مؤلف معتقد به قضاوت تاریخی است، اما به نظر وی مورخین همیشه از آن تبعیت نكردهاند و تحت تأثیر اوضاع و احوال و حكومت و محیط و سیاست و مذهب به تحریف حقیقت همت گماشتهاند. یك اشتباه تاریخی (و یا قصد دانسته) تاریخنویسان را به گمراهی كشانده، آنها را به این نتیجه رسانده است كه پیروزیهای یونان در نبردهای ماراتن (۴۹۰ ق م) سالامیس (۴۸۰ ق م)، پلاته (۴۷۹ ق م) و میكال در عین حال به منزلۀ غلبۀ فكر سقراط و ذوق فیدیاس (Phidas) مجسمهساز بر ظلم و جور و استبداد بشمار میرود و در نتیجه بشریت به دو گروه منقسم میشود: یك طرف یونانیان و طرف دیگر باربارها قرار میگیرند.
اشتباه از همین ترجمۀ كلمۀ باربار ناشی است كه هنوز در اواسط قرن چهاردهم درلغتنامهها معنای “كسانی كه به زبانهای بیگانه” سخن میگویند داشته و امروز به معنای وحشی، بیتمدن، بیتربیت و ظالم در آمده است. محقق دانشمند از آثار چند تن از مورخین اروپائی و آمریكائی شواهدی میآورد مبنی بر اینكه «در مقابل ایرانیان یونانیان غربی بودند، ماراتن باید برای ما زیارتگاه باشد … وقتی یونانیان برابر ایرانیان ایستادگی كردند، سرحدی بوجود آوردند كه تاریخ برای ما باقی گذاشته است» و با «نبردهای ماراتن و سالامیس را نقطه تحول تاریخ باید بشمار آورد زیرا» در ضمن این حوادث «پیروزی روح بر مادّه، آیندۀ بشریت و آزادی را رهائی بخشیده است» (ص ۱۱ و ۱۲). امیر مهدی بدیع ثابت میكند كه مابین حقایق تاریخی و اظهارات مورخین در سه قرن اخیر دیوار ضخیمی كشیده شده است بطوریكه تصویر مضحكی از ایرانیان باستان در نظر اروپاییان جلوهگر میشود. منباب مثال یادآوری میكنم كه هفت سال پس از شكست میكال، آیشیلوس سربازان خشایارشا را چنین معرفی می كند: «كمانداران مست پیروزی و سوارانی كه دیدن آنها هراسناك است و در مبارزه برای اجرای تصمیمی كه از صمیم قلب اتخّاذ كردهاند وحشتناك هستند» همین سربازان را یك نویسندۀ فرانسوی پس از ۲۵ قرن «یك مشت آسیاییهائی كه زیر تازیانه كمر خم كردهاند» مینامد (ص ۱۳ و ۱۴).
وظیفۀ دشواری كه امیر مهدی بدیع بعهده گرفته است، شناسائی ایرانیان طبق اسناد تاریخی و در وهلۀ اول اسناد خود یونانیان است. مؤلف میپرسد كه اگر كاخهای اكباتانه و شوش پرورشگاه جنایت و فساد بوده است و اگر دربار اخلاف خشایارشا مركز «دسیسه، قتل و بند و بستهای نابكارانه وزیران و خواجهها» بوده است پس چگونه عدۀ زیادی از نامداران یونانی كه نمایندگان برجستۀ فرهنگ یونان بشمار میروند، به این كاخ ها پناه میبردند و ایرانیان از آنها پذیرائی میكردند. صورت مفصلی از این رجال یونانی را مؤلف اسم میبرد از آنجمله: تمیستوكلس فاتح سالامیس وكزنوفن شاگرد سقراط و الكیبیاد را، اگر در آن دوران تمدن ایران برتر از تمدن یونان نبوده است اقلا همطراز كه بوده است والا چگونه میتوان تحلیل كرد كه شكوه و رونق یونان نه در دورانی بود كه یونانیان در جنگ به ایران فاتح شدند یعنی در آغاز قرن پنجم قبل از میلاد، بلكه پس از سال ۴۴۹ ق م یعنی ایامی كه روابط مابین شوش و آتن عادی شد و صلح سی ساله مابین آتن و اسپارت برقرار گردید و دور پریكلیس شروع شد.
اصولا مؤلف معتقد است كه نبردهای ماراتن و سالامیس در تاریخ یونان دارای آن اهمیتی كه مورخین ازمنه بعد به آن نسبت میدهند نبوده است. اینگونه مورخین كه برجستهترین آنها Bossuet است، درDiscours sur l’histoire universelle میكوشد حتی ایلیاد هم را به نفع نظریۀ خود تفسیر كند. به نظر او هر مدحنامه پیروزی یونانیان را بر آسیا سروده است و اگر فرزندان هلن این شاهكار را دوست داشتهاند به این دلیل بوده است كه از آسیاییها تنفر داشته اند.
امیر مهدی بدیع (ص ۲۸ تا ۳۵) به تحلیل این اثر میپردازد و بطلان این ادعا را ثابت میكند. به منظور نشان دادن قیافۀ حقیقی ایرانیان مؤلف از آثار تاریخنویسانی كه مسلما فریفتۀ فرهنگ كشور خود بودهاند و نمایندۀ فرهنگ هلنی به شمار میروند كمك میطلبد.آثار گزنوفن و افلاطون وتاریخ اسكندر را زیر ذرهّبین پژوهش میگیرد.
نخستین آنها ایراد میگیرد كه ایرانیان راحت طلب هستند و این خصیصه را “لاتین” بیان میكند: «خوابیدن روی بالشهای نرم را كافی نمیدانند، پایههای تخت خود را روی قالی میگذارند كه فشار زمین را احساس نكنند … در زمستان نه فقط سر و تن و پاهای خود را میپوشانند بلكه دستهای خود را نیز با دستكش پوست گرم میكنند. در تابستان سایۀ درختان رضایت خاطر آنها را فراهم نمیكند، سایهبانهای مصنوعی برای خود میسازند. معهذا اقرار دارد كه تا چه حد ایرانیان سر سفره آداب را مراعات میكنند و بر نفس خود مسلطند.» امیر مهدی بدیع این توصیف را با هرج و مرجی كه در «ضیافت» افلاطون توصیف میشود مقایسه میكند و از آن نتیجه میگیرد. اگر در واقع ایرانیان در قرنی كه جنگهای ایران و یونان رخ میداد در نظر یونان“باربار” یعنی وحشی و بیتمدن بودند، شگفتآور است كه آدمی مانند گزنوفن كه سالها در ایران زندگی كرده و ناظر آداب و رسوم ایرانیان بوده است، قهرمان كتاب خود را در بارۀ تعلیم و تربیت — بفرض اینكه كورویدی جنبۀ تاریخی نداشته و فقط بقصد تهذیب اخلاق یونانیان تحریر شده باشد — در كسوت یك شاهزادۀ ایرانی مجسم میكند. مؤلف در صفحات ۴۳-۴۸ از روی اثر گزنوفن به تشریح مفصل قوانین تربیتی ایران باستان میپردازد.
در آثار افلاطون وقتی در محفل سقراط از آمال وآرزوهای الكیبیاد سخن به میان میآید — الكیبیادی كه خیال ریاست بر آتنیها را در سر میپروراند — بانی فلسفۀ یونان مزایا و محاسن ایرا نیان و طرز تربیت آنها را به رخ نوچۀ خود میكشد (ص ۵۲). به قول امیر مهدی همه جا این نكته تكرارمیشود: ما نمیتوانیم از لحاظ تجمل با ایرانیان رقابت كنیم، بكوشیم كه از لحاظ فضل و دانش بر آنها برتری جوییم. آیا میتوان باور كرد كه حكمایی مانند سقراط و افلاطون كه این مكالمه را نقل میكنند سران یك ملت وحشی را نمونه و سرمشق شاگرد محبوب قرار میدهند.
ببینیم سه سردار بزرگ یونان، تمیستوكلس آتنی فاتح سالامیس و پوزانیاس اسپارتی وكیدیدس یكی از بانیان فن تاریخ نویسی “برجسته ترین مردان دوره خود” بشمار میرفتهاند.
اگر به قول پلوتارك اعتماد كنیم تمیستوكلس در كجاوۀ زنانه به ایران فرار كرده است. ارتخشتر او را پذیرفت و پس از آنكه سردار زبان ایرانیان را آموخت فرصت یافت با شخص شاه مطالب خود را به میان بگذارد. ارتخشتر به پناهندۀ یونانی محبت كرد و سه شهر را برای تامین مخارج زندگیش در اختیار وی گذاشت (ص ۵۸). ممكن است كه این تفصیلات افسانهای بیش نباشد اما در اینها جنبۀ انسانی جلب توجه میكند. ارتخشتر ذوق میكرد از اینكه تمیستوكلس را در اختیار دارد. اما مبانی اخلاقی به او اجازه نمیدهد كه انتقام فاتح سالامیس را از تمیستوكلس در بدر و فراری بگیرد. این اقلا استنباطی است كه از مندرجات نوشتههای مورخین یونانی و رومی میشود كرد. این همت و بلند نظری را مؤلف با رفتار رومیها نسبت به شاه مقدونی در سال ۱۶۸ ق م مقایسه مكند (ص ۶۱).
در بارۀ پوزانیاس اسپارتی كافی است گفته شود كه وی لباس ایرانی بر تن میكرد، ملتزمین ركاب او مدی (مادی) و مصری بودند و سفرۀ ایرانی میچید و آرزو داشت دختر خشایارشا را به زنی بگیرد و داماد شاه شود و اسپارت و تمام یونان را ملحق به شاهنشاهی ایران سازد (ص ۶۷). نامهای كه به روایت توكیدیدس سرداراسپارتی توسط اسرای ایرانی برای شاه فر ستاده است تاریخ سال ۴۷۸ را دارد یعنی دو سال پس از شكست ایران، در زمانی كه قدرت ایران اقلا در یونان با قدرت و نفوذش قبل از جنگ دو كشور قابل مقایسه نبوده است. در بارۀ فاتح مقدونی، امیر مهدی بدیع به تفصیل جلال و جبروتی را كه اروپاییان برای او قایل هستند شرح میدهد و در عین حات از ارتاویرافنامه شاهد میآورد كه در آن گفته میشود: گجستك اسكندر قوانین را زیر پا گذاشت و ظلم و جور و غارتگری را در ایران باب كرد، همان اسكندری كه در نتیجۀ بدمستی و عیاشی در ۳۲ سالگی جام شراب در دست درهم شكست و جان سپرد. اگرخواهی نخواهی مورخین اروپایی از جنایات و مفاسد اسكندر سخن به میان آورند معایب او را به جوانی و میل مفرطش به میگساری میبخشد و اگر این عذرها هم بینتیجه میماند آنوقت باید “فرمانفرمایی آسیا” و “اخلاق آسیایی” جور بكشد. داستان آتش زدن شهر پارسه برای ایرانیان حدیث كهنهای ست. نكتۀ جالب اینست كه جهانگشائی اسكندر نه فقط به دولت هخامنشی خاتمه داد، بلكه شهرهای یونان را هم به جان یكدیگر انداخت. مؤلف بر اساس تحلیل تاریخ زندگی اسكندر و سر كار آمدن او تمام فسادی را كه در یونان آن زمان رواج داشته است برملا میسازد. داستان قتل فیلیپ مقدونی هنوز مورد بحث مورخین است. عجیب است كه ایرانشناسی مانند گیرشمان، هم معتقد است كه ایرانیان در این قتل دست داشتهاند، در صورتیكه در هیچ یك از آثار تاریخی یونان اشاره نشده است كه مامورین هخامنشی موجبات قتل یك رجل سیاسی یونانی را فراهم كرده باشند (ص ۹۶-۹۷). معهذا همین اسكندر مردم ایران را باربار نمیدانست و الا دستور نمیداد كه دههزار سرباز یونانی با دههزار دختر ایرانی ازدواج كنند تا شالودۀ یك دولت واحد در جهان ریخته شود.
مؤلف در فصل آخركتاب (ص ۹۹-۱۱۵) به یك نكتۀ اساسی اشاره میكند: در نظر مورخین و نویسندگان یونانی و رومی مانند گزنوفن،آیشیلوس، هرودت، توكیدیدرس واسترابون، ایرانیان در وهلۀ اول رقیب یونانیان و دشمنشان بودند. یونانیان ایرانی را خارجی میدانستند، بدون اینكه مخالفت دو ملت تفوق فكری و اخلاقی و فرهنگی گروهی بر گروه دیگر را دربر داشته باشد. اما از قرن هفدهم به بعد فلاسفه و علمای اروپا با تحقیقات هدفدار خود راه را برای مبلغین مسیحی، ماجراجویان، بازرگانان، مسافرین، سیاستمداران و جاسوسان هموار كرده اند.
از همین زمان است كه كینهتوزی نسبت به شرق آغاز میشود. در همین دوران مونتسكیو در روحالقوانین مینویسد: در تمام تواریخ كشورهای “شرق” یك نشانه هم كه نمودار فكر آزاد باشد نیست، حتی دارمستتر مترجم اوستا كه در افكار زرتشت به بعضی نكات فلسفۀ افلاطون برمیخورد، ابداً به فكرش نمیرسد كه شاید شاگرد سقراط از حكمت شرق متاثر شده باشد. كار بجایی رسیده است كه حتی در سال ۱۹۴۳ هم وقتی كتابی دربارۀ ایران باستان در فرانسه انتشار مییابد، مؤلف آن كوشاست از ارزش هنری تخت جمشید بكاهد و سازندگان آنرا هوسبازان بلند پرواز بنامد.
از مندرجات فصل آخر كتاب امیر مهدی بدیع استنباط میشود كه خصومت و كینهتوزی نسبت به ایران و شرق در آثار علمای اروپا همزمان است با توسعۀ صنعت و اقتصاد در اروپا و آمریكا و گشودن بازارهای كشورهای ماورای بحر و صدور سرمایه كه بالاخره در قرن نوزدهم و بیستم به استعمار كشورهای آسیا و افریقا منتهی میشود.
اكنون كه ملتهای شرق یكی پس از دیگری از یوغ بندگی غرب شانه خالی میكنند، انتشار كتابی توسط یك دانشمند ایرانی كه پایههای این طرز تفكر را متزلزل میسازد امری است طبیعی و جبری و به نظرم شایسته است علاقمندان به فرهنگ ایران موجبات ترجمه و انتشار این كتاب را نه فقط به زبان فارسی بلكه هم به زبانهای انگلیسی، روسی، آلمانی، اسپانیولی و ایتالیائی فراهم آورند.
بزرگ علوی
برلین، ۱۵ شهریور ماه ۱۳۴۲