِ برآورنده — و برآمده از آن، برانداخته شده اند. تنها قانونی که سیروس-رضا پهلوی را پادشاه ایرانزمین می کند، نه قانون سیاسی مشروطه، که برافتاده است، بلکه قانون تاریخ پادشاهی ایرانزمین است. انقلاب ٥٧ تنها قانون اساسی مشروطه را، از دو سو برافکنده است و نه قانون تاریخ ایرانزمین را که برافکندنی و برچیدنی نیست.
سراسر تاریخ ایرانزمین، تا سال ٥٧، پیوستاری بوده است از پیوستگی ِ امر ِ پادشاهی. تاریخ، به شمار ِ امری برگذشته، گسترۀ سیاست نیست. گسترۀ سیاست پیوسته زمان ِ اکنون است. هم از این روست که هر گونه برداشت از امر ِ پادشاهی در بستر ِ تاریخی ِ آن، چه سنتی و چه آرمانی، که خود در آرمانیترین ایستار می باید آرمان ِ برآمده از سنت باشد، رفت و بستی با کنش ِ سیاسی ِ پادشاه ایرانزمین ندارد. او نماد پادشاهی است، از روزن تاریخ، و سایۀ نماد پادشاهی است از روزن سیاسی.
برای سیاسی شدن پادشاهی، با هر روایتی از آن، چه سنتی و چه آرمانی، نخست باید بوم ِ سیاست باز پس گرفته شود. نخست پس از بازپسگیری این بوم است که پادشاه می تواند به گونۀ مشروط، پارلمانی و یا هر گونۀ دیگر که دل پادشاه و مردمانش کشد، در گسترۀ سیاست اندرشود. تا پیش از ننوشته شدن یک قانون اساسی نوین، هر بخش از کنش پادشاه ایرانزمین نه در بند و بست پادشاه ِ سیاسی، که ما نیز بر آنیم باید نماد باشد، اگر چه دریافتمان از این نماد بسی گستردهتر است، بلکه در بند و بست کردار است، که به هر روی از روزن ما چیزی بیش از ethik و moral و اخلاق می باشد. کردار برآیندی ست از خرد همگانی ِ زمان در هر دو سویۀ تاریخی و اکنونیش، سوینده به آینده، بر پایۀ نیکی جهانی.
پادشاه کنشاش را در بند ِ این کردار باید اندر آورد و نه هیچ چیز دیگر. هر گونه کنش بیرون از این کردار، کوبشی خواهد بود بر پیکر پادشاهی سیاسی، به دیگر سخن، بر نماد پادشاهی در فردای قانون اساسی نوین. مهینترین آسیب و کوبش، پرهیز از بر گرده گرفتن ِ خویشکاری ِ خویش است برای آبادکردن دوگانۀ جهان، هم معنوی و هم مالی، و یاریرسانی به درویشان و نیازمندان هر دو گروه. برای این امر اما، نخست باید که جهان را از دست دروج به در آورد و به خود مردمان سپرد. هم از این روست، که سیروس-رضا پهلوی، پادشاه ایرانزمین، در میان ایرانیان ِ خویشکار، آگاه و در راه ِ میهن کوشا، فراخور ِ جایگاه تاریخیش، بیش از همه، بیرون از تاریخ و بیرون از کردار ایستاده است.
فرای این، یادآوری می کنیم که بهترین راه برای یاری رساندن به درویشان ِ جان و نیازمندان ِ نان، از روزن ِ سنت ِ اندیشه و فرزانش ِ ایرانشهری، نه کاستن از رنج و اندوه، که برآیندی است از یک کردار سلبی، بلکه افزودن بر دامنۀ تندرستی و شادی ست.
٢. جمهوری اسلامی یک ”دیکتاتوری“ نیست که پسوند مذهبی و یا هر پسوند دیگر، ویژگی دومی باشد برای رساتر-نگاری ِ او. دست کم هوشمندانهتر این می بود که او را مذهبی شمرد که ”دیکتاتوری“ را برای پایان بخشیدن به جهان ابزارینه کرده است. اما این نیز تنها گوشه و بُرشی از راستی می بود و نه همۀ آن.
نخست آنکه دیکتاتوری سامانهای ست قانونی و دیکتاتور، مردی که به میانجی قانون، تا سقف ِ قانون بالا برده شده است. دیکتاتور بیرون از قانون بی معنی ست. از دیگر سو، قانون ِ شناور در دیکتاتوری، قانون ِ برخاسته از گیتی ست.
جمهوری اسلامی اما، آسمان ِ فروآمده بر زمین، برای سپوختن ِ گیتی و زمین است. او پاد قانون و داد نیز نیست، فراداد و فراقانون است. هم از این روست که سامانۀ آن نه سیاسی، و یا پاد ِ سیاسی، که فراسیاسی است و در نفسش، ناجورشونده و نادرخورند با اکنونینگی ِ جهان، که چنان، و به شمار ِ اکنونینگی ِ جهان، یگانه زمانگسترۀ شدنی و کنشپذیر ِ امر ِ سیاسی ست.
”ناهمزمانی“ و ”زمانپریشی“ ِ جمهوری اسلامی که از سر تا ذیلاش نامی دیگر است از فاشیسم اسلامی، سرچشمهاش در این نازمانیدگی، یعنی زمان ِ برون از زمان است. جابجایی نه در پهنا، که در بلندنا روی داده است. چیزی از گذشته، برای نمونه ۱٤٠٠ سال پیش به اکنون آورده نشده است. می توان گذشتهای دورتر را به اکنون ترا آورد و هیچ گونه گرهای در کار جهان پدید نیاورد. آنچه که به میانجی جمهوری اسلامی بر اکنون ِ ایران و جهان فرود آمده است، امری ست فرازین و از بالا: این سقف ِ آسمان است که فروشکسته است.
از این روزن است که ما می گوئیم ایرانیان، در راندگاه ِ [16] سیاسی به سر نمی برند، بلکه در یک راندگاه ِ هستیشناختی. با فرود آمدن ِ آسمان بر زمین، نفس ِ زمان ِ اکنون ورافتاده و ساعتها، فراسوی خشم و هیاهوی فالکنرانۀ لشگر ِ پشیمانان ِ زمستان ٥٧، نه آهسته می روند، آنچنان که کسان دل و مغز ِ خود، و بیش از آن، ایرانزمین را گرو در بهکرد ِ ”دست و دل بازانۀ“ آن در یک فرایند ٧٠٠ ساله گذاشته اند، و نه وارونه، آنچنان که برخی دل به بازوارونه رانی و بدین میانجی زورراستگردانیاش بسته اند؛ نه، ساعتها از جنبش بازایستاده اند و ایرانزمین از تاریخ بیرون افتاده است.
در دیسۀ فرازمانیای که آسمان ِ فرودآمده بر زمین جهان را به آن اندر بلعیده است جنبش ِ زمان روی نمی دهد، تاریخی در میان نیست، بازشناسی نیک از بد بی معنی ست، آنچنان که سود از زیان و درست از نادرست، و فرداخشینگی و ناسازینگی یگانه ویژگی ِ بودن است. هم از این روست که پدیدارشناسی ِ اهریمن، یگانه ابزار ِ شناخت ِ این امر ِ از نزدیک ناشناختنی ست، برای شناختش از راه دور!
با پُشتدهی به یک چنین پدیدارشناسیای است که ما می گوئیم از جمهوری اسلامی، از پیکرینگی اهریمن، نمی توان تراگذشت و آنگونه که جامعهشناسان ِ دوریالی در گوش جهان می خوانند، با ”برگذشتن ِ ساختارشکنانه“ از او، او را پس ِ خود وانهاد. جمهوری اسلامی را نمی توان به زمان ِ گذشته واپساش راند. جمهوری اسلامی پیش از هر چیز یک سوراخ پُرناشدنی را می ماند، که باید از روی آن پرید. ناتوانی جهان، و حتا بخشی مهین از خود ایرانیان در فهمیدن و اندازهگیری این آسمان ِ فرودآمده بر زمین برای سپوختن ِ زمین، اندرنیافتن ِ این امر است، که به گوشهای زمینی هرگز نمی توان سخنان آسمانی را دریافت.
از دیگر سو، آسمان ِ فرود آمده بر زمین حتا اگر برچیده نیز گردد، هرگز شکست نخورده است. نفس ِ فرود ِ او بر زمین، پیروزیش بر زمین است. منطق او که فرداخشینگی و ناسازینگی ِ ناب است، همیشه پیروز است چرا که او پیوسته چنین می نماید انگار که… ؛ او همیشه بیرون است و از این گذر، همیشه بر هر درونی پیروز. بودن ِ اهریمن بر روی زمین بُرد است، بی آنکه نبودنش باختی باشد.
بر این پایه، داوری پادشاه ایرانزمین از خیم ِ جمهوری اسلامی و برشناساندن ِ آن به شمار ِ یک دیکتاتوری مذهبی از بنیاد بی بنیاد است. فهمیدن ِ سازمندانۀ امر ِ ناسازمند، بهخود، یک ناسازمندینگی ست. با در نگرداشت ِ چنین اندریافت و ویژگیای از ایستار ِ کنونی ست که یک راه بیش در پیش ِ روی نیست: دستها را به یکدیگر دادن، به سوی سوراخ رفتن، و از روی او پریدن. جمهوری اسلامی ما را، همۀ ما را، به سایههای بی مشیا و مشیانه، به سایههای بی مرد فروکاسته است. اینک این سایهها هستند که باید به هر گام به تن ِ زورربوده شدۀ خویش نزدیکتر گردند تا که دگر باره سایه و مرد، همپوش گردند و همخوی و همپوی، و ایستار ِ ”انگار که“، برچیده گردد.
*
فرای این فرادخش ِ مهین، که همۀ ما را، یکسان سازانه، به اندرون ِ خود اندردُزدیده است، پادشاه ایرانزمین با یک فرادخش ِ خودویژه و کهین ِ دیگر نیز روبرو ست. فرادخشی که برآمده از سامانۀ اندیشگی ِ خود ِ او و رایزنانش است:
بر پایۀ نگرۀ نافرمانی ِ شارمنشیک [17]، هنگامی که نافرمانی از درون شدنی نیست، باید نافرمانیای را از برون انجام داد. نافرمانیای که به انگیزۀ برون بودینگیش، بی شک نافرمانی ِ نمادین شمرده می گردد. کامپرهیزی [18] سه روزه نمونهای بود از این نافرمانی نمادین. پرسش اکنون اینجاست: چرا دامنۀ این نافرمانی نمادین نباید به بیشینۀ شدنیاش گسترده شود؟
همزمان، از روزن شارمنشانه، صلح بالاترین ارزش است. در ایستار ِ کنونی اما، که ایستاری ست فرای شار و شهر، صلح بالاترین بهبُرد ِ ملی و حتا جهانی نیز هست، تا جایی که نزد بیشینۀ کارشناسان، به پرسمان ِ بودن و نبودن ِ ایرانزمین پیکریده است. حتا اگر کمینۀ این داوری نیز درست باشد و پادشاه و رایزنانش کمینۀ این خطر را پذیرفته و انگاشتنی شمرند، چنانکه در واپسین گفت و گو چنین می نماید، خرد فرمان می دهد که باید بیشینۀ نیرو را برای پیشگیری آن هزینه کرد.
هیچ چیز و هیچ کس یک پادشاه ِ مشروطه را، حتا اگر او را همنگاه با خود ِ سیروس-رضا پهلوی و رایزنانش تنها یک نماد ِ هماکنون نیز ایستاده در بند ِ قانون بیش ندانیم — که ما پیشتر سایه و برون از بوم ِ سیاست بودن ِ کنونی ِ این نماد را نشان دادیم — از گام اندر گذاردن در راه ِ مهین بازنداشته است: هیچ برهان و فرنودی اندرنیست که برای جهان واشکافد، چرا این نماد نباید در جادۀ صلح، و اینک فقط صلح گام اندر گذارد؟
در جنگ میان ایران و عراق، پادشاه پیشنهاد کرده بود که به شمار سرباز میهن، و به شمار یک خلبان، از سوی رژیم وقت، به پدافندیدن از میهنش پروانه یابد. فرای این که این پیشنهاد از یک پیرابود-داوری نادرست برخاسته بود، اما کمینه این است که منطق آن روز، باید نزد خود پادشاه، امروز نیز درنشیند و امروز نیز درست افتد. هم از این رو، امروز نیز پادشاه باید برای صلح، بجنگد. جنگ ِ یک فرد ِ پایدار به عدم خشونت و نافرمانی مدنی چیزی نیست جز مهترانه راه رفتن برای صلح ِ مهین. پادشاه، به پیروی از منطق خود نیز که شده، باید برخیزد و راه برود، به سوی ایرانزمین، برای پیشگیری از فرود آمدن باران آتش بر خاک ایرانزمین:
صلح گر به کام ِ شیر در است
شو خطر کن ز کام ِ شیر بجوی
امروز صلح، بیش از هر گونه از مهتری، در ایرانزمین، به کام ِ شیر اندرافتاده است و ز کام شیر نیز برونش باید هنجید. ایستادن و همرائی ِ میان نیروهای سیاسی را برای رسیدن به میانگینی مردمسالارانه در چشم نشستن، امری ست که به گستره و اندیشهبومی دیگر وابسته است و با جنگ و صلح هیچ رفت و بستی ندارد. پادشاه می تواند، اگر چه با پُشتدهی به پدیدارشناسی ِ ما از نیروها و پاد ِ نیروها، به نادرست، در راه همگروی پارهنیروهای سیاسی هر اندازه از شکیبائی را نیز هزینه کند. بودن و نبودن اما، امری ست بیرون از همرائی ِ نیروها و شکیبائی ِ سیاسی. هنگام که ایرانی در میان نباشد، دیگر هر امر دیگری، از روزن وابسته به ایران، بی معنی ست. از این روزن وابسته بود که فردوسی سرود:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
که پارۀ دوم ِ چامه، خود زیرآمدی از پارۀ نخست است و گزینه و خویشکاری ِ هر فرد برای پیشگیری آن. هر فرد باید بودنش را، بر پایۀ یک دستور ِ مهین ِ کرداری که آزادی گزینش را در خود برچیده است، زیرآمدی انگارد از بود ِ همگانی و در پیرابود ِ ویژه، آمادۀ هزینه کردن آن برای نگهداشت بوم ِ بود و باش ِ همزمانیان و آیندگان.
جهان می رود تا به یاری فاشیسم اسلامی ایران و ایرانی را اتمدرمانی کند. صلح، پاد ِ جمهوری اسلامی ست و نیز پاد ِ جهانی که هر روز در گیجی ِ خودساخته و بدیزایندۀ خود فروتر می پیچد. راهپیمائی پادشاه برای صلح ِ مهین، نمی تواند به سوی سازمان ملل باشد، بلکه تنها و تنها به سوی ایرانزمین. چرا که در صورت پیشگیری فرضی از یورش آمریکا نیز، فاشیسم اسلامی پیروز است و جنگ و به آتش کشیدن ایران و جهان نه برچیده، که تنها اندکی به پس رانده شده است. پادشاه اگر واپسین ایرانی روی زمین نیز می بود، هنوز ایرانی بر روی زمین اندر می بود. دستور ِ کرداری اینک این است: واپسین ایرانی باید که گام سوی ایران بردارد، برای صلح و دیگر هیچ. به صلح و برای صلح، به سوی ایرانزمین بروید. کوروش بزرگ، که ایرانیان او را پدر صدا می کردند، به صلح دروازههای بابل را رو به آزادی ِ فرد ِ آدمی گشود و بدین میانجی تاریخی را پایه گذارد که ما در جایی دیگر از آن زیر نام تاریخ ِ بانگنامهای، و یا تاریخ ِ آزادی یاد کرده ایم. پیاده، به آشتی و برای آشتی، مهاتماوار به سوی آرامگاه پدر ِ ایرانزمین روید و تاریخ آزادی ِ کوروشبنیاد را، به سرانجامش برسانید. تاریخ ایرانزمین با آزادی آغاز گشت، با آزادی به پایانش رسانید، رو به آزادی. روح ِ کوروش ِ فرتوم به یاری مهر ِ فراخ چراگاه، با هزار گوش و با ده هزار چشم، پاسبان راهتان خواهد بود.
آیا نیازی هست که گفته شود، پادشاه سیروس پهلوی، کوروش ِ افدم، در پیمودن راهش به سوی صلح، تنها نخواهد بود، و نیز اینکه او، تنها واپسین ایرانی نیست؟
آرمین سورن
یک از بیور-بیور واپسین ایرانی